فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 

 

حق با کيست؟ (داستان)


فصلنامه ياپراق / سال دهم / شماره 37-36 / بهار 1386

حق با کيست؟ (داستان)

ص 21-19

بر اساس منظومه اي از مختومقلي فراغي با عنوان «علي (ع) و گؤكجه کپدری»

نوشته ي : يوسف قوجق

وقتي كبوتر داشت در كنار بركه اي در دل صحرا دانه مي چيد ، باد هم آنجا بود. ديده بود كه دارد بين خار و خاشاك ، دانه مي چيند ؛ اما هر چه فكر كرد ، يادش نيامد كه كبوتر از كجاي صحرا به آنجا آمده است. فقط گمان برده بود كه لانه اش بايد در همان اطراف باشد.

         كبوتر چنان با دقت داشت بين خارها را مي گشت كه دلِ باد به رحم آمد. از حركات كبوتر مي توانست حدس بزند كه آن همه تلاش براي يافتن دانه را براي خودش انجام نمي دهد. حتم ، جوجه اي يا جوجه هايي داشت كه انتظارش را مي كشيدند. تصميم گرفت در آن اطراف بوزد و هر چه دانه هاي خوب است ، پيدا كند و مقابل كبوتر بريزد تا زودتر به لانه اش برگردد.

باد خواست چرخي به اطراف بزند که ناگهان صداي بالهاي سنگيني را از اوج آسمان شنيد. با يك نگاه به آن سمت ، فهميد كه اگر کبوتر لحظه اي درنگ كند ، جوجه ها هرگز او را نخواهند ديد. عقابي را ديد كه براي به چنگ آوردن كبوتر ، از اوج آسمان به سمتش شيرجه رفته بود.

نفهميد كه عقاب چگونه و از كجا ناگهان پيدايش شد. در آن دشت گرم ، تا چشم كار مي‌كرد ، شن هاي روان بود و آفتاب داغ صحراي سوزان. ديد كه اگر كاري نمی كرد و دست روي دست می گذاشت ، همين حالاست كه چنگال هاي تيز عقاب ، بر تن كبوتر بنشيند. باد بدون لحظه اي درنگ ، به سمت عقاب وزيد. صداي بال هاي عقاب را گرفت و زودتر از عقاب به گوش كبوتر رساند. كبوتر تا صدا را شنيد ، هراسان پر كشيد و شتابان راه صحرا را در پيش گرفت.

باد آن دو را همراهي كرد. سعي كرد در جهت مخالف عقاب بوزد تا سرعتش كندتر شود. فاصله ي كبوتر با عقاب اندكي بيشتر شد .

با آفتاب داغي كه از آسمان مي ريخت ، گرماي تند و سوزاني از دل صحرا به سمت بالا مي زد. صحرا همچون تنوري مي سوخت و گرماي خود را به هر چه در آن اطراف در پرواز بود ، مي زد.

با اين كه فاصله ي بين عقاب و كبوتر همچنان حفظ مي شد ، اما معلوم نبود كه كبوتر تا چه زمان ديگر مي توانست پر بزند. باد ديد كه كبوتر راه خودش را به سمت مدينه كج نمود.

تا به مدينه برسند ، باد با هر آنچه در توان داشت ، كاري كرده بود كه فاصله ها بيش تر و بيش تر شود. كبوتر به بالاي مدينه كه رسيد ، نگاه خسته و مضطرب خود را به اين سوي و آنسوي انداخت و بالاخره به سمتي كه گلدسته هاي مسجد ديده مي شد ، پر كشيد.

در گوشه اي از مسجد ، علي (ع) با چهره اي نوراني پشت به محراب نشسته بود. تسبيحي به دست داشت كه مرتب مي چرخاند و زير لب ذكر خداي را مي گفت. در گوشه و كنار مسجد ، افرادي ايستاده بودند به نماز.

كبوتر سراسيمه خود را به پنجره ي كنار محراب رسانيد و با خستگي و در حالي كه نفس نفس مي زد ، پر زنان بر روي لبه ي آن نشست. اين صدا به گونه اي بود كه نگاه همه ي داخل مسجد را به سمت خود كشيد. علي (ع) نگاه مهربان خود را به آن سمت دوخت. كبوتر با ديدن نگاه آرام او ، نفسي عميق كشيد. تمام دلهره اي كه داشت ، در چشمان آفتابيِ او گم شد. براي لحظه اي كوتاه برگشت و به پشت سرش ، به عمق آسمان نگاه كرد. به آن جا كه هر لحظه ممكن بود عقاب تيزپر و تيزچنگال سر برسد.

علي (ع) با ديدن اضطراب كبوتر ، بلند شد و آرام به پيش رفت. نگاه به نگاه پريشان كبوتر انداخت. گفت: «آرام باش! كسي به تو آسيبي نخواهد رسانيد.»

كـبوتر نگاه پرسشگر علي (ع) را كه ديد ، نفسي عميق كشيد و به سخن آمد و گفت: «يا علي! پناهم بده ، عقابي قصد شكار مرا دارد.»

و بعد ، هر آنچه را كه در دل داشت ، به او گفت. گفت كه براي چيدن دانه براي جوجه‌هايش به كنار بركه رفته بود و با ديدن عقاب و شنيدن صداي بال هايش ، پرواز كرده و براي خلاصي جانش ، از صحرا گذشته و به آنجا رسيده است.

عقاب داشت نزديك و نزديك تر مي شد. باد باز هم بر بال هاي عقاب وزيد و صدايش را به كبوتر رساند. با شنيدن صداي بال هاي عقاب ، كبوتر که هراسان بود ، هراسان تر شد . باد اين را از لرزش پرهاي كبوتر حدس زد. علي (ع) با دست هاي نوراني اش به آرامي كبوتر را گرفت و بر روي زانوانش نهاد.

عقاب فرود آمد و بر روي لبه ي پنجره ي كنار محراب ، درست همان جايي كه تا لحظه اي قبل كبوتر نشسته بود ، نشست. علي (ع) نگاه مهربان و پر از مهرش را به نگاه عقاب دوخت. عقاب هم پريشان مي نمود. نگاهش اين را نشان مي داد.

علي (ع) گفت: «آرام باش!»

عقاب به چشمان علي (ع) كه نگاه كرد و صداي گرم و مهربانش را كه شنيد ، قدري آرام گرفت. به سخن آمد. نفسي كشيد و گفت: «اي علي! عقابي بسيار گرسنه ام.»

و به اين ترتيب ، ماجراي گرسنگي چند روزه ي خود و ديدن كبوتر و فرار كبوتر از چنگالش در صحرا را شرح داد. بعد هم نگاهي به كبوتر انداخت كه در آغوش علي (ع) نشسته بود و گفت: «يا علي ! اين كبوتر صيد من است و من اكنون چند روزيست كه بسيار گرسنه هستم.»

باد هم شنيد عقاب چه گفت. حتي همه ي آنها كه در مسجد بودند ، ديدند كه عقاب با چه حالتي اين جملات را گفت. باد با شنيدن حرف هايش و لحن گفتارش ، مي توانست حدس بزند كه عقاب تا چه حد گرسنه است.   

علي (ع) نگاه به چهره ي گرسنه و خسته ي عقاب كرد و با دست هايش به نرمي به بال كبوتر كشيد .

باد هم فهميد كه انتخاب سختي است. هم كبوتر به علي (ع) پناه آورده بود و هم عقاب گرسنه بود و از فرسنگ ها دور ، به اميد صيد كبوتر به آنجا رسيده بود. اگر كبوتر را به عقاب مي‌داد ، اين از جوانمردي بدور بود. اگر هم نمي داد ، گرسنگي عقاب را چه بايد مي كرد؟

كساني از بين آن ها كه در مسجد بودند ، به فكر افتادند كه بروند و تكه گوشتي بياورند و به عقاب بدهند ، اما ديدند كه چشمان عقاب به كبوتر است و جز كبوتر شايد به چيز ديگر رضايت ندهد. رضايت هم نمي داد . باد اين را از نگاه هاي عقاب مي توانست بفهمد.

هر كس به فكر فرو رفت. ناگهان علي دستهايش را بلند كرد و به آرامي گفت: «قنبر ! كجا هستي؟»

كسي از بين جمعيت حاضر در مسجد ، راه باز كرد و به آنجا آمد. باد شنيد كه علي (ع) چه گفت. همه شنيدند كه فقط در يك كلمه گفت: «شمشيرم!»

باد ، شمشير دولبه ي علي (ع) را ديده بود. ديده بود كه او با همان شمشير برنده ، در جنگ بدر و خندق و جنگ هاي ديگر چه كرده بود.

با شنيدن اين كلمه ، همه ي حاضرين در مسجد ،‌ يكه خوردند. حتي باد هم از تك و تا افتاد. ديد كه حتي عقاب هم به خودش لرزيد. كبوتر هم حتي نفهميد او براي چه شمشيرش را مي‌خواهد. باد فكر كرد شايد مي خواهد در حمايت از كبوتر ، بلايي بر سر عقاب بياورد.

قنبر رفت و ذوالفقار را آورد و به علي (ع) داد. علي (ع) آن را از نيام كشيد. لبه ي تيز شمشير ، برقي خيره كننده داشت. باد ديد كه عقاب هم حتي چند گامي به عقب رفت. ترسيده بود انگار. ترس را مي شد حتي از لحن حرف زدنش فهميد. پرسيد: «يا علي! شمشير براي چه؟»

علي (ع) دستهاي مهربانش را به پرهاي كبوتر كشيد و آرام گفت: «نترس!»

گفت: «با هيچ كدام از شما كاري ندارم. نه با تو ، نه با عقاب.»

باد ، به نرمي وزيد و  اين حرف ها را از دهان علي (ع) برداشت و به گوش همه ي آنها كه آن جا بودند ، رساند.

علي (ع) با دست راست ، قبضه ي شمشير را گرفته بود و با دست ديگر ، گوشه ي عبايي را كه بر تن داشت ، به كناري زد و دستي به ران پاهايش كشيد. به آرامي نگاهي به نگاه هاي مضطرب كبوتر انداخت و گفت: «آرام باش ! مي خواهم تكه اي از گوشت تنم را به اين عقاب بدهم. اين كمال عدالت است.»

همه ، اين را شنيدند. باد ، همه ي كلماتي را كه از لبان علي (ع) بيرون آمده بود ، بي هيچ كم و كاستي به گوش همه رسانده بود.

شمشير علي (ع) در همان لحظه به بالا رفت. باد سريع به سمتش وزيد و سعي كرد دستي كه قبضه ي شمشير را محكم گرفته بود ، به پائين نيايد و اگر هم پائين مي آيد ، قدري آرام تر فرود بيايد.

دست راست علي (ع) فرود آمد. آنها كه ايستاده بودند و نظاره مي كردند ، توان ديدن اين لحظه را نداشتند. چشم ها را محكم بستند تا آنچه را كه علي عينِ عدالت مي ناميد ،‌ نبينند.

هنوز لبه ي تيز شمشير به بدن علي (ع) اصابت نكرده بود كه ناگهان كبوتر و عقاب چرخي خوردند و در يك چشم به هم زدن ، به دو فرشته ي زيبا تبديل شدند و با سرعت ، دستهاي مبارك علي (ع) را گرفتند و مانع از آن شدند كه لبه ي تيز ذوالفقار به بدن علي (ع) فرود آيد.

برق تيغه ي ذوالفقار ، در مقابل نورِ علي (ع) و دست هاي مباركشان چون شمعي در مقابل خورشيد بود. با كبوتر و عقاب كه اكنون به دو فرشته ي زيبا تبديل شده بودند ، آن اطراف پر از نور شده بود.

دو فرشته ي نوراني ، در مقابل علي (ع) سر تعظيم فرود آوردند. يكي از آن ها گفت: «يا علي! ما به خواست خداي بزرگ و براي آزمودن جوانمرديِ تو به اين جا آمده بوديم.»

فرشته ي ديگر گفت: «تو همچون گذشته ، از اين امتحان الهي نيز سربلند بيرون آمدي. تو ، نهايت جوانمردي هستي. درود خدا و رسول خدا بر تو!»

و با بيان اين حرف ها به اوج آسمان پرواز كردند. باد نيز از پنجره ي مسجد ، خود را به بالا كشيد و رفت تا آن چه را كه آن روز ديده بود ، به تمام آن ها كه نمي دانستند و خبر نداشتند ، تعريف كند .