جرقه
ي فعاليت فـرهـنـگي در عرصه
ي مطبـوعـات را
در منطقه زدم
پاي صحبت يوسف قوجق
(نويسنده
، محقق ، صاحب امتياز و مديرمسئول فصلنامه
ي ياپراق)
فصلنامه ي
ياپراق
/ تابستان سال 1382 /
سال ششم / شماره ي 22-21

ياپراق : آقاي قوجق ! از چه زماني به فكر چاپ نشريه
افتاديد ؟
قوجق : در بارة اينكه از چه زماني به فكر
چاپ نشريه افتاده ام ، تاريخ دقيقي يادم نيست اما مي توانم اين را
بگويم كه از همان زماني كه فهميدم ما نيز ادبياتي داريم و شاعران بزرگي
داريم ، اين فكر به ذهن من آمد كه اي كاش مجله اي داشتيم كه مي شد از
طريق آن ، آنچه را خود داشتيم ، براي آنها كه نمي دانستند چه دارند ،
بشناسانيم . بگذاريد براي پاسخ به اين سؤال ، قدري به خاطرات گذشته
برگرديم . در همسايگي ما كسي بود كه خيلي كتاب داشت . من در آنزمان
دانش آموز مقطع راهنمايي بودم و به كتاب و بويژه به داستان علاقه زيادي
داشتم . يادم نيست چه روزي از ماه رمضان بود اما به خاطر دارم آنروزها
براي اينكه روزهاي گرم ماه رمضان زودتر بگذرد و زودتر وقت افطار برسد ،
من بيشتر وقتم را با خواندن كتاب سپري مي كردم . آنروز ، روز جمعه بود
و كتابخانة عمومي هم تعطيل بود . دو كتابي را هم كه براي پنج شنبه و
جمعه گرفته بودم ، تمام شده بود . بر حسب اتفاق ، به خانة آن دوست
رفتم. دوستم كتابي به من داد و گفت : «ميتواني تركمني بخواني؟»
اعتراف مي كنم كه تا به آنروز به اين فكر نيفتاده بودم كه ما تركمنها
كتابي هم به زبان خودمان داشته باشيم . نگاه به كتاب كردم و ديدم كه
نام كتاب ، «صاياد ـ همراه» است . بدون اينكه فكر كنم ، گفتم : « بله »
. كتاب را گرفتم و به خانه آمدم و شروع كردم به خواندن . در ابتداي كار
، خيلي كند مي خواندم . حتي برخي جملات را چندين بار مي خواندم تا
اينكه به قول معروف قلق كار دستم آمد و راه افتادم. يادم مي آيد كه آن
كتاب را سه روزه خواندم و اين در حالي بود كه كتابي به آن حجم را اگر
به زبان فارسي بود ، در عرض نيم روز تمام ميكردم . بالاخره خواندم و
لذت بردم. لذتي كه نمي توان آنرا توصيف كرد . فراي لذت بود . كتابي را
خوانده بودم كه به زبان مادري نوشته شده بود . در آن لحظه حس غريبي به
من دست داده بود . شبيه به اين حس و حال كه چون تا به آنروز آن كتاب را
نخوانده ام ، خيلي از ديگران عقب افتاده ام . از اين هم ناراحت بودم كه
چرا نتوانسته بودم همچون كتابهاي فارسي زودتر تمامش كنم . خلاصه ، رفتم
و كتاب را به آن دوست پس دادم و پرسيدم باز هم
همانند آن كتاب را دارد يا نه ؟ ديدم چند كتاب ديگر را آورد . هنوز هم
نامهايش را به خاطر دارم : حويرلغا ـ همراه ، گل – بلبل ، گل – صنوبر و
ديوان مختومقلي. همه را گرفتم و آوردم تا مطالعه كنم. تا آخر ماه رمضان
، كارم شده بود مطالعة آن كتابها . لذتي عجيب ميبردم . در همان روزها
بود كه به خودم گفتم: «چرا من تا به آنروز خبر نداشتم كتابهايي هم
داريم كه به زبان تركمني نوشته شده است؟ پس ما هم آثاري داريم كه مي
توانيم به آن بباليم و از خواندن آن به زبان تركمني لذت ببريم.» و به
نظر من از همان زمان اين فكر در من ايجاد شد كه اي كاش مجله اي داشتيم
كه به آثار سخنوران تركمن مي پرداخت و در بارة آنها سخن مي گفت.
ياپراق : كتابهايي كه شما از آن ياد كرديد ، همگي
به همت مراد دوردي قاضي چاپ شده بود . درسته؟
قوجق : بله . البته زماني مي توانيم ارزش كار ايشان را
درك كنيم كه به موقعيت هاي زماني آن سالها توجه نمائيم. آن سالها كه
ايشان به گردآوري و چاپ اين آثار همت نمود ، قطعاً امكانات و شرايطي كه
امروزه در منطقه محياست ، نبود و به همين خاطر من مي خواهم به جرأت
بگويم كه اين فرد حداقل در آن سالها با چاپ اين كتابها كار بزرگي انجام
داد و فرهنگ و ادبيات مكتوب تركمن در ايران ، مديون كارهاي ارزشمند
ايشان است و من اميدوارم ايشان سالهاي سال در ميان ما باشند و ما از
تجربيات ايشان در فعاليت هاي فرهنگي بهره ببريم .
ياپراق : از امكانات و شرايط زماني سخن گفتيد . مي توانيد بيشتر توضيح
بدهيد ؟
قوجق : من از جملة كساني هستم كه شرايط و امكانات در
منطقه به گونه اي بود كه باعث شد تا فعاليت هاي فرهنگي و ادبي خودم را
در تهران آغاز نمايم . شرايطي كه اكنون در منطقة ما فراهم است ، در آن
زمان نبود . جايي نبود تا نوشتة خودت را ارايه نمايي و بنشيني در كنار
صاحبان فن و تلمذ كني و ببيني كه چطور پنبة نوشته ات را مي زنند و
حلاجي ميكنند و نقد مينمايند . كسي نبود كه بگويد اينجاي كار خوب از
آب درآمده و اينجايش ناقص است . هر چقدر هم كه خوب مي نوشتي ، نه
نشريه اي بود تا چاپ كند و نه ناشري بود تا ريسك نمايد .
حدود سالهاي 1364 بود كه با نوشتن قصه واره هايي ،
نخستين تجربة خودم را در عرصة داستان نويسي بدست آوردم . سال 1365 با
قبولي در دانشگاه علامة طباطبايي در رشتة ادبيات فارسي ، به تهران رفتم
و در كنار تحصيل ، از نوشتن هم غافل نشدم . مي خواندم و مي نوشتم .
يادم مي آيد كه نخستين قصة من در مجلهاي كه از سوي جهاد دانشگاهي چاپ
مي شد ، به چاپ رسيد. آنهم داستاني مفصل دارد كه اگر فرصت شود ، خواهم
گفت . در كنار اين كار ، به مطالعة آثار سخنوران تركمن ـ بويژه اشعار
مختومقلي ـ مي پرداختم و با آنچه كه در واحدهاي درسي دانشگاه فرا مي
گرفتم ، به سراغ اشعار مختومقلي مي رفتم و آنها را از لابلاي شعرهاي
مختومقلي جستجو مي نمودم . بطور مثال وقتي صناعات ادبي را در واحدهاي
درسي دانشگاه فرا ميگرفتم ، همان ها را در شعرهاي مختومقلي پيدا مي
كردم و براي خودم يادداشت برداري مي كردم ، حاشيه مي نوشتم ، فيش
برداري مي كردم و حاصل كار آن شد كه در آن سالها چندين مقاله در بارة
شعرهاي مختومقلي در برخي روزنامه ها چاپ كردم .
تقريباً در سالهاي 1370 بود كه فعاليت در عرصة فرهنگي
را به گنبد سوق دادم . مي خواستم بچه هاي مستعد منطقه را نيز به اين
كارهاي فرهنگي بكشم . بچه هايي همچون خودم كه زماني نمي دانستم از كجا
بايستي شروع نمود . در آن سالها بود كه با دوست خوبم محمود عطاگزلي
آشنا شدم . از همان ابتداي آشنايي ، او را شيفتة فعاليت فرهنگي يافتم .
پس از اندكي مراوده و رفت و آمد ، فهميدم كه معلمي دلسوز و فردي است با
ايماني محكم. بايستي از جايي شروع مي كرديم . پس ياعلي گفتيم و بلند
شديم . بلند شديم تا نخستين كار فرهنگي در گستره اي وسيع را آغاز كنيم
. من در تهران با مسئولين انتشارات برگ و حوزة هنري سازمان تبليغات
اسلامي در بارة چاپ مجموعهاي از ادبيات و فرهنگ تركمنها صحبت كرده
بودم . محمود با تلاش زياد ، آثاري از بچه هاي منطقه را گردآوري نمود و
به اين ترتيب ، مجموعة اول با نام « ياپراق ؛ مجموعهاي از ادبيات و
فرهنگ تركمن صحرا » به چاپ رسيد. در چاپ اين مجموعه ، خاطرات تلخ و
شيرين زيادي دارم كه بماند براي فرصتي ديگر . اما اين حركت فرهنگي ،
نخستين گام براي چاپ آثاري از افراد مستعد منطقة گنبد بود . تقريباً يك
سال بعد بود كه دومين مجموعه نيز با همين نام از سوي انتشارات برگ چاپ
و منتشر شد . من با چاپ آن مجموعه ها كه در گستردة وسيعي پخش شد ، جرقة
فعاليت فرهنگي بچه هاي منطقه در گسترة بزرگ را زده بودم. جرقه اي كه هم
اكنون به اجاقي گرم تبديل شده است. اجاقي كه هر كدام پاتوق بچه هاي
مستعد منطقه شده است . اجاقي كه هر كس اگر اثري دارد ، اكنون ميتواند
آنرا به آنجا ببرد تا در اجاق بپزد و به آنها كه تشنة خواندن و دانستن
هستند ، برسد . فصلنامة ياپراق هم البته يكي از همان اجاق هاست و شايد
بهتر باشد كه بگوئيم نخستين اجاق فرهنگي.
ياپراق : پس به اين
ترتيب ، جنابعالي نخستين گام در راستاي كار فرهنگي بچه هاي منطقه را
چاپ مجموعة فوق الذكر مي دانيد كه از سوي انتشارات برگ به چاپ رسيد؟
قوجق : بله . البته من منكر اين نيستم كه تا آنزمان
كار فرهنگي صورت نگرفته است . عقيدة من اين است كه بچه هاي منطقه تا
آنزمان جايي براي چاپ آثارشان نداشتند و آن مجموعههاي دو جلدي به
عبارتي آغازگر اين راه بود .
ياپراق : در صحبت هاي
خودتان فرموديد كه به هنگام چاپ اين دو مجموعه ، خاطرات تلخ و شيريني
داشته ايد . اگر امكان دارد در اين باره صحبت بفرمائيد .
قوجق : همچنانكه
گفتم در آنزمان هيچ امكاناتي نبود . نه كامپيوتري داشتيم تا تايپ كنيم
و نه هيچ چيز ديگر . به كمك دوستم محمود مجموعه را تهيه كرديم و من
رفتم تهران و به ناشر دادم . بعد از بررسي ، مجموعه را به من پس دادند
و گفتند كه همة مطالب بايستي يك خط در ميان و بر روي يك طرف صفحه نوشته
شود . اين واقعه به زماني بر مي گردد كه من سرباز بودم و دورة آموزشي
خودم را سپري ميكردم . هيچ يادم نمي رود كه من شبها با آنكه از فرط
خستگيِ دورة آموزشي ، تواني در بدن نداشتم و خوابم مي آمد ، اما روي
تخت مينشستم و با نور ضعيفي كه از پنجره به داخل مي تابيد ، همة آن
مطالب را به آن شكلي كه ناشر گفته بودم ، بازنويسي كردم . در آنزمان به
تنها چيزي كه فكر مي كردم ، به زماني بود كه مجموعه به چاپ برسد .
ميدانستم كه اگر چاپ شود ، بچههاي منطقه و محمود كه خيلي زحمت كشيده
بود ، خوشحال خواهند شد و ديدن خوشحالي آنها براي من يك دنيا ارزش داشت
و تمام خستگي و مشكلات را فراموش مي كردم كه البته همان طور هم شد .
ياپراق : چگونه شد كه
مجوز فصلنامة « ياپراق » را گرفتي و اصولاً اين كار را چگونه آغاز
نمودي ؟
قوجق : از زمان
تقاضا تا صدور مجوز تقريباً دو سال و اندي طول كشيد . ميدانيد كه پس
از انتخاب آقاي خاتمي به عنوان رئيس جمهور ، فصلنامة «ياپراق» نخستين
نشريه در منطقه بود كه مجوز چاپ گرفت . من تقاضانامه را به ادارة كل
مطبوعات داخلي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در تهران داده بودم و از
همانجا نيز مجوز صادر شد . فصلنامه در گسترة توزيع سراسري و بين المللي
با روش ادبي ، فرهنگي و اجتماعي مجوز گرفت و من دوباره به نزد دوست
فاضلم محمود عطاگزلي آمدم . دوستي كه ميتوانم بگويم در فعال بودن اين
نشريه سهم زيادي دارد . با همفكري هم ، به اين نتيجه رسيديم كه
بهترينها و سالم ترين بچه هاي منطقه را گرد بياوريم . اين كار را هم
كرديم و به اين ترتيب ، با تأمل و همفكري ، خشت اول را گذاشتيم . من
آنچه كه داشتم ، سر سوزن ذوقي بود و مجوزي كه گرفته بودم . محمود و
ديگر بچهها هم ، پولي نداشتند . كسي را كه فرهنگ دوست بود ، پيدا
كرديم تا بدون بهره ، پولي قرض بدهد . با آن پول و تجربة اندكي كه
داشتيم ، نخستين شماره از فصلنامه را چاپ كرديم . در همين جا ، جا دارد
از مرحوم ناز محمد پقه ياد كنم كه براي امور مربوط به چاپ شمارة اول
فصلنامه ، زحمات زيادي متحمل شد .
من در انتخاب
هيأت تحريريه اشتباه نكردم . از همان ابتداي كار ، با خلوص نيت كار
كرديم . گفتيم بدون هيچگونه چشمداشتي ، فقط كار فرهنگي مي كنيم .
دوستان زيادي به ياري ما شتافتند . ميتوانستيم مثل بسياري از نشريات
ادواري ، تنها به فكر تيراژ باشيم . ميتوانستيم با اندكي اغماض در
انتخاب مقالات ، سطح آنرا عمومي تر و عامه پسندتر كنيم تا لااقل اگر
درآمدي نداريم ، ضرر نكنيم . لااقل من تجربة كار در برخي هفته نامه هاي
چاپ تهران را داشتم و مي دانستيم كه چگونه نشريه را بايد عامه پسند
نمود . تيترهاي جنجالي : سرمفاله ها يا مقالههاي انتقادي از اين جناج
يا آن جناح : تحليل هاي اجتماعي و اقتصادي درست يا نادرست : سوءاستفاده
از فرصت ها براي ايجاد شكاف بين طبقات مردم ، دامن زدن به اختلافات در
منطقه و همة چيزهاي ديگر كه متأسفانه هر چند به ضرر جامعه و افكار
عمومي است ، باعث رونق بازار فروش مجلات و نشريات مي شود . اما ما تنها
چيزي كه به دنبالش نبوديم ، همين ها بود . همچنانكه در سرمقاله ها نيز
مينوشتيم ، مقصدمان بيان ارزش هاي فرهنگي ـ ادبي تركمنها به عنوان
بخشي از پيكرة متناسب استان و نظام بود . پول نداشتيم ، اما خلوص نيت
تا دلتان بخواهد داشتيم . به همين خاطر ، هر بار كه شماره اي از
فصلنامه چاپ مي شد ، منتظر مي مانديم تا شايد براي فصل بعد فرجي شود و
هزينة صرف شده ، بازگردد . اين را هم بگويم كه من به هيچ كدام از
دوستان در هيأت تحريريه پولي نمي دهم . يعني دوست دارم كه بدهم اما به
دليل تخصصي بودن ، هر بار كه شماره اي به چاپ مي رسد ، اين اعضاي هيأت
تحريريه هستند كه نگرانند مبادا پولي در حساب نمانده باشد تا مجبور
نشوند از جيب مباركشان چيزي در بياورند . همه از تعويق در چاپ شمارة
جديد نشريه نگرانند و تا مي بينند فصلي گذشته اما به خاطر كمبود بودجه
، ياپراق جديد به چاپ نرسيده ، دلشان مي سوزد و به صرافت اين مي افتند
كه چه كار كنند . من بارها تا دم دماي صبح نشسته ام پاي صحبت شان و
شنيده ام انتظاراتشان را كه همگي به جا و منطقي است . اما وقتي مي
بينند قوجق نيز همان قوجق سابق است كه مي خواهد صرفأ با داشتن خلوص نيت
و بي توجه به مسايل حاشيه اي و مادي ، كاري فرهنگي نمايد ، از يعقوب
تبعيت مي كنند و صبوري پيش ميگيرند . از شما چه پنهان ، به همة هيأت
تحريريه گفته ام كه اگر پولي ته اين چاپ فصلنامه بماند ، بين خودتان
تقسيم كنيد كه البته تاكنون نه تنها درآمدي نداشته تا تقسيم كنند ،
بلكه مجبور بوده اند غير از صرف وقت در تدوين و گردآوري مطالب ، از جيب
مبارك نيز خرج كنند . من همة اين مسايل را مي گويم تا هم اخلاص دوستان
را گفته باشم و هم مشكلات فصلنامه را . به نظر من ، با اين وضعي كه
خدمت شما گفتم ، هر نشرية ديگري بود ، در همان شماره هاي اول تعطيل مي
شد و هيأت تحريريه نيز از هم مي پاشيد . چون مشكلات و گرفتاري هاي
زندگي و كار به قدري است كه نمي توان وقتي را براي كاري صرف كرد كه نه
درآمدي دارد و نه هيچ چيز ديگر . به نظر من ، داشتن ايماني قوي براي
انجام كار فرهنگي و داشتن خلوص نيت در اين امر و اتكاء به كمك و
استعانت خداوند است كه هيأت تحريريه را همچنان متحد و فصلنامة ياپراق
را تا به امروز سرپا نگه داشته است .
ياپراق : پس مي فرمائيد
تا به امروز كه پنج سال از عمر نشريه مي گذرد ، هيأت تحريريه في سبيل
الله كار كرده اند ؟
قوجق : بله . ناگفته نماند برخي از
دوستان خوب همچون استاد بزرگوارم ارازمحمد سارلي ، همسرشان و كاركنان
مؤسسه فراغي برخلاف برخيها كه ما را در نيمة راه رها كردند ، زماني كه
ديدند سنگ هاي جلوي راه ما زيادتر از آن است كه بتوان با اين شمار اندك
اعضاي هيأت تحريريه به راحتي آنها را برداشت ، به كمك ما شتافتند و در
حقيقت عصاي دستمان شدند تا نيفتيم و به منزل نرسيده ، وسط راه نمانيم
كه من جا دارد از آنها نيز تشكر نمايم . ميخواهم بگويم كه نمي توان هر
چيزي را با پول حل كرد حتي پيدا نمودن و جمع كردن اين دوستان شفيق را .
حالا كه مسألة پول و مشكلات شد ، بگذاريد
از خودم بگويم كه چگونه درس خواندم . من از همان ابتداي تحصيلم در
مدرسه ، از تمشك فروشي شروع كردم . مي رفتم و از روستاي اوخلي تمشك جمع
مي كردم و در شهر مي فروختم . بعدها بخصوص در عروسي ها بستني فروشي
كردم . از آن روزها خيلي خاطره دارم . وقتي ميديدم آقتاب داغ دارد
بستني هايم را آب مي كند و در خانه نيز يخچالي نداشتيم كه بگذارم تا آب
نشود ، اشك من هم مثل همان بستني ها كه آب مي رفت ، سرازير مي شد .
خيلي غصه مي خوردم . هر چه هم در ميآوردم ، يا صرف خريد دفتر و مداد
مي شد و يا صرف خريد كيهان بچه ها و كتابهاي داستان . قدم به دورة
دبيرستان كه گذاشتم ، در يك فروشگاه اغذيه فروشي در خيابان دارايي شروع
به كار كردم . هم درس مي خواندم و هم كار مي كردم . تا اينكه سال چهارم
دبيرستان به پايان رسيد و من در همان سال در دانشگاه علامة طباطبايي
پذيرفته شدم . براي رفتن به تهران ، پول مي خواستم . هيچ وقت از يادم
نخواهد رفت زماني را كه مي خواستم به تهران بروم . پدرم رفت و از كسي
400 تومان قرض گرفت و به من داد تا به تهران بروم . در تهران ، از همان
نخستين ترم ، غير از كار دانشجويي در كتابخانة دانشكده ، در منطقة يافت
آباد تهران ( ابتداي جادة ساوه ) در دبيرستان ياسر شروع به تدريس عربي
و فارسي نمودم . دو سال بعد ، به مدت دو سال در مدرسه اي واقع در منطقة
گيشا تدريس نمودم .
خلاصة كلام اينكه ، در كنار تحصيل در
دبيرستان و دانشگاه ، هم داستان و مقاله مينوشتم و كار فرهنگي ميكردم
و هم اينكه كار مي كردم تا هزينة زندگي ام را تأمين نمايم . در آن زمان
در تهران با محمد سعدي اتاقي گرفته بوديم . ايشان وقتي مي ديد كه پولي
ندارم تا برخي از كتابهاي مربوط به فرهنگ و ادبيات تركمن را كپي نمايم
و ديگر كارهاي مربوطه را انجام دهم ، دلش مي سوحت ، بين دانشجويان
تركمن مي گشت و از آنها پول جمع مي كرد و به من مي داد تا صرف كارهاي
فرهنگي نمايم . حالا كه حرف به اينجا كشيد ، بگذاريد از نخستين داستانم
بگويم . در زمان تحصيل در دانشگاه ، به قدري دست و بالم تنگ بود كه حتي
نمي توانستم ژتون ناهار بخرم . كمك هزينة تحصيلي و حقوق ناچيز مربوط به
حق التدريس در مدارس را نيز بموقع نمي دادند و من هميشه با اين معضل
گرفتار بودم و در اغلب روزها نيز با خوردن نان و مربا و آب و چاي رفع
گرسنگي مي كردم . روزي نشستم و قصه اي نوشتم از وضع خودم و فرستادم به
دفتر نشرية جهاد دانشگاهي كه چاپ شد . چون زمان زيادي از آن گذشته است
، عنوان داستان را به خوبي به ياد ندارم اما به گمانم « وقتي دريا را
ديدم » نام داشت . همانطور كه گفتم ، وضعيت بسيار بد مالي كه در زمان
تحصيل در دانشگاه داشتم ، دستمايه اي شد براي نوشتن آن قصه . خودم از
چاپ شدن آن داستان بي خبر بودم تا اينكه يك روز طبق معمول رفتم به
اتاقي كه كمك هزينه ها را مي دادند . اتاق بسته بود اما چشمم خورد به
يك صفحه از مجله اي كه بريده و چسبانده بودند به درب همان اتاق . ديدم
داستان خودم است و در پايا |