فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 

 

داستان


همه ي آنچه دارم همين است

نوشته ي : يوسف قوجق

 

دم دماي صبح بود كه خبر را از راديو «ماياك» (١) شنيد. شنيد كه چه شده است و حالا از خبري كه شنيده بود، داشت به خودش مي‌لرزيد. در هزارتوي ذهنش، نام شهري را كه از راديو ماياك شنيده بود كاويد. اشتباه نمي‌كرد. گفته بود شهر «بام». فكر كرد مي‌تواند اسم شهرهاي ايران را كه تا آن‌روز از اين و آن شنيده بود، مرور كند. مشهد، تهران، گنبد، گرگان، اصفهان؛ اما هيچ‌كدام از اين‌ها نبود. نام شهر «بام» را نخستين بار بود كه مي‌شنيد.

- كجاي ايران مي‌تواند باشد؟

چه فرقي مي‌كرد. شهري بود مثل همه‌ي شهرهاي ديگر.

صداي خفيف رعدي را شنيد و برقي بيرون از خانه را روشن كرد. فضاي نيمه‌تاريك داخل اتاق هم براي مدتي روشن شد. با شنيدن صداي جيغي كه از اتاق كناري آمد، فهميد صداي رعد به اندازه‌اي بلند بوده كه نوه‌اش را ترسانده است. آرنجش را ستون بدنش كرد و بلند شد. تا برسد به اتاق، صداي جيغ به گريه تبديل شده بود.

- آرام باش، پسرم! چيزي نيست. نترس.

در نور كمي كه در اتاق پرسه مي‌زد، نوه‌اش را ديد كه نشسته است روي تشك و گريه مي‌كند. آرام كنارش نشست و دست به سرش كشيد.

- گفتم كه، چيزي نيست. آرام بخواب...

با صداي رعد و جيغي كه نوه‌اش كشيده بود، بايد همه‌ي همسايه‌ها از خواب مي‌پريدند. شايد هم بيدار شده بودند، اما او نديده بود.

- خسته هستند همه. بگذار بخوابند.

نفس‌هاي يكنواخت نوه‌اش را كه شنيد، فهميد دوباره به خواب رفته است. بلند شد و رفت به سمت پنجره. قطرات باران مي‌خورد به شيشه‌ها. صداي شرشر باران مي‌آمد و هوهوي باد كه مي‌افتاد توي شاخه‌هاي انبوه درخت‌هاي لخت كنار پنجره، صداي زوزه مي‌داد.

- حتماً صداي سگ‌هاي شهر بام هم چيزي شبيه به اين صداها بوده.

يك لحظه ترس خزيد توي دلش. با چشماني پر از چين، نگاهي به بيرون انداخت و گوش خواباند تا بهتر بشنود. داشت فكر مي‌كرد كه آن صداي زوزه‌ها، شبيه به زوزه‌ي سگ‌هاست يا صداي بادي كه مي‌خورد به شاخه‌هاي لخت درختان كنار پنجره؟

در گوش‌هاي او،‌ صدا بيشتر به همان صداي زوزه‌ي سگ‌هايي مي‌ماند كه او سال‌ها پيش شنيده بود. شنيده بود و حتم آن شب شنيده بودند همه؛ درست مثل همين شب كه شنيده مي‌شد، اما او هم آن شب مثل ديگران نتوانسته بود حدس بزند كه صداي سگ‌هاست يا صداي زوزه‌ي باد.

باران مي‌باريد و از لاي درزهاي پنجره، بوي خاك مي‌آمد. ناخواسته به ياد بوي خاكي افتاد كه سال‌ها پيش رفته بود توي دهان و بيني‌اش.

به ياد آن شب كه افتاد، تمام بدنش تكاني خورد. بعد قطره‌ي اشكي از بين چين‌هاي صورتش سر خورد و آمد لبه‌ي دهانش. تلخ بود. به ياد شبي افتاد كه زمين همچون قايقي كه به دريا افتاده باشد، تكان خورده بود. تا آمده بود بلند شود، همه چيز آوار شده بود و به هم ريخته بود و ديگر چيزي نفهميده بود و وقتي چشم باز كرده بود، ديده بود در داخل تلي از خشت و خاك، دراز به دراز افتاده است. هر جا را كه نگاه مي‌كرد، خاك بود و خشت، و سروصداهايي گنگ و نامفهوم. و رنگي كه جز سياهي نبود. كورمال كورمال دست به اطراف كشيده بود تا بفهمد كه كجاست؟ اما هر جا را كه دست كشيده بود، خاك بود و خشت... و تازه فهميده بود كه سقف خانه بر رويش آوار شده است. به ياد آورد كه آن شب تشنه شده بود، اما در آن نزديكي نه آبي بود و نه ناني.

- اسمش چه بود؟ بام بود. شهر بام. حتماً درست شنيده‌ام. سخت است خيلي. لابد خيلي‌ها الان در آنجا زير آوار مانده‌اند.

داشت زير لب نام شهر را تكرار مي‌كرد.

- بام. بام.

لحظه‌اي با هراس چشمش را به سقف دوخت. ايران كشوري دور از آنجا نبود. اگر زلزله به آنجا هم مي‌آمد، مثل پنجاه و اندي سال پيش، بعيد نبود باز هم همه چيز ويران شود و بام خانه فرو بريزد.

- خدا نكند. خدا آن روز را نياورد.

سعي كرد اين فكر را از سرش دور نمايد. اما هراس به جانش افتاده بود. صداي زوزه‌اي هم كه از بيرون پنجره مي‌آمد، او را بيشتر به وحشت مي‌انداخت.

- بايد بجنبم. احتياط شرط عقل است.

با هراس پا كشيد به سمت آشپزخانه. اول از همه رفت سراغ اجاق گاز و همه جا را امتحان كرد. مي‌دانست نبايد باز باشد، اما او باز هم همه را امتحان كرد. بعد هم رفت سراغ سفره. يكي دو «بوخانكا» (٢) مانده بود. آن را با دقت و وسواس در سفره پيچيد و با يك فلاكس آب برگشت به اتاقي كه نوه‌اش خوابيده بود.

نگاهي به سقف اتاق انداخت. نوه‌اش وسط اتاق خوابيده بود. گوشه‌ي تشك را گرفت و كشيد به سمت در. سنگين بود. به هر سختي كه بود، كشيد و آورد زير چارطاق درِ اتاق. بعد از آن زمين‌لرزه، از خيلي‌ها شنيده بود كه زير طاقِ در، بهتر از زير سقف خانه است. بعد رفت و پتويي ديگر آورد و آن را هم انداخت روي نوه‌اش. بعد هم با حوصله‌ي زيادي چپاند دور بدنش.

- بايد فكر همه چيز را كرد. اگر اتفاقي افتاد و نوه‌ام زير آوار ماند، نبايد سرما بخورد.

فلاكس آب و سفره‌ي نان را هم در جايي گذاشت كه وقتي دستش را تكان بدهد، آنرا پيدا کند.

- حالا خيالم راحت شد. ديگر چه بايد بكنم؟

داشت فكر مي‌كرد كه چه كار ديگري مانده تا انجام دهد.

- خوب شد امروز نوه‌ام آمد به ديدنم. آخ...

يك لحظه تمام بدنش يخ زد.

- چه‌طور يادم رفت؟ اين هم از پيري. پسرم و عروسم را چه‌كار كنم؟ اي واي؛ چه مي‌شد اگر خانه‌شان همين نزديكي بود. من كه نمي‌توانم نوه‌ام را تنها بگذارم و بروم.

داشت دست‌هايش را كه بي‌اختيار مي‌لرزيدند، به هم مي‌ماليد. سعي كرد مجسم كند كه آنها در كدام اتاق از خانه ممكن است خوابيده باشند.

- خدا كند زماني كه تلويزيون نگاه مي‌كنند، خواب رفته باشند. حتماً همان‌جا خوابيده‌اند. آنجا سقفش محكم است. خدا بزرگ است. خودش رحم كند.

و با هر دو دست، يقه‌اش را كيپ تا كيپ گرفت و هر چه از آيه‌ي قرآن مي‌دانست، زير لب خواند. بعد هم انگار كه چيز ديگري به يادش آمده باشد، دوباره رفت به سمت پنجره. از پشت شيشه‌ي مات كه بخار گرفته بود، نگاهي به سمت خانه‌ي همسايه‌ها كرد.

- همسايه‌ها را چه‌كار كنم؟ انگار كسي بيدار نيست. اگر صداي‌شان بزنم چه؟ شايد خوش‌شان نيايد. نه! درست نيست. باز هم به من خواهند گفت "بي‌بي‌حوصله".

از اين عبارت بدش مي‌آمد. فكر كرد شايد از بس هميشه مضطرب و نگران است، او را به اين اسم مي‌نامند.

- چه فرقي مي‌كند؟ بگذار هرچه مي‌خواهند بگويند. اين همسايه‌ها همه جوان هستند. هنوز خام هستند. نديده‌اند آن‌چه را كه من ديده‌ام. مگر اشكالي دارد كه مي‌گويم اين كار بد است و آن كار خوب؟

دوباره برگشت به جايي كه نوه‌اش خوابيده بود. برق اتاق را خاموش كرد و در كنارش دراز كشيد و در تاريكي چشم به سقف اتاق دوخت.

دوباره به ياد آن شب افتاد. شبي كه تا صبح، بي‌آن‌كه بداند مادر و پدر و برادرانش كجا هستند، زير انبوهي از خاك و خشت و چوب مانده بود. در آن زمان هيچ نفهميده بود ساعت چند است، و اصلاً روز است يا هنوز هم شب است... تا اين‌كه چشمانش به رشته‌ي كوچكي از نور افتاده بود كه از روزنه‌اي نه چندان دور، به درون مي‌تابيد. به ياد آورد كه چشمانش مدام در آن تاريكي به سمت همان روزنه‌ي نور بود و از دردي كه در پايش حس مي‌كرد، مدام مي‌ناليد. اما چون نفس كم مي‌آورد، ناله‌هايش را در سينه خفه مي‌كرد.

تا زماني كه چشمش به آن رشته‌ي نور بيفتد، فقط صداي ناله‌ي مادرش را مي‌شنيد كه مرتب نام او و برادرانش را تكرار مي‌كرد و يك صداي گنگ ديگر كه انگار از ته چاه بلند مي‌شد. تا آن زمان، او هم مادر و برادرانش را صدا كرده بود و شنيده بود كه آنها هم جواب مي‌دهند. اما وقتي چشمش در آن تاريكي به آن رشته‌ي نور افتاد، ديگر از آن ناله‌هاي مادر و برادرش خبري نبود و او هر چه صدا زده بود، جوابي نشنيده بود.

به ياد آخرين ناله‌هايي افتاد كه مادرش از درد كشيده بود. قطره‌اي اشك در چشمانش حلقه زد.

به ياد سرماي زير خاك افتاد و سردش شد. به داخل پتوي نوه‌اش خزيد. چه‌قدر سرد بود خاك... و او تا آن‌وقت نفهميده بود كه خاك مي‌تواند آن‌قدر سرد باشد. يادش نمي‌آمد كه چه ساعتي از روز بود. اما خوب به ياد داشت كه صداهايي را شنيده بود كه آهسته و گنگ، توي آن تاريكي، سر خورده بود و آمده بود و در بين آن صداها. صداي كسي را شنيده بود كه نام مادرش را به زبان آورده و گفته بود: «اينجا خانه‌ي ارازبي‌بي بود. بياييد كمك كنيد. شايد زنده باشند

و يادش آمد كه با هر چه در توان داشت، خواسته بود حركتي بكند؛ اما پاها به فرمانش نبودند و او با تمام نيرو به گلويش فشار آورده بود تا شايد بتواند بفهماند كه هنوز زنده است.

يادش نيامد در آن لحظه چه گفته بود. اما صدايي هر چند خفيف از گلويش در آمده بود. بعد هم وقتي آمده بودند و او را بالا كشيده بودند، همان‌جا از هوش رفته بود و ديگر چيزي به يادش نمي‌آمد.

با شنيدن صداي اذان كه از مسجد بزرگ عشق‌آباد شنيده مي‌شد و صداي ماشين‌هايي كه از خيابان مي‌گذشتند، فهميد كه صبح شده و او هنوز نخوابيده است. بلند شد و رفت تا وضويي بگيرد و نمازي بخواند و براي آنها كه اكنون در شهر بام زير آوار مانده‌اند، دعا نمايد.

تا نماز بخواند و صبحانه را آماده كند، خورشيد هم درآمده بود. نوه‌اش را بيدار كرد و با هم صبحانه خوردند. بعد لباسش را پوشيد و پالتوي قديمي و كهنه‌اش را تنش كرد. دست نوه‌اش را گرفت و از خانه بيرون رفت. تا به مدرسه‌ي نوه‌اش برسد، فكر كرد كه غير از رساندن نوه‌اش به مدرسه، چه كار ديگري بايد مي‌كرد.

- خب؛ امروز يك سري بايد بروم پيش بيكه‌دايزا. حتماً شنيده كه زلزله آمده. شايد هم نشنيده باشد. مثل من نيست كه مدام به راديو ماياك گوش مي‌دهم.

باز به ياد همان خبري افتاد كه از راديو ماياك شنيده بود.

- ببين در اين سرما چه مي‌كشند؟ چه سخت است. نه؛ اول از همه بايد بروم، ببينم خبر درست است يا نه. از هر كاري واجب‌تر است.

نوه‌اش را كه به مدرسه رساند، ساعت از هشت گذشته بود. سوار اتوبوس برقي شد و از همان‌جا رفت به ميكرايون ٣٠.

آدرس سفارت ايران را در همان اتوبوس سؤال كرده بود. گفته بودند آخرين ايستگاه كه پياده شود، از هر كس كه بپرسد، نشان خواهد داد.

تا به آنجا برسد، در اين فكر بود كه اگر خبر درست باشد، چه مي‌تواند بكند. قبل از بيرون آمدن از خانه، فكر اين را هم كرده بود. هر چه پول روي طاقچه بود با خودش آورده بود.

- بگذار ببينم چه‌قدر است. خب؛ ديروز شمرده بودم. پول ده قرص بوخانكا و ده تا هم تخم مرغ است. اتفاقي نمي‌افتد. نمي‌خورم. همان بهتر كه تا زنده هستم، يك سير گوشت هم به تنم نماند تا به مورچه‌ها برسد.

اين تمام پولي بود كه او داشت. هر هفته پسرش مي‌آورد و به او مي‌داد.

براي چندمين بار، خاطرات زير آوار و بعد از آن را مرور كرد. فكر كرد ديگر چه چيزي دارد كه مي‌تواند به درد آنهايي كه زير آوار مانده‌اند، بخورد.

در خيابان تهران بود. نگاهي به ساختمان بلندي كرد كه در ابتداي خيابان بود. چشمش كه به كاشي‌كاري‌ها و خطوط عربي روي كاشي‌ها افتاد. حتم كرد كه آدرس را درست آمده است. رسيده بود جلوي در سفارت. خودش هم نفهميد كه چه‌طور به در سفارت ايران رسيده است.

قبل از او، كسي منتظر ايستاده بود كنار در. با يك نگاه، فهميد كه ايراني است و تازه‌وارد. اين را از ساكي كه دستش بود، فهميد. جلوتر رفت و گفت: «برادر! زمين‌لرزه شده در ايران. خبر داري؟»

مرد نفهميد او چه مي‌گويد. پيرزن دست‌هايش را درآورد و لرزه به دست‌هايش انداخت و گفت: «ايران، شهر بام. زمين‌لرزه...» و دست‌هايش را لرزاند.

مرد باز هم نفهميد که چه مي‌گويد. يك نگاه به لباس مندرس پيرزن كرد و نگاهي هم به يك مشت پولي كه در دست پيرزن بود. لرز دست‌هايش را كه ديد، دست به جيب برد و يك اسكناس هزار مناتي درآورد و به سمت پيرزن دراز كرد.

پيرزن فهميد. فهميد كه ايراني منظورش را نفهميده. با يك لبخند دستش را پس زد و دوباره اشاره به زمين كرد و دستش را لرزاند؛ كه يعني زمين‌لرزه. و گفت: «ايران، شهر بام، زمين‌لرزه. فهميدي؟»

پيرزن نگاهي به چشمان متعجب او كرد و فهميد که چيزي نمي‌داند.

- بيچاره؛ نبايد هم خبر داشته باشد. حتم تازه امروز به عشق‌آباد رسيده و خبر را نشنيده.