|
تـابـوت
نوشته ي :
قربان نظر عزيزوف (نويسنده ي فقيد تركمنستاني)
ترجمه ي : يوسف قوجق
ياپراق /
سال ششم / شماره ي 22-21 بهار و تابستان 1382
|
قربان نظر عزيزوف ، هم
در بين تركمنستاني ها و هم در بين تركمن هاي ايران
شاعري شناخته شده است. او را بيشتر با شعرهايش مي
شناسند. وي كه عمري كوتاه نيز داشته ، شاعري با قريحه
است كه شعرهايش بسيار به دل مي نشيند. از وي برخلاف
دفترهاي متعدد شعر ، تنها يك داستان به جاي مانده كه
بسيار زيباست و همين داستان كافيست تا او را در رديف
داستان نويسان خوب آن كشور قرار دهيم.
|

قربان نظر عزيزوف
(1975-1940)
پدربزرگي داشتم و پدربزرگم تابوتي داشت . نمي دانم چه وقت و به چه
دليلي سفارش ساخت تابوت را كرده بود ، اما مي دانستم كه پدربزرگم
تابوتي دارد . آن تابوت زيبا كه از درخت توت ساخته شده بود ، در
زيرزمين خانه مان نگهداري مي شد. شبها كه جاي خود دارد ، حتي وسط روز
هم وقتي مجبور مي شدم وارد زيرزمين خانه مان شوم ، با يادآوري آنچه
وجود نداشت ، تمام موهاي سرم سيخ مي شد .
بدتر از همه ، اين كه آن تابوت ، نفرت انگيزترين و بدترين
افكاري كه مي توانست در ذهن هر آدمي خطور كند ، در من زنده مي كرد . در
تمام آن منطقة بزرگ شهر ، تنها ما بوديم كه تابوت داشتيم و به همين
خاطر نيز خواهان زيادي داشت . در برخي روزها تعداد مشتري ها حتي به دو
ـ سه نفر هم مي رسيد .
من نمي دانستم بايد به داشتن اين چيز عجيب خوشحال مي بودم يا
ناراحت . مشتري هاي تابوت به قدري به در خانة ما مي آمدند كه من فكر مي
كردم بيشتر از همه ، اين آدمها هستند كه پشت سر هم مي ميرند .
با آمدن تابوت به خانه مان ، درگيري هاي كوچك و بزرگ بين پدر
و پدربزرگم نيز آغاز شد .
پدرم به گونه اي كه به پدربزرگ بر نخورد ، با لحني ملايم
پرسيد : « فكر نمي كني براي انجام كار ثواب ، راه ديگري وجود داشته
باشد؟»
پدر بزرگ در حالي كه داشت به ريش سفيدش دست مي كشيد ، گفت :
« جا به اندازة كافي داريم . جايي هم نگذاشته ايم كه كسي پايش به آن
گير كند و به زمين بخورد . توي زيرزمين گذاشته ايم . »
ـ اين درست است ، ولي
…
ـ ولي چي ؟
ـ چون تابوت داريم مثل اين است كه اجل همين امروز و فرداست
كه بيايد و يقه ما را بگيرد
…
پدربزرگ با شنيدن اين حرف ، با ملايمت لبخندي زد و گفت : «
خوبه پسرم خوبه ، گاهي اوقات بد نيست به مرگ هم فكر كنيم.»
بعد حرفش را ادامه داد : « از اين گذشته ، خودت مي داني كه
در اين اطراف كسي تابوت ندارد . »
با اين حرفها ، موضوع براي مدتي خاتمه يافت .
درب خانه ما همچنان كوبيده مي شد .
تابوت ما اگر در وقت تحويل به صاحب مرده ، اندكي گرد و خاك
داشت ، وقتي به خانه برمي گشت تميز و شسته شده بود و با رنگ مايل به
آبي خود ، برق مي زد .
پدرم مدتي بعد دوباره به اين موضوع برگشت .
ـ پدر ! مي گويم كه به نظر شما داشتن تابوت شوم نيست ؟
ـ شوم بودن يا نبودن تابوت را خودت بفهم . اما مرگ آدمها به
خواستن و يا نخواستن نيست. اگر چيزي در خانه نگه مي داري كه به درد
مردم مي خورد ، اگر هم شوم باشد ، ناپسند نيست . همين روزهاست كه من
خواهم مرد. آنوقت چكار خواهي كرد ؟ شايد مي خواهي بگويي كه روي دو تكه
چوب مرا خواهي شست و بعد هم روي همان چوبها گذاشته و روانه ام خواهي
كرد ؟
پدرم وقتي مي ديد پدربزرگم عصباني شده ، واپس مي رفت.
آدم ها پشت سر هم مي آمدند .
گاهي پدربزرگم تابوت را به وسط حياط مي آورد و ميخ هايي را
كه شل شده بودند ، سفت مي كرد . اگر هم به نظرش مي آمد كه رنگش اندكي
پريده است ، مي نشست و رنگ مي كرد . درست همانند زماني كه ميخ هاي
گهواره را سفت مي كرد و يا رنگش ميزد.
من از اين كارهاي پدربزرگم كه با آن همه شور و علاقه به تابوت مي رسيد
، سر در نمي آوردم . گاه به خودم مي گفتم: «شايد در اين سن و سال ،
تمام احساس او مرده باشد.»
بهار رفت و تابستان آمد و بالاخره پائيز هم از راه رسيد .
برگهاي زرد درختان به قدري آرام آرام به زمين مي ريختند كه فكر مي كردي
مي گويند بگذاريد لحظاتي قبل از مرگ براي لااقل اندكي ، توي هوا بمانيم
.
يك روز پدرم مست به خانه برگشت و بي اجازة پدربزرگ ، تابوت
را از زيرزمين در آورد و با تبر به جانش افتاد و تكه تكه اش كرد ، در
حالي كه داد مي زد :
ـ يگذار هر كس كه دوست دارد اين گونه تابوت را نگه بدارد .
من ديگر تحملش را ندارم .
صداي خشمگين پدربزرگ كه از پشت شيشه هاي پنجره داشت نگاه مي
كرد ، در گوشهايم نشست :
ـ آخ ، لعنت بر تو !
او فقط همين را گفت . بعد هم آهي كشيد و ديدم همانجا چهار
زانو نشست . نميدانم پشت آن پنجره چه حالي به او دست داد. خداي را شكر
هم مي كنم كه نفهميدم چه كشيد و چه حالي داشت .
آنها كه نياز به تابوت داشتند ، همچون باران پائيزي كه يكريز
مي بارد و قطع نميشود ، مدام مي آمدند و در مي زدند و وقتي مي شنيدند
كه « ديگه تابوت نداريم » زير باران ، مي ماندند كجا بروند و با
دستپاچگي فكر مي كردند كه چه بكنند و با صداي نااميدانه اي مي گفتند :
«اي بابا ؛ اين كه خيلي بد شد »
پدر بزرگ تا اين وضعيت را مي ديد ، از فرط پشيماني و غصه ،
پژمرده مي شد و با خشم نگاهي به صورت پدرم مي كرد و مي رفت مي نشست سر
جايش .
طولي نكشيد حال پدر بزرگم كه به هشتاد سالگي هم سرك كشيده
بود ، بد و بدتر شد . پدربزرگم كه كاملا زمينگير شده بود ، مجبور بود
حتي طهارت خودش را نيز در همان تشكچة خودش انجام دهد . پدرم كه فهميده
بود پدربزرگ ديگر از بسترش بلند نخواهد شد ، به اقوام و خويشان دور و
نزديك خبر رساند كه اگر مي خواهند خداحافظي كنند ، دير نكنند .
آنها كه بايستي مي آمدند و مي ديدند ، آمدند و پدربزرگ خيلي
زجر نكشيد و چشم روي هم گذاشت . چون ابتداي شب جان داده بود ، مصلحت
آن شد كه صبح فردا او را دفن نمايند . چون كسي از تشويشي كه صبح فردا
ايجاد مي شد خبر نداشت ، پدرم مجبور شد سريعاً به برادر پدربزرگمان كه
ريش سفيدمان بود ، بگويد كه تابوتي وجود ندارد . اين هم البته جاي شكرش
باقي است.
همه به صرافت افتادند كه هر طور شده تابوتي پيدا كنند . تا
نيمه هاي شب ، درب خانه هايي كه حدس زده مي شد تابوت دارند ، كوبيده
شد . هر كه رفته بود ، دست از پا درازتر برگشت . من با خودم مي گفتم :
« وه ؛ مثل اينكه همة مردم مثل پدر من فكر مي كرده اند . حتما آنها هم
مثل پدرم گفته اند : اين چيز شوم و نحس را ما نگه نداريم . تنها كه
زندگي نمي كنيم . زندگي ايلي داريم . اگر لازم باشد ، پيدا مي شود . »
در آن شهر بزرگ ، تابوتي پيدا نمي شد .
تا اينكه دم دماي صبح ، فرد خوبي آمد و ماشينش را جلوي خانة
ما نگهداشت و رو به حياط كرد و داد زد : « دو
–
سه نفري بيايند كمك !»
بله ؛ تابوت رنگ پريده و زهوار در رفته اي را آوردند . در
زندگيِ ايلي ، همين را هم بايد شكر كرد !
ساعاتي از صبح كه گذشت ، پدربزرگ را داخل تابوت گذاشتيم و
راه افتاديم .
من قبلاً بارها از آن جاده گذشته بودم اما هيچوقت تا آن
اندازه ناراحت و عجيب به نظر نمي آمد . به گمانم پدربزرگم كه حالا در
تابوتي زشت و بدتركيب خوابيده بود كه روي دستها سروصدا مي كرد ، هر آن
سرش را از تابوت بيرون مي آورد و رو به من مي گفت : پسرم ؛ برو و براي
من ميخ و چكش و رنگ بياور تا اين تابوت را به شكلي در بياوريم كه انگار
تازه از كارخانه بيرون آمده باشد .
تابوت بايستي به قدري محكم باشد كه آدم در لحظات آخر احساس
ناراحتي نكند . لازم مي شود .
بازگشت به فهرست مطالب شماره ي
22-21
|