فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

آميزه ی عشق و حماسه با نگاهی به ورقه و گلشاه عيوقی


فصلنامه ياپراق / سال دهم / شماره 40-39/ پائيز و زمستان 1386

 

آميزه ی عشق و حماسه با نگاهی به ورقه و گلشاه عيوقی

ص 26-20

احمد فاضل

عضو هيا‌ت علمي دانشگاه امام حسين(ع)

 

يمن‌ده‌ ورقه‌ گلشاني‌

سويندك‌ سويموشم‌ سني‌

(سويموشم‌ سني‌ / مختومقلي)

 

مجنون‌ كيبي‌ صحرادا ييغلاي‌ - ييغلاي‌ گزديگيم‌

گوزوم‌ ياشين‌ مرجان‌ دي‌ دوزوم‌ - دوزوم‌ دوزديگيم‌

ورقه‌ كيمين‌ گلشاه‌دان‌ اولوپ‌، اميد اوزديگيم‌

جوشغون‌ بريپ‌ عشق‌ اودي‌، قايناپ‌ - قايناپ‌ قيزديغيم‌

شبلي‌ كيمين‌ بير داغي‌ يانديرديغيم‌ بيلمزمينگ‌؟

(بيلمزمينگ‌ / مختومقلي)

 

منظومه‌هاي داستاني که تاکنون براي ما باقي مانده است، بعضي به عنوان منظومه‌هاي بزمي و عشقي و برخي به عنوان داستانهاي رزمي و حماسي مشهور مي‌باشند. اگرچه معمولاً در تبيين انواع ادبي، بين متون غنايي و ادبيات حماسي- با توجه به ويژگيهاي هر کدام- بايد تفکيک قايل شد، با کمي تأمل در حوزه داستانهاي منظوم گذشته، مشاهده مي‌کنيم که در موارد متعددي، عشق و حماسه درهم آميخته‌اند. چه بسيار عشقهايي که در بستر خود حماسه‌ها آفريده و چه بسا حماسه‌هايي که سلسله جنبان حوادث آن، عشقهاي آتشيني بوده است.

اين عشقها يا از نوع عشق آرماني و آسماني هستند و يا عشق ناسوتي اما از نوع عاطفي و روحاني آن، که عشقي پاک و عفيف و به دور از هر نوع آلودگي شهواني و دئانت نفساني است و ريشه در فطرت کمال‌يابي و جمال خواهي فطرت انساني دارد.

بسياري از منظومه‌هاي ادبي مشهور، بر پايه همين عشق عاطفي بنا گرديده است و بايد آن را با عشق زميني و حيواني متفاوت دانست. شواهد فراواني در مورد اين تفاوت و تمايز و طبقه‌بندي وجود دارد که به برخي از آنها در اين مقاله اشاره شده است.

اين‌گونه عشقهاست که در مسير خود، حاصل حماسه‌هاي جوانمردانه مي‌گردد و عاشق در راه وصال به معشوق و مطلوب محبوب خويش، رشادتها و از جان گذشتگي‌ها را از خود به نمايش مي‌گذارد و در حقيقت، عشق و حماسه به منزله دو بالي مي‌شوند تا عاشق را براي طواف حريم معشوق به پرواز درآورند.

منظومه ورقه و گلشاه عيوقي، مجموعه‌اي است که بايد آن را مظهر آميزة عشق و حماسه دانست. اين دو پديده، آنچنان درهم آميخته‌اند که نمي‌توان آن را تنها يک منظومه عشقي وغنايي و يا يک مجموعه صرف حماسي ناميد.

در اين اثر گرانبها، زيباترين و لطيف‌ترين مضامين غنايي و عاشقانه در کنار باشکوهترين عرصه‌هاي پرصلابت حماسي و قهرمانانه به نظم کشيده شده و معجون زيبايي از اين دو بنياد پرشور و احساس وجود آدمي پديد آورده است که سعي شده صحنه‌هايي از آن تا آنجا که در حوصله اين اوراق بوده به نگارش درآيد.

 

شايد در نگاه نخستين، چنين به نظر برسد که عشق وحماسه چگونه مي‌توانند با هم جمع شوند؟ لطافت عاشقانه و خشونت حماسي کجا مي‌توانند در هم بياميزند؟ مگر نه اين که عشق از بنياد مهر و محبت وجود آدمي برمي‌خيزد و حماسه با بعد خشم وکينه و نفرت انسان سر و کار دارد؟

از ديد بعضي علماي علم‌النفس و روان‌شناسي[1] انسان داراي قواي مختلفي است؛ از جمله قوه عقل و انديشه، قوه عاطفه واحساس، وقوه اراده. بر همين اساس بايد گفت جايگاه عشق، قوه عاطفه و احساس است و حماسه مربوط قوه اراده انسان مي‌باشد. غالباً طبيعت آدمي به گونه‌اي است که هرگاه احساس و عاطفه غالب مي‌شود، اراده ضعيف مي‌گردد و عکس آن هم صادق است. اما در آميزة عشق و حماسه، چگونه مي‌شود که گاهي اين دو در اوج غلبه خود و در کنار يکديگر قرار مي‌گيرند و هيچ يک مغلوب ديگري نمي‌شود و هر دو با هم به لشکر رقيب غم مي‌تازند و بنيادش را برمي‌اندازند؟

1- رک. اصول اساس روان شناسي، حسين کاظم زاده ايرانشهر.

امثال چنين سؤالاتي در وهله اول در ذهن تداعي مي‌شود؛ اما با کمي تأمل مي‌توان به اين نتيجه رسيد که اين دو بنياد وجود انساني يعني مهر و کين يا عشق و نفرت، همچون عواطف ديگر، گاهي نه تنها هيچ منافاتي با هم ندارند بلکه مي‌توانند مکمل يکديگر نيز باشند. چه بسيار عشقهايي که براي رساندن عاشق به معشوق، نياز به حماسه آفريني‌ها دارد و بدون سلحشوري و از خودگذشتگي عاشق، وصالي ميسر نگردد و چه بسيار حماسه‌هايي که بر مبناي عشق استوار است و بدون اين بنيان استوار، حماسه هم بي‌معنا و پوچ باشد. شاهد اين مدعا، مصداقهاي فراوان داستانهاي عشق يا حماسي در زبان و ادب فارسي است که نمايانگر آميختگي و نزديکي اين دو مي‌باشد.

خيلي از منظومه‌هايي که به عنوان داستانهاي بزمي وعاشقانه مطرح است مثل ويس و رامين فخرالدين اسعد گرگاني، خسرو و شيرين نظامي، ورقه و گلشاه عيوقي و... خالي از حماسه‌ها و جنگها و رشادتهاي عشاق نمي‌باشد و در خيلي از منظومه‌هاي حماسي هم مثل شاهنامه فردوسي، گرشاسبنامه اسدي طوسي، برزونامه عطايي، سام‌نامه خواجوي کرماني و... تصويرها و صحنه‌هاي بسيار زيبا، لطيف و شاعرانه بزمي و عشقي نمايان است.

در اين مقاله بعد از توصيف کوتاهي از عشق و حماسه، به بررسي آميزه اين دو در منظومه زيباي ورقه وگلشاه عيوقي مي‌پردازيم.

 

نگاهي اجمالي به مضمون فناناپذير عشق و رابطه حماسه با آن

عشق، سرچشمه حيات انساني

عشق، حقيقتي انکارناپذير در جوهرة وجود انساني است. عاطفة عشق و دوستي از مهمترين، قوي‌ترين و مستحکم‌ترين عاطفه از عواطف آدمي مي‌باشد. عشق را غليان محبت دانسته و آن را فراتر از ده درجه و مرتبه محبت قلمداد کرده‌اند. ابوالحسن خرقاني مي‌گويد: «عشق بهره‌اي است از آن دريا که خلق را در آن گذر نيست. آتشي است که جان را در او گذر نيست. آورد‌بردي است که بنده را خبر نيست در آن»[2]

2- تذکره‌الاولياء، عطّار نيشابوري، ص708.

عشق، آنچنان بنيان استواري دارد که عاشق را تا سر حدّ فنا به پيش مي‌برد، بي آنکه مانعي بتواند او را از راه باز دارد.

راهـي اســت راه عشــق کــه هـيچش کــناره نـيست

 آنــجا جــز آن کــه جـان بســپارند چــاره نـيست[3]

3- حافظ (براساس نسخة غني و قزويني)، به کوشش خطيب رهبر، ص101

اين مضمون، همان پديده عام و مقبولي است که هر فرقه و گروه و مذهب و مرامي از آن دم مي‌زند و آرمان خود را در آن مي‌جويد. در کتاب مروج‌الذهب مسعودي، گوشه‌اي از بيانات بسيار لطيف و ظريف صاحبان مذاهب گوناگون مثل اماميه، شراه، معتزله و افراد اهل نظر ديگر در باب عشق آمده است که مؤيد همين مقبوليت عامّه مي‌باشد.[4] گويي سرّ حيات و سرچشمه زندگي انسان، همين عشقي‌است که از درون او مي‌جوشد. حال اين رشته‌اي که به گردن انسان افکنده شده، او را  به دنبال خاطرخواه خود مي‌کشاند، چيست و حقيقتش کدام است، خود حکايتي ديگر دارد. بگذريم از اين که اصلاً عشق گفتني، شنيدني و دانستني نيست و به قول مولانا.

4- مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر، مسعودي. ج2، صص 376-373

هـر چـه گويم عشـق را شـرح و بيـان

 چـون بـه عشـق آيم خجل باشم از آن

گر چـه تفسيـر زبـان روشنـگر اسـت

ليـک عشـق بـي زبان روشـن‌تر اسـت                                             چـون قلـم انــدر نوشتـن مي‌شتـافت

چون به عشق آمد قلم بر خـود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشـقي هـم عشق گفت[5]

5- مثنوي، تصحيح نيکلسون، دفتر اول، ص9، ابيات 115-112

حکما و عرفاي الهي، مقام عشق را تا بدانجا رسانيده‌اند که سرّ عالم وجود و محور بناي جهان آفرينش را بر مبناي همين عشق دانسته‌اند. آنجا که به حديث قدسي معروف استناد مي‌کنند که حضرت حق فرمود: «کُنتُ کنزاً مَخفياً فَاَحْبَبْتُ انْ اُعرف، فَخلقتُ الْخلق، لِکَي اُعرفَ: من گنج پنهاني بودم، پس دوست داشتم تا شناخته شوم، بنابراين خلق را آفريدم تا شناخته گردم.»[6] مي‌گويند علت آفرينش مخلوقات، حبّ ذاتي حضرت حق به خويش بود. خواست تا جلوه‌اي از جمال خود را بنماياند و پرتوي از حسن ازلي