|
اولين روز مدرسه و
ماجراي كتك خوردن من
(براي گروه هاي سني د
و هـ )
نوشته ي :
يوسف قوجق
فصلنامه ياپراق / سال 1384 / شماره 30-31 (ص16)
مادرم
گفت : « امروز هم برو ؛ شايد آقاي مدير دلش بسوزد و اسمت را بنويسد.»
همانطور كه هندوانه را قاچ مي كردم ، گفتم : « بهت كه گفتم
. قبول نمي كنه»
بعد ، يك قاچ گرفتم و كشيدم به دندان. گفتم : « مي گه
قانون و مقررات اينه.»
مادرم از روي دار قالي آمد پائين و نشست كنار من . گفت : «
پس چطور تا حالا اين قانون نبود ؟»
مادرم حق داشت . حق داشت اين را بگويد . چون تا امسال ،
فقط خودم مي رفتم و ثبت نام كنم . فقط همان سال اول ابتدايي بود كه
پدرم آمده بود باهام . بعد از آن سال ، هر وقت كارنامه ها را مي گرفتيم
، خود مدير به من مي گفت كه هفتة بعد مداركم را ببرم تا اسمم را
بنويسد . همان سال اول ابتدايي از حال و روز پدرم با خبر شده بود و مي
دانست كه پدرم وقت نمي كند بيايد مدرسه . لابد پدرم گفته بود . اما
امسال وضعيت فرق كرده بود .
گفتم : « كاشكي همان مدير قبلي بود.»
مادرم پرسيد : « مگه همان نيست ؟»
آب بيني ام را بالا كشيدم و با غيظ گفتم : « نه ؛ اما
كاشكي بود . هم ناظم عوض شده ، هم مدير.»
گفت : « نگفتي بابام سر كار مي ره و وقت نمي كنه بياد؟»
گفته بودم . حتي گفته بودم كه كارش طوري هست كه من حتي
هفته ها نمي توانم ببينمش . بابام كارش طوري بود كه شب ها وقتي مي آمد
خانه كه من مي خوابيدم و كلة صبح ، گرگ و ميش هوا بلند ميشد و مي رفت
سر كار . همة اينها را به مدير جديد گفته بودم اما حرف ، هماني بود كه
مي گفت .
گفتم : « مي گه توي قانون نوشته شده كه دانش آموز بايد با
اولياء خودش براي ثبت نام بيايد . پدر ، مادر و يا
…»
مادرم پريد توي حرفم : « مي گفتي كه من بچه كوچيك دارم .»
كلافه بودم . گفته بودم . حتي اين را هم گفته بودم كه
مامانم حالا سالهاست يك كوچة بالاتر از خانة فاطمه خانم را هم نديده .
گفته بودم كه بچه اي داره كه به قول مامان ، مثل كنه چسبيده بهش و ول
نمي كنه . اما حرف مدير هماني بود كه اولين بار گفته بود . انگار از
بين تمام حرف ها و كلمه ها ، فقط به «نه » و « نمي شه » علاقه داشت .
هر حرفي كه مي شنيد ، مرتب سرش را بالا مي آورد و يكي از اين كلمه ها
را مي زد . گاهي هم دهانش را غنچه مي كرد و يك « نچ » چاشني اين كلمات
مي كرد كه يعني «اصلاً نمي شه » . اونوقت بايد حساب كارت را مي كردي و
مي دانستي كه مدير سوار خر شيطان شده و به هيچ وجه حاضر نيست افسارش را
رها كند . آنوقت بايد مي فهميدي كه اصرار بي فايده است و ايستادن در
آنجا و اصرار كردن ، حتي به ضررت تمام مي شود .
نگاهي به پوشه كارنامه و مداركم كردم كه از بس توي اين چند
ماه دستم گرفته بودم ، كبره بسته بود . گفتم : « امير كه چند تا تجديدي
داشت ثبت نام كرده اما من…»
بغض كرده بودم . بقية حرفهام توي گلو خفه شد . احتياجي به
اين نداشتم كه به مادرم بگويم من شاگرد اول كلاس هستم. مادرم مي دانست
. مي دانست كه همة نمراتم 20 است . اگر هم نمي دانست لااقل مي توانست
تشخيص بدهد كه من مشكلي از اين بابت ندارم . چون شنيده بود كه فاطمه
خانم هر ماه مجبور است به مدرسه برود و هر بار هم كه مي رفت ، با دل
شكسته بر مي گشت و به قول مامان ، از دست امير و نمراتش خون دل مي خورد
. مادرم لااقل مي دانست كه مدرسه و معلمم از من و درس هايم رضايت دارند
.
همانطور كه داشتم با غيظ ، قاشق را به پوست سفيد هندوانه
مي كشيدم ، نگاهي به تقويم رنگ و رفتة روي ديوار اتاق انداختم . از
همانجا كه نشسته بودم ، مي توانستم تشخيص بدهم كه كدام يك از آن دوازده
مربع ، شهريور و يا مهر است . چون از همان روزي كه كارنامة قبولي ام را
گرفته بودم ، با اينكه هيچ نمره اي كمتر از بيست نداشتم ، نتوانسته
بودن نام نويسي كنم . از همان تير ماه ، هر بار كه پيش مدير جديد مي
رفتم ، مي گفت « نچ ؛ نمي شه . بايد پدرت بيايد . »
از همان تير ماه ، هرروز كه نه ؛ اما هر هفته چندين بار مي
رفتم و تقويم را نگاه مي كردم و هر روز كه به ماه مهر نزديكتر مي شديم
، دلشوره ام بيشتر مي شد . حالا هم كه يك هفته از باز شدن مدرسه ها مي
گذشت ، كار از دلشوره و نگراني گذشته بود . صبح كه مي شد ، همة بچه هاي
محل مي رفتند مدرسه و من مي ماندم با پوشة مداركم كه مثل آينة دق ،
هميشه بالاي سرم روي طاقچه بود و به من دهن كجي ميكرد.
عقلم به جايي قد نمي داد . مانده بودم چه بكنم و چه نكنم .
گفتم : « چكار بكنم حالا؟»
مادم داشت با قاشق ، آب هندوانه را مي داد به بچه . گفت :
« نمي دانم چي بگم . »
نگاه به من كرد . لزومي نداشت مثل بعضي وقت ها كه دلم چيزي
را مي خواست يا نمي خواست اما نمي توانستم بگويم ، خودم را نگران نشان
بدهم تا دلش به رحم بيايد و كمكم كند . اين بار واقعاً دلشوره داشتم .
گفتم : « آخه مامان يك هفته از آغاز مدرسه گذشته اما من هنوز
…
»
ته حرفهايم را خوردم . حتي خودم هم دوست نداشتم بشنوم كه
چي شده و چي نشده . احتياجي نداشت بگويم .
شنيدم كه گفت : « حالا پاشو برو بخواب . بابات كه اومد ،
بهش مي گم . مي دونم كه قبول ميكنه . بهش مي گم فردا ديرتر بره سر كار
. »
هر چند كه هيچ اميدي به اين وعده ها نداشتم اما چاره اي هم
نداشتم . بايد منتظر فردا مي شدم . فردايي كه شايد امروز يا ديروز نبود
.
****
صبحانه را نصفه ـ نيمه خوردم و پا شدم و جلدي پريدم توي
اتاقم و لباس پوشيدم . بالاخره پدرم رضايت داده بود كه ديرتر برود سر
كار .
سوار ترك دوچرخة بابام شدم و با هم رسيديم به مدرسه . حياط
مدرسه گوش تا گوش ، پر از بچه هاي قد و نيم قد بود . ناظم مدرسه با
همان هيكل درشت و خط كشي كه به دست داشت و مرتب تكانش مي داد ، وسط
حياط مي گشت و اوضاع را مي پائيد . از بين بچه ها راه باز كرديم و
رسيديم دفتر مدير .
مدير تا من را ديد كه با بابام آمده بودم ، اول جا خورد .
بعد از احوالپرسي ، تعارف كرد كه بنشينيم . اما هنوز بابام ننشسته بود
كه گفت : « چرا زودتر نيامديد براي ثبت نام ؟ الان يك هفته از آغاز سال
تحصيلي گذشته و ما متأسفانه جا نداريم . »
بابام شروع كرد به توضيح دادن اين موضوع كه كارش طوري است
كه نمي توانسته بيايد . مدير گوشش به حرفهاي بابام بود اما قيافه اش
داد مي زد كه نمي خواهد قبول كند كه از من ثبت نام كند . حس كردم دنبال
راهي مي گشت تا همان كلمة « نچ » را بگويد .
بابام داشت حرف مي زد كه زنگ گوشخراش مدرسه زده شد و تا
حرفهايش را تمام كند ، مراسم صبحگاهي هم به پايان رسيد .
مدير
بالاخره حرفش را زد و گفت : « كسي كه شهريور تجديد داشته باشه ، معلومه
كه تابحال ثبت نامش طول مي كشه . اين مدرسه كه نه ، هيچ مدرسه اي تو
اين وقت سال ، از پسر شما ثبت نام نمي كنه.»
بعد هم
سرش را چند بار بالا داد و همان جملاتي رابكار برد كه من انتظارش را
داشتم . گفت : « نچ ؛ نمي شه . نمي شه ثبت نام كرد . »
بابام
يك نگاه به من كرد و يك مگاه به مدير . نمي دانست چه بگويد . سوادي
نداشت كه بداند تجديدي يعني چه و من آيا تجديدي داشته ام و يا نداشته
ام . تا حالا فكر مي كردم كه مدير مي داند من تجديدي نداشته ام . چون
از همان تير ماه ، مدام آمده بودم پيشش و خواسته بودم كه ثيت نام كند .
اما حالا پي برده بودم كه يادش رفته و من را به ياد ندارد . بايد به
مدير مي گفتم . پوشه ام را بالا آوردم و گفتم : «آقا اجازه ! من تمام
نمره هام بيسته . آقا ما تجديدي نداشتيم . يكضرب قبول شدم . اينم
كارنامة قبولي من !»
مدير جا
خورد . انتظار اين حرف را نداشت . انتظار نداشت كه بشنود يكي از دانش
آموزان ممتاز مدرسه من باشم كه تا به امروز ثبت نام هم نكرده ام .
عينكش را كمي جابجا كرد و با دست اشاره به من كرد كه پوشه را بدهم .
گفت : « مداركتو بده ببينم ! »
تا
نگاهي به نمرات كارنامه ام انداخت ، چهره اش گل انداخت . سرخ شد . حتم
كردم كه از حرفش و از اينكه قضاوت بي جا كرده ، اين جوري شده است . گفت
: « خوبه ؛ اما بايد همان موقع با پدرت مياومدي.»
ديدم
ورق برگشت . ديدم لحن صداش عوض شد . سريع يكي از دفتر هاي بزرگ روي ميز
را برداشت و ورق زد و شروع كرد به نوشتن مشخصات من .
با سر و
صدايي كه در سالن و راهروي داخل مدرسه شنيده مي شد ، معلوم بود كه بچه
ها با صفهاي منظم و نا منظم ، به كلاس هايشان مي رفتند .
كار ثبت
نام من ، خيلي سريع تمام شد . بابام دست دست مي كرد كه برود و به
كارهايش برسد . مدير تا اين وضعيت را ديد ، به بابام گفت كه مي تواند
برود .
بابام كه رفت ، من ماندم و مدير . منتظر بودم كه چيزي بگويد . گفت : «
كلاس سوم راهنمايي را كه بلدي كجاست . انتهاي همين راهرو
…»
پريدم
توي حرفهاش و گفتم : « آقا بلديم . انتهاي همين راهرو ، سمت چپ ، در
اول »
گفت : «
مي توني همين حالا بري كلاس .»
همه چيز
تمام شده بود . با خوشحالي گفتم : « آقا اجازه ! خيلي ممنون !»
بعد
جنگي پريدم و پا كشيدم سمت كلاس سوم راهنمايي .
كسي توي
سالن و راهرو نبود . تا برسم انتهاي راهرو ، صداي ناظم مثل بمب پيچيد
توي راهرو .
ـ آهاي
! كجا با اين عجله ؟ دير اومدي زودم مي خواي بري ؟
پاهام سست شد . ايستادم . ناظم كه رسيد ، خواست توضيح بدهم كه چي شده .
گفتم : « آقا اجازه ! ما
…»
پريد تو
حرفهام و گفت : « لازم نكرده چيزي بگي . همة اينها كه اينجا هستن همين
حرفها رو ميزنن . »
مسير
دستش را كه نگاه كردم ، ديدم چند نفري گوشة سالن ايستاده اند و آبغوره
مي گيرند .
ناظم
داشت حرف مي زد . گفت : « يكي مي گه مادرم مريض بود ، يكي مي گه راهم
دور بود . خسته شدم از بس اينها رو شنيدم . دانش آموز بايد سر موقع
بياد . همه بايد قبل از مراسم صبحگاهي مدرسه باشند . اينجا كه خانة
خاله نيست كه هر وقت دلتون خواست بيائين !»
با ديدن خط كشي كه توي دستهاي ناظم بود و مرتب تكان مي خورد و با ديدن
آنها كه ته سالن ايستاده بودند و دستهايشان را به هم مي ماليدند و آرام
آرام آبغوره مي گرفتند ، شصتم خبر دار شد كه چه خبر است. خواستم توضيح
بدهم كه چه شده و چه نشده . گفتم : «آقا اجازه ! ما امروز
…
»
نگذاشت
حرفهايم را تمام كنم . ديدم با دست اشاره به ته سالن كرد و گفت : « آقا
بي آقا ! برو بايست اونجا !»
بعد هم
خط كش را طوري تكان داد كه صداي وز وزش توي گوشم پيچيد .
آرام
رفتم و ايستادم كنار همان بچه ها . ناظم لخ و لخ كنان ، آمد كنارم .
گفت : «بهتون نشون ميدم كه با من يكي نمي تونين سروكله بزنين . مدرسه
بايد نظم داشته باشه . همه چي حساب ـ كتاب داره.»
بعد با خط كش اشاره به من كرد كه يعني دستهايم را ببرم بالا و كف دستم
را باز كنم . آرام همين كار را هم كردم اما گفتم : « آقا اجازه ! ما
…»
ضربه اي
كه به كف دستم خورد ، نگذاشت بقية حرفم را بزنم . سوزي كه داشت ، بد
جوري بود . برق از كله ام پراند . ناخواسته يك متر پريدم بالا . انگار
كه برق سه فاز وصل كرده باشند به دستم .
تا به
آن روز ، ديده بودم خيلي از بچه ها را كه خط كش خورده بودند . اما هيچ
وقت نمي توانستم حس كنم كه اين همه درد دارد .
داشتم
از درد به خورم مي پيچيدم كه اشاره به دست ديگرم كرد و گفت : « ديگه
نبينم بعد از خوردن زنگ به مدرسه بيايي . بگير بالا اون دستت رو !»
با ناله گفتم : « آقا اجازه ! ما
…
»
دوباره
پريد تو حرفم و توپيد : « اجازه بي اجازه ! بگير بالا اون دستت رو !»
چاره اي
نداشتم . همانطور كه مچاله شده بودم ، دست چپم را هم نصفه ـ نيمه گرفتم
بالا .
يك چشمم
به خط كش بود و چشم ديگرم به در كلاس سوم راهنمايي كه ديدم مدير از
اتاقش آمد بيرون . داشت مي آمد به سمت ما كه خط كش دومي هم خورد به كف
دستهام و من براي بار دوم ، دو متر پريدم بالا و مچاله شدم . از بس درد
داشت ، دستهايم را گرفتم زير بغلم و آخ زدم . صداي مدير را شنيدم كه
داشت ناظم را به اسم صدا مي زد .
داشتم
دستهايم را با « ها » كردن گرمشان مي كردم تا شايد دردشان كمتر شود كه
ديدم مدير ـ كه با فاصلة چند متري ايستاده بود و نگاهمان مي كرد ـ
اشاره به من كرد و چيزي به ناظم گفت .
مي
توانستم حدس بزنم كه چي مي گفت ، اما دير شده بود . مدير چيزهايي تو
گوش ناظم گفت و برگشت و رفت . من با چشم پر از اشك ، منتظر ايستادم تا
ناظم برسد . تا آمد ، با خط كش اشاره به من كرد و گفت : « تو مي توني
بروي سر كلاس ! »
از لحن
صداش فهميدم كه كمي هم ناراحت است كه چرا به حرفهام گوش نداده . چشمي
گفتم و آرام رفتم به سمت كلاس .
خودم را
مرتب كردم . در زدم و رفتم تو . بچه ها همه نشسته بودند . معلم هم
نشسته بود سر ميزش و صحبت مي كرد . من را كه ديد ، اخم هاش رفت تو هم .
همانجا دم در ايستادم و انگشانم را آوردم بالا و گفتم : « آقا اجازه !»
معلم
سري به علامت تأسف تكان داد و گفت : « دانش آموزي كه اين موقع بياد تو
كلاس ، معلومه چه وضعي داره !»
چند
خوان از هفت خوان رستم را گذرانده بودم و رسيده بودم به خوان آخري .
بايد توضيح مي دادم كه دير نكرده ام و تازه امروز ثبت نام كرده ام و
دانش آموزي نيستم كه فكر مي كند .
گفتم : « آقا اجازه ! ما
…»
اين هم
پريد تو حرفم و گفت : « اجازه بي اجازه ! اين چه وقته اومدن به كلاسه
؟»
گفتم : « آقا ما پيش ناظم بوديم . آقا اجازه ما
…»
گفت : «
خط كش ناظم جاي خودش . من با امثال شما كه دير مي آين سر كلاس روش
ديگري دارم . همونجا بايست و يك پايت را ببر بالا !»
ديدم
نمي شود . نمي شود توضيح داد ماجرا از چه قرار است . چاره اي نداشتم .
به حرفهاي من هيچ توجهي نمي كرد . با بي ميلي همان كاري را كردم كه
معلم از من خواسته بود. ايستادم تا شايد اين خوان هم بگذرد . اميدم فقط
به آمدن ناظم يا مدير سر كلاس بود تا مرا از آن وضعيت نجات بدهد اما
انتظار بي فايده بود و هيچكدام تا آخر زنگ پيدايشان نشد كه نشد .
رفتن به فهرست مطالب شماره
31-31 |