فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 

 

داستان


آمدم چيده بشم

نوشته ي : يوسف قوجق

 

هيچ وقت به او نگفته بودند. نگفته بودند بيا. نگفته بودند بايست. وقتی می ايستادند به صف ، بی کفش و با کفش، او هم      می خواست برود ، بايستد کنارشان و با او صحبت کند. هميشه هم می خواست. اما سرش را می انداخت پائين و می رفت گوشه ای     می نشست و نگاهشان می کرد. بعد نگاه به آسمان می کرد و بعد هم چشم می دوخت به زمين و تا تمام نمی شد و کسی نمی آمد سراغش ، سرش را بالا نمی آورد که به اطراف نگاه کند.

هيچ نمی پرسيدند. حتی آن که هميشه با او بود و باهاش شرط می بست ، سوال نمی کرد. ولی او می خواند از نگاهشان.     می خواند که می پرسند. می خواند که وقتی می پرسند ، بايد چيزی بگويد ، اما نمی پرسيدند.

ـ اوس کريم خيلی مشديه. بزرگه.

حتم ، همه می دانستند اگر هم می پرسيدند ، جوابش همين بود. اين جوابی بود که او هم فکر می کرد اگر می پرسيدند ، بايد   می داد.

* * *

آن که نمی خواند، دست کرد تو جيب. مشت کرد، آورد بيرون. گفت: تک يا جفت؟

و گفت: نترس. می بری.

آن که می خواند، گفت: باز هم که شروع کردی.

و گفت: گناهه قمار.

آن که نمی خواند، گفت: اوس کريم خيلی مشديه. خيلی بزرگه.

و گفت: می بخشه خودش.

و گفت: خيلی خيلی بزرگه.

آن که می خواند، گفت: بر منکرش لعنت.

و گفت: خب. اين بار سر چی؟

آن که نمی خواند، گفت: پسته.

و گفت: همينی که تقسيم کردند و دست همه است و تو هم داری می خوريش.

و گفت: درست نگی ، اونی که تو دستت هس ، می شه مال من.

آن که می خواند، گفت: و اگر درست باشه؟

و گفت: پسته هات رو می دی به من. آره؟

آن که نمی خواند، سر تکان داد که يعنی بعله.

آن که می خواند، گفت: لعنت خدا بر شيطون.

و گفت: بيشتر می خوای مگه؟

آن که نمی خواند، گفت: نه.

و گفت: دوست دارم با هر بهانه ای، نگاه به مونجوق ها کنم.

و مشتش را باز کرد. چند مونجوق سفيد و چند مونجوق سياه.

و گفت: اشتباه عرض شد. دوست نه؛ عشقم همينه.

آن که می خواند، گفت: فقط همين؟

و گفت: بدون شرط بندی نمی تونی نگاه کنی به اينها؟

آن که نمی خواند، سرش را بالا داد. گفت: نچ. نمی شه.

و گفت: اونی که اينها رو داد دستم ، شرط بست.

آن که می خواند، پرسيد: کی؟

و پرسيد: چه شرطی بست؟

آن که نمی خواند، گفت: اونم لنگه ی خودم بود. يکی مون بايد می رفتيم. شرط بست. اون برد.

و گفت: اينها رو داد دستم؛ رفت.

و گفت: برد و رفت.

آن که می خواند، نگاهش مانده بود رو مونجوق هاي سياه و سفيد. بعد نگاهش رو به چشمهای او دوخت.

آن که نمی خواند ، می خواند از نگاهش که چه می گويد. گفت: خب.

و گفت: پاکاری؟

و مونجوق ها را برد توی جيبش و دوباره مشت کرد ، آورد بيرون.

و گفت: جفت يا تک؟

آن که می خواند، گفت: فرقی نداره.

و گفت: جفت باشه.

آن که نمی خواند، کف دستش را باز کرد. تک بود. يک مونجوق سياه و سفيد.

آن که نمی خواند، گفت: آس بود.

و گفت: اوس کريم هم تک هس به خدا.

و خنديد. گفت: باختی. رد کن بياد.

* * *

هيچ وقت به او نگفته بودند نزن. نگفته بودند بگذار. اما او می زد. هر بار که دستش را روی صورتش می کشيد و زبری می ديد، سريع دست به جيب می شد. همه ی مونجوق ها را می آورد بيرون. نگاه به آنها می کرد و دوباره می گذاشتشان تو جيب. بعد می رفت می زد.

هيچ نمی پرسيدند. حتی آن که هميشه با او بود و باهاش شرط می بست ، سوال نمی کرد. ولی او می خواند از نگاهش. می خواند که می پرسد. می خواند که وقتی می پرسد ، بايد چيزی بگويد ، اما نمی پرسيد.

ـ گل بی عيب خداست. اون می گفت.

حتم ، آن که می خواند، می دانست اگر هم می پرسيد، جوابش همين بود. اين جوابی بود که او هم مطمئن بود اگر بپرسد ، بايد همين را می گفت.

* * *

مونجوق هنوز تو دستهاش وول می خورد که صف از حرکت افتاد. رديف های جلو که ايستادند ، او هم ايستاد. آن که بيرون صف ، جلوی همه ايستاده بود ، گفت: وقت نداريم.

و گفت: نمی تونيم بگرديم ببينيم کجاها کاشته اند.

کسی که کنارش ايستاده بود ، گفت: منتظرند. هر جور شده ، بايد بگذريم.

نگاه به آن سمت کرد. يعنی بالا. و يک نگاه کوچک نيز به اين سمت. يعنی همان سمتی که نگذاشته بود جلوتر بروند. معلوم بود. حسابی کاشته بودند. گوجه ای ، خياری و انواع ديگر را.

آن که بيرون صف ، جلو بود، آرام گفت: کی حاضره؟

و گفت: سريع!

آن که نمی خواند، مونجوق رو گذاشت تو جيبش و از صف زد بيرون. سريع دويد. دويد که از ديگران عقب نماند.

عقب نماند. جلوتر از همه رسيد آنجا. گفت: من هستم.

آن که بيرون صف بود ، گفت: وقت نداريم.

و گفت: پل می خواهيم. وقت نداريم بچينيم.

آن که نمی خواند، گفت: اينو می دونم. نيامدم بچينم.

گفت: اومدم چيده بشم.

اين آخری را توی دلش گفت.

آن که بيرون صف بود، گفت: يه نفر کفايت می کنه. شماها چرا اومدين؟

آن که نمی خواند، نگاه به مسير نگاهش کرد. يکی ـ دو نفر ديگر هم آمده بودند. منظورش آنها بود.

کسی گفت: من.

و گفت: من اول بودم.

و خودش را کشيد جلوی آن که مونجوق داشت. گفت: من پل می شم.

و گفت: بچه ها منتظرند.

آن که نمی خواند، او را می شناخت. همانی بود که می خواند. همان که باهاش شرط می بست. چپ چپ نگاهش کرد. گفت: : داداش! صنار بده آش ، به همين خيال باش.

و گفت: مشدی. از تو يکی بعيده دروغ بگی. من اول رسيدم؛ نه تو.

آن که می خواند، گفت: نه. دروغ نمی گم.

و گفت: شصت پام جلوتر از تو رسيد.

آن که نمی خواند، با تعجب پرسيد: شصت پا؟

آن که می خواند، باز هم گفت: آره. شصت پای راستم.

و گفت: راست می گم به خدا.

آن که نمی خواند، از سوگندی که او خورد، خواند که او هم جدی است. گفت: سر خر نشو. خودت رو بکش کنار.

و گفت: فکر می کنی مسابقه ی دو گذاشتی که می گی انگشتم؟

آنی که رو به ديگران ايستاده بود ، بی حوصله بود. گفت: شماها هم وقت گير آوردين؟ گفتم که وقت نداريم. يکي از شما دو نفر.

آن که نمی خواند، گفت: من

آنی هم که می خواند، گفت: من.

هر دو يک قدم آمدند جلو. آن که نمی خواند، گفت: برو کنار باد بياد.

و گفت: بزمجه.

فکر کرد شايد اگر دعوا کند ، می کشد کنار.

آن که می خواند، گفت: خودتی.

و گفت: فکر کردی با اين حرف جا می زنم؟

آن که نمی خواند، خواند نمی تواند. نرم تر شد. گفت: جان من قمپز در نکن. نمی تونی با من در بيفتی. آب به ريسمون نزن.

و گفت: بهتره اين يکی رو ديگه خط بکشی روش.

همه ايستاده بودند. يکی دو نفر از عقب آمدند آن جا. نگاه به ميدان جلو کردند و يک نگاه هم به رديف کسانی که ايستاده بودند.

يکی از آنها گفت: چی شده؟

آن که رو به ديگران ايستاده بود، گفت: می بينی که. خورديم به ميدان.

همان گفت: ما هستيم. گفتن نداره.

آن که رو به ديگران ايستاده بود ، خنديد. گفت: گل بود، به سبزه هم آراسته شد.

و گفت: تو رو خدا شلوغش نکنيد. شما دوتا برگرديد، بريد جای اولتون.

و گفت: بالاخره از بين خودتون يکی رو انتخاب کنيد.

روی حرفش به دو نفری بود که داشتند با هم بحث می کردند.

آن که می خواند، گفت: من می گم من. تو يکی بهتره نيم من باشی.

اونی که نمی خواند ، گفت: نه من ؛ نه تو.

و گفت: اون.

انگشتش را برد بالا.

آن که می خواند، لبخند زد. گفت: قبول مشدی.

و گفت: تو بگو.

آن که نمی خواند ، گفت: باهات شرط می بندم. هر کی برد ، بره.

و گفت: پا کاری؟

آن که می خواند، گفت: پا کارم. مثل هميشه.

و گفت: تو بگو.

آن که نمی خواند ، دست کرد تو جيبش. مشت کرد،آورد بيرون. گفت: تک يا جفت؟

و گفت: فقط گفته باشم که زيرش نزنی.

آن که می خواند، گفت: باشه.

و گفت: يادته می گفتی خدا تک هس و می بردی؟

و گفت: اين بار می گم تک.

آن که نمی خواند ، لبخندی زد. گفت: باختی پسر.

کف دستش را باز کرد. خالی بود.

و گفت: ببين. پوچه. خاليه دستم.

آن که می خواند، گفت: قرارمون اين نبود. تو گفتی تک يا جفت.

و گفت: اما چيزی دستت نبوده.

آن که نمی خواند ، باز هم لبخند زد. گفت: اين جا ديگه روم نشد با اوس کريم معامله کنم.

و گفت: باختی پسر. من بردم.

آن که می خواند، گفت: کله شقی به خدا.

و گفت: مثل هميشه، اين بار هم تو بردی.

نگاه به صورتش کرد. مثل هميشه زده بود. گفت: به قيافه ات نمياد.

آن که نمی خواند، خنديد. دست به صورتش کشيد. گفت: مگه به قيافه هست؟

و گفت: کسی مثل من به تورت نخورده بود؟

آن که می خواند، گفت: رد تو رو دارم. قول می دم دير يا زود بيام پيشت. نمی گذارم به اين زودی از شر من راحت شی.

آن که نمی خواند، انگار که چيزی يادش آمده باشد، دست به جيب شد. مونجوق ها را در آورد و گذاشت دست آن که می خواند. گفت: اين ها رو ، امانت می سپارم به تو.

و گفت: مثل اون يکی دوستم.

آن که می خواند، مونجوق ها را مشت کرد توی دستش. گفت: خيلی نمی مونه پيش من.

و گفت: من هم امانت ، می دمش به يکی ديگه.

آن که نمی خواند، لبخندی زد. بعد سريع خوابيد روی زمين. افتاد اول ميدان. همه نشسته بودند. با افتادن آن که نمی خواند ، همه خوابيدند رو زمين. آن که می خواند، گفت: نذاشتی بغلت کنم.

آن که نمی خواند ، سرش را برگرداند عقب. خنديد. گفت: مرد و قولش. می بينمت.

و خودش را کشيد رو زمين و مثل قرقی رفت جلو. پاهايش را باز کرده بود تا جای بيشتری از ميدان باز بشه. همه خوابيده بود. مدتی بعد صدای انفجاری بلند شد. معبر زده شده بود. همه بلند شدند و از همان مسيری که آن مرد با بدنش کشيده بود ، رفتند جلو.

آن که نخوانده بود ، خوانده بود. همه ديده بودند که می خواند. او می خواند.

10 دی 1386

عشق آباد

 

 


 

 

فصلنامه ي ياپراق يك نشريه ي غيردولتي است و به هيچ گروه ، تشكيلات ، سازمان ، حزب و انجمني وابسته نيست

و افتخارش اين است كه به شكل مستقل ، در حيطه ي فرهنگ ، هنر و ادبيات تركمنها فعاليت مي نمايد.

 

© Ýaprak