فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

گفتگو


سطح تکنولوژی مورد استفاده ی ايرانيان

در توليد سلول های بنيادی ، بسيار بالاست

(داستان زندگی و موفقيت پژوهشگر سلول های بنيادی ؛ از ترکمن های ايران)

 

گفت و گويی صميمانه با

دکتر عرازدوردی توماج

Arazdordi Toumadje (Ph.D.)

پژوهشگر سلول های بنيادی در آمريکا

گفتگو کننده: يوسف قوجق

 

وقتی برای نخستين بار ايشان را ديدم، فکر نمی کردم با فردی روبه رو شده ام که بر قله های بلند دانش و فناوری جديد گام برداشته باشد. چنان خاضع و فروتن است که فکر می کنی با فردی عادی هم کلام شده ای. عاری از تکلف و تکبر است. صفاتی مثبت و پسنديده دارد. صفاتی که در کمتر افرادی از اين دست می توان ديد. بسيار خونگرم و صميمی است.

دکتر توماج هم اکنون ساکن آمريکاست. برگزاری اجلاس اتحاديه ی بشردوستانه ی ترکمن های جهان در عشق آباد، بهانه ای برای ديدارم با او فراهم آورده است. مثل بسياری از بزرگان، روستازاده است و سختی های زيادی برای تحصيل کشيده است. پژوهشگر سلول هاي بنيادي در آمريکاست. تاکنون بيش از 30 مقاله ی علمي در نشريات معتبر بين المللي به چاپ رسانده است. از سال 1998 فعاليت خود را به شکل حرفه اي در ايالت ويرجينيا آغاز کرده و از نخستين پژوهشگران در اين موسسه بوده که در تأسيس  مرکز سلول هاي بنيادي  نقش داشته است. ايشان چند بار سفر علمی نيز به  ايران داشته و در جريان آن، سخنراني هايی نيز در رشته ی خود ايراد نموده است. وي در انستيتوی پاستور، سميناري در رابطه با  سلول هاي انساني  و آنزيم تلامراز داشته است. يک بار هم در بيمارستان «5 آذر» گرگان سميناري در باره ي سلول هاي بنيادي براي دانشجويان پزشکي دانشگاه گرگان داشته است. دکتر دوردي توماج از طرف دانشگاه اصفهان براي تدريس در  برنامه ي توسعه ی سازمان ملل نيز دعوت شده  و در پی آن، رابطه ی بسيار خوبي با دانشجويان برقرارنموده است. از طرف دانشگاه کرج نيز براي شرکت در يک سمينار علمی دعوت به همکاري شده است. دکتر توماج همچنين با دانشگاه ها و مجلات معتبر علمی جهان نيز در زمينه ي بازخواني و ويرايش مقالات علمي دانشجويان همکاري دارد. در عشق آباد، فرصتی پيش آمد تا به محل اقامت ايشان بروم. با روی باز استقبال کرد. فصلنامه ی ياپراق را کمابيش می شناسد. به او گفتم که يکی از اهداف فصلنامه، شناسايی و شناساندن داشته های فرهنگی ، ادبی ، هنری و علمی مردم ترکمن است. با گشاده رويی پذيرفت و به اين ترتيب، با همديگر نشستيم به صحبت.

 

         

قوجق: آقای دکتر. کمابيش در باره ی شما و موفقيت های علمی شما شنيده ام. دوست دارم در باره ی گذشته ی زندگی خودتان بگوييد. از همان ابتدای تولد تا به امروز که در آمريکا اقامت داريد.

دکتر توماج: من در نهم فروردين سال 1330 در روستايي در سه كيلومتري شرق بندرتركمن به نام « سيجوال» به دنيا آمدم. مادرم بعدها به من گفت كه بچه هاي قبل تر از من ، يا مرده به دنيا مي آمده اند و يا بعد از مدتي مي مرده اند. پيش از من چهار فرزند به دنيا آورده بود، اما هيچ كدام زنده نمانده بودند. مادرم وقتي مرا حامله بوده، در تلاش بوده كه راه حلي براي زنده ماندن من پيدا کند. آن زمان عادت نبوده كه به پزشك مراجعه كنند و اصلاً مراقبت پزشكي زمان حاملگي مرسوم نبوده و امكاناتي هم نبوده. خلاصه، مادرم از بسياري از طبيبان محلي سوال کرده كه چه بايد بكند. تا اين كه زني به او مي گويد: «زماني كه نوزادت به دنيا آمد، يكي از دختران باكره ي همسايه ، بايد آن نوزاد را بدزدد. آن وقت تو به محض اين كه بهبود پيدا كردي، بايد بروي و با دادن پول و راضي كردن سارق مصلحتي، نوزادت را از او پس بگيري.» به نظرم هيچ دليل منطقي براي اين نمی تواند وجود داشته باشد. اما ظاهراً در جريان اين کارها، فعل و انفعالاتي ايجاد مي شود. خلاصه؛ اين دختر همسايه ي مادرم كه نامش «حسل» بوده، اين كار را كرده و بلافاصله پس از به دنيا آمدنم، مرا داخل پتو پيچيده و به بغل گرفته و به سمت خانه شان دويده است. وقتي به خانه مي رسد، مي خواهد مرا در لحاف و تشك كوچك و گرم و نرمي كه از قبل هماهنگ كرده بودند، بگذارند كه مي بينند نوزاد داخل پتو نيست. برمي گردند و مي بينند كه من داخل گودالي بيرون خانه افتاده ام و تازه در آن جا متوجه مي شود زماني كه با عجله مرا از خانه ي مادرم بيرون مي برده، من از داخل پتو ليز خورده ام و افتاده ام توي گودال و دست و پا می زنم و دارم گريه مي كنم. خلاصه اين كه مادر حسل اولين شير را به من مي دهد و به اين ترتيب او مادر شيري من مي شود. بعد از ساعتي وقتي مادرم از بستر بلند مي شود، به آن جا آمده و با تنها يك تومان پولي كه تمام دار و ندارش بوده ، به اصطلاح مرا از آنها خريده و به خانه ي خودمان می برد. به همين خاطر حسل از آن زمان اسمم را «بچه ي يك توماني» گذاشته بود. تا اين كه شش الي هفت سال پيش كه مادرم در قيد حيات بود، از حسل براي صرف ناهار به خانه دعوت کردم و به او گفتم هر چه دوست داري بگو تا برايت بخرم. من پنج الي شش هزار دلار در نظر داشتم، اما جالبه بدانيد با اين كه از خانواده اي كشاورز بود و وضعيت مالي چندان مناسبي نداشت، چيزي نخواست و فقط گريه كرد. بعد كه اصرار من را ديد، گفت كه در يكي از فروشگاه هاي شهر بندرتركمن، پارچه اي ديده و چون پولي نداشته، نتوانسته بخرد. من قبول كردم و از او خواستم چيزهاي ديگري هم بخواهد، اما او فقط همان را مي خواست و من از همسرم خواستم که با او به آن فروشگاه برود و به جاي يك قواره ، يك توپ از آن پارچه را بخرد و به او بدهد. اين هم نكته اي جالب بود كه در تولد من حادث شده بود. ماجرای تولد من ، اين گونه بود.

قوجق: آقاي دكتر. اسم شما عراز دوردي است. به گمانم شما در ماه رمضان به دنيا آمده ايد. چون تركمن ها نوزادان ماه مبارك رمضان را به اين اسم مي نامند.

دكترتوماج: بله. من در يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان به دنيا آمده ام.

قوجق: پسوند دوردي در نام شما، بيانگر همين موضوعي است كه شما هم مفصلاً آن را توضيح داديد. در بين تركمن ها، اگر مادري نوزادانش زنده نمانند و مرتب پيش از تولد و يا بعد از آن بميرند، اسم فرزندي را که تازه به دنيا آمده، دوردي مي گذارند. دوردي معادل «ماند» يعني «زنده ماند» و به تعبيري «زنده بماند» است. شايد نام «بمان علي» يا « بماني » هم در بين برخي از اقوام غير ترکمن ، تعبيري اين گونه داشته باشد. در هر صورت، ترکمن ها نام «دوردي» را براي اين گونه افراد مي گذارند و وجه تسميه ي آن نيز همين است.

دکتر توماج: اين موضوع را نخستين بار است که از شما مي شنوم. ممکن است درست باشد. اما «دوردي» به معناي تولد است. ما، در زبان ترکمن چيزي به عنوان «دوره ديجي ليک» داريم.

قوجق: «دوره ديجي ليک» يعني آفرينش. اين کلمه از ريشه ي «دوره مک» (ساخته شدن) و يا «دورتمه ک» (يعني ساختن) گرفته شده  و ربطي به «دوردي» ندارد. «دوردي» از واژه ي «دورماق» (يعني «ايستادن» و يا «ماندن») ساخته شده . به اين تعبير که اين فرزند نمرد و ماند و به اصطلاح «زنده ماند».

دکتر توماج: کسي چه مي داند. شايد اين موضوعي که شما گفتيد، صحيح تر باشد و مادرم به اين تعبير نام مرا «عراز دوردي» گذاشته است.

قوجق: در باره ي تحصيلاتتان در آن سال ها صحبت بفرماييد. آيا در آن سال ها مدرسه به اين شکلي که الان هست، وجود داشت؟

دکتر توماج: مردم در آن زمان توجه چنداني به تحصيل نداشتند. من شش سالم شده بود، اما پدرم به فکر اين نبود که مرا به مدرسه بفرستد. خوب به خاطر دارم که مادرم بيرون خانه توي حياط مي نشست و پشم مي ريسيد. يک روز مردي به نام قربان حاجي از کنار خانه مان مي گذشت. من توي خاک ها نشسته بودم و داشتم گريه مي کردم. قربان حاجي از مادرم علت گريه ي مرا پرسيد. حتماً مي دانيد که زن هاي ترکمن ياشماق دارند.

قوجق: بله. ياشماق چيزي شبيه به همان روبند در برخي از اقوام غير ترکمن است. زنان ترکمن بسته به سن و سالشان، گوشه ي چارقد و يا روسري خود را به لب مي گيرند و آن نشانه ي شرم و حياي زنان ترکمن در مقابل غريبه ها ست.

دکتر توماج: بله. مادرم به همين شکل، با صداي آرامي دليل گريه ي مرا توضيح داده و آن مرد گفته که امروز روز ثبت نام دانش آموزان است و بهتراست اين بچه را بسپاريد به مدرسه تا اين همه گريه نکند.

قوجق: آن زمان مدرسه به شکل کنوني بود؟

دکتر توماج: بله. فردي به نام حاجي حجو ايري يکي از اتاق هاي خانه اش را مدرسه کرده بود و پسرش عاشور فرزاد در آن جا درس مي داد. خلاصه، مادرم از حاجي قربان خواسته تا مرا ببرد و در آن مدرسه ثبت نام كند. خوب به ياد دارم که وقتي مرا به مدرسه برد، عاشور فرزاد (معلم) به حاجي قربان گفت که يک ماه از آغاز سال تحصيلي گذشته و دير شده است. حاجي قربان هم گفت اين بچه گريه مي کند و بهتره که بنشيند بين کسان ديگر توي کلاس تا بلکه گريه اش بخوابد. چند روزي که گذشت، عاشور فرزاد به من توجه بيشتري کرد. مرتب به من کاغذ و مداد مي داد و براي دليل اين کارش هم مي گفت که هر چه مي گويد، سريع يادم مي ماند و برخلاف ديگر بچه ها حافظه ي خوبي دارم. معلم براي اثبات حرفش به ديگر بچه ها، هر روز صبح از من مي خواست که بلند شوم و فلان شعر را که در کلاس ياد گرفته ايم، بخوانم و من مي خواندم. جالب اين جا بود که همکلاسي هايم اين موضوع را به خانواده ي خودشان هم مي رساندند و گاهي زن ها و مردها ساعت ده صبح مي آمدند و از پنجره ي اتاق، به زبان ترکمني به معلم مي گفتند: «شو کيچيک اوغلان زرنگ ديارلر. شونگا اوقوتدير...» (يعني: مي گويند اين بچه ي کوچک، زرنگ است. از او بخواهيد که بخواند.) اين موضوع براي اهالي روستا در آن زمان چيز جالبي بوده.

قوجق: مي توان گفت که داشتن سواد در آن دوره از جامعه، چيزي خارق العاده بوده است. اين موضوعš