فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

روايت داستانی از زبان دوازده پرده ی دوتار


فصلنامه ياپراق / سال دهم / شماره 40-39/ پائيز و زمستان 1386

روايت داستانی از زبان دوازده پرده ی دوتار

ص 48-46

اعظم رمضانی

فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسی

بارها به خودم گفته ام که بايد انتقاد پذير بود که اگر غير از اين باشد و فکر کنی اثری که نوشته ای بی اشکال است ، پيشرفتی نخواهی داشت. هميشه به اين اعتقاد داشته ام که بايد توان شنيدن ساز مخالف را داشته باشی. با گذشت ده سال از چاپ و نشر اين کتاب ، ديگر می دانم اين اثر اگر ده جنبه ی مثبت داشته باشد ، ده ها ايراد ريز و درشت هم دارد. بعد از اين همه سال ، وقتی بار ديگر آن را می خوانم ، نکات قوت و ضعف کار را می بينم؛ نکاتی که در آن سالها متوجه ی آنها نبوده ام. اما نمی دانم چرا در هر بار مطالعه ، حس کرده ام در کنار اشکالاتی که معترف به آنها هستم ، ظرافت هايی نيز در آن بکار برده ام که در آثار بعدی ، کمتر ديده می شود.

خانم رمضانی منتقد خوب ادبيات داستانی کشورمان در اين نقد نکاتی ارزشمند را متذکر شده اند که با اکثر آنها موافقم اما با برخی از آنها موافق نيستم و بر اين نظرم که نياز به تأمل بيشتری در اثر دارد. نقد ايشان به عنوان نظر يک منتقد ادبی ، برای اينجانب قابل احترام است و  به همين خاطر ، ضمن تشکر ، نوشته ی ايشان بدون هيچ تغييری چاپ می شود. / يوسف قوجق

من معتقدم آدم احتياجی ندارد تمام لحظه های زندگی اش را به ياد داشته باشد اما آن لحظه هايی که به ياد می مانند و جريان روز و ماه و سال ، شوق وجود آنها را در روح ما کمرنگ نمی کند ، چيزی فراتر از لحظه يا حنی خاطره هستند. آن لحظه ها جزئی جدايی ناپذير از يک وجود متحد هستند ، مثل شاخه ای سالم و نوپا بر تنه ی پرشکوه روح پيوند خورده اند.

            ديدار من با يوسف قوجق هم بر همين منوال بود. در سفری که به اتفاق برخی از دوستان به گرگان رفته بوديم ، ايشان را ديدم. از آن آدم هايی بود که اگر هم می خواست ، نمی توانست لبخند ، آرامش و نحوه ی تفکر آزاد و روشنش را از اطرافيان خود پنهان کند. پس از صرف ناهار در منزل جناب آقای عابدينی ـ پدر يکی از دوستان مشترکمان ـ فرصتی فراهم شد تا در باره ی روايت داستانی «نبرد در قلعه ی گوک تپه» با يکديگر صحبت کنيم. يک نويسنده و يک منتقد ؛ درست رو در روی هم. راهگشا بود و نظرم را در باره ی کتاب ايشان تکميل کرد. نتيجه ی کار را به فصلنامه ی ياپراق که خود ايشان مديرمسئول آن هستند ، تقديم می کنم ؛ بی آن که عنوان «بهترين رمان سال» برای اين کار ، مرا بترساند و يا ذره ای از احترام مرا نسبت به يوسف قوجق کم يا زياد کند.

 

            روايت داستانی «نبرد در قلعه ی گوک تپه» ماجرای زندگی پر فراز و فرود پيرمردی ترکمن به نام «ياش بخشی» است که در جريان زندگی خود ، با حوادث و مصائب گوناگونی چون هجوم ناجوانمردانه ی روسها به نواحی جنوب شرقی دريای خزر و کشتار بی رحمانه ی دوستان و هم وطنانش در قلعه ی گوک تپه مواجه شده است به همين جهت ، با گذشت سالها از آن واقعه ، همچنان به لحاظ روحی ملتهب و زخمی است و خاطرات دردناک و تاريک گذشته او را آزار می دهد. او بزرگ ايل خود و دوتارزن ماهری است که سالها در خصوص بازگويی رخدادهای مربوط به آن نبرد ، سکوت کرده است. اما اکنون در يک موقعيت هيجانی ويژه همچون عروسی پسرش «اورس گلدی» به مدد روح افشاگر موسيقی ، عاقبت پرده از زخم هايی که قلب و جان او را در بند کشيده اند ، برمی دارد و با نواختن سيم های نازک دوتارش ، تمامی عواطف و احساسات خود را در باره ی آن نبرد باز می نمايد. تمام ميمهانان و اطرافيان او ، با شنيدن نغمه های دوتار ياش بخشی ، در حيرت و سکوتی ژرف فرو می روند و رمان در حالی که «اورس گلدی» مشوش و رها شده از خود ، تحت تأثير دردهای پدر می گريد ، به اتمام می رسد. شخصت های ديگر اين رمان عبارتند از: ملامحمد ، باتيرخان ، نوربردی خان ، آدينه خان و... .

            «نبرد در قلعه ی گوک تپه» مثل برخی رمان های قابل بحث فارسی چون سووشون و اغلب رمانهای معتبر روسی ، برای بسط و توسعه ی مفاهيم داستانی مورد نظر خود ، به يک واقعه ی مهم تاريخی مستند ، تکيه کرده است. گو اين که رمان رمان است و تاريخ تاريخ. و هر چند نويسنده ای چون سيمين دانشور اساساً با اين که مثلاً رمان سووشون او را رمانی تاريخی نيز بدانيم ، چندان موافق نيست و کار خود را بيشتر رمزی و فلسفی می داند ، با اين حال به نظر می رسد که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شکلی بسيار جهت مند ، قصد دارد موجوديت خود را به يک واقعه ی مهم تاريخی پيوند بزند و تمام ابزار و عناصر داستانی را برای «بازگويی» دوباره ی آن واقعه به کار گيرد.

            با اين مقدمه ، ابتدا به نقد ساختار و بعد به بررسی و تحليل محتوايی اين اثر می پردازم.

            «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به چند دليل اثر قابل ملاحظه ای است ؛ ساختاری بديع و قابل تأمل دارد و شکل روايت آن نيز به گونه ای است که مخاطب را به دت تحت تأثير خود قرار می دهد. در ادبيات داستانی معاصر ايران ، نوشتن داستانی خوش ساخت و تصويرگرا (به لحاظ معماری ظاهری و موسيقيايی) سابقه ای ديرينه دارد. بکار گيری اين تکنيک در برخی کارهای ابراهيم گلستان و محمود دولت آبادی (در رمان کليدر) به لحاظ ساختار و عرضه ی نثر شاعرانه ی محکم و آهنگين ، مشاهده می شود ، ضمن آن که همه می دانيم دولت آبادی ادبيات بومی و اقليمی را تا چه اندازه به سر حد کمال رسانده است. اما در اين ميان ، چيزی که ساختار اين اثر را از بقيه ی کارهای اين چنينی متمايز می کند ، بسامد آشکار و بسيار بالای اين نوع تکنيک در پرداخت معماری ظاهری و باطنی اين داستان است. همان زيبايی و ظرافتی که در هنرهای تجسمی مشاهده می کنيم و همان «تصوير» بديعی که مثلاً در يک تابلوی نقاشی زيباست ، در چارچوب کلی اين اثر نيز می بينيم. دوتاری با دوازده پرده و داخل اين «دوتار» ، يک روايت داستانی در جريان است که ماحصل رنج ها ، تلاش ها و انگيزه های نيک و بد آدمی است و از اين نظر ، اثر قابل بحثی است.

            نکته ی بارز ديگری که در باره ی اين اثر می توان گفت ، اين است که «نبرد در قلعه ی گوک تپه» به شدت بومی و اقليمی است. از سرزمين خاص خودش می آيد و به دلايل کاملاً موجه ، می توان عنوان يک اثر «ترکمنی» را به آن اطلاق کرد. درست مثل کارهای «منيرو روانی پور» که طعم نواحی جنوب را می دهد يا شعرهای منوچهر آتشی که به طرز ويژه ای مال آب و خاک خودش است. جالب تر آن که اين اثر برای معرفی موجوديت خود به نمايش بی جهت و افراطی آداب و رسوم و لبا و دايره ی ويژه ی واژگان و لغات ترکمنی پناه نمی برد. او اين خصلت ترکمنی بودن را به طرز زيرکانه ای در عمق وجود خود حمل می کند. مکث های متعدد ميان جملات ؛ شکل محکم و شاعرانه ی زبان ؛ وصل و فصل های متعددی که حوادث و رويدادهای اثر با يکديگر دارند ؛ آوردن افعال در ابتدای کلام ؛ چيدمان خاص واژه ها کنار يکديگر و بالاخره گويش ويژه ی مردم ترکمن که به شکلی زنده در اثر انعکاس يافته است ؛ همچنين غربت و اندوه و حالت سردی که بر فضای کلی اثر حاکم است ؛ مخاطب را از اين لحاظ به درستی مجاب و سيراب می کند.

            دليل ديگر اين توفيق ، نمايش موجه شيوه ی زندگی ترکمنها و عدم اصرار بر بزرگنمايی يا «زيبا جلوه دادن» مصنوعی فرهنگ و تمدنی است که ترکمنها بر اساس آن زندگی می کنند. با اين همه ، اين روی زيبای سکه ، روی ديگری نيز دارد. «نبرد در قلعه ی گوک تپه» يک شخصيت اصلی دارد و يک موضوع واحد را بازگو می کند. پس رمان نيست. يعنی قالب رمان را ندارد. از طرفی داستان کوتاه هم نيست. چيزی بين اين دو است و من نمی دانم چه نامی بايد برای آن انتخاب کنم. ضمن آن که اين ايجاز در پرداخت به زندگی و منش مردم ترکمن ، از جهاتی مانع شناخت جامع مخاطب از اين قوم می شود. «نبرد در قلعه ی گوک تپه» تنها کليتی از نحوه ی زندگی ترکمنها را به ما نشان می دهد. همچنين به جز ياش بخشی ـ آن هم البته فقط از يک جهت و آن هم رونمايی از پديده ای به نام جنگ ـ عالب شخصيت ها فاقد درونند. تک بعدی اند. ما تنها آنها را در محدوده ی نبرد تجربه می کنيم. آدم هايی که تنها نگران خاک سرزمين و هجوم بی رحمانه ی دشمن خويشند و ديگر هيچ. به عنوان مثال ، ما فقط وجه ی «رئيس» ايل بودن باتيرخان را می بنيم و مثلاً نمی دانيم او چه می خورد و روابط عاطفی و انسانی اش با خانواده و همسرش چگونه است؟ پلکانی که او را از يک آدم عادی به يک رئيس ايل ارتقا داده ، چگونه پلکانی بوده است؟ و هزار پرسش ديگر که جوابی برای آن در اين اثر پيدا نمی شود. شخصيت ها به جز ياش بخشی همه از نيمه به ما معرفی می شوند. برشی کوتاه از چهره و کنش آنها به ما عرضه می شود و اين برای يک رمان کافی نيست. درست است که ما با پديده ای هولناک به نام جنگ روبرو هستيم اما بايد بپذيريم که زندگی به هر حال جريان دارد و انسان تنها يک جنگجو نيست. او ابعاد ديگری هم دارد. در دايره ای که نامش را زندگی گذاشته ايم ، بايد مجالی همه جانبه برای ظهور خود داشته باشد. به عنوان مثال در «نبرد در قلعه ی گوک تپه» در خلال اين التهاب مرگ آور ، حتماً گلی زيبا در مراتع سرسبز ترکمن ها بوده و حتماً پسری عاشق ، به عشق محبوب خويش و به هوای چيدن آن گل به صحرا می زده است. در اين جنگ خانمان سوز ، حتماً حسادت ها ، خيانت ها ، جاسوس بازيها ، ترديدها و ... وجود داشته است. حتماً مردم آن قلعه برای خود آداب و رسوم و منش خاصی برای زندگی داشته اند و حتماً... . اما ما هيچ يک از اين مسايل را نمی بينيم. همه چيز در سکوت مه آلودی به مخاطب عرضه می شود و نکته ی آشکار و درخور بحثی در اين ميان نيست. نمی دانم شايد اشکال از نگاه ياش بخشی است که تنها جنگ را می بيند و جنگ را حتی در مجلس عروسی پسرش و سايه هايی که بر ديواره ی چادر می افتند و... می بيند. شايد هم عمدی در کار بوده و قصد نويسنده آفرينش دوباره ی يک حماسه ی تاريخی بوده نه نشان دادن کليتی از زندگی. با اين حال ، آيا ما بايد اين اثر را کاری تک بعدی بدانيم که با بهره مندی از ابزار و عناصری چون واقعه ی تاريخی ، حماسه ، اسطوره و... و انتخاب نحوه ی روايتی کاملاً رمانتيک و تأثيرگذار ، دارد برای مسأله ای به شدت خشن و «غيررمانتيک» شعری احساساتی و سوزناک می سرايد؟ يا اين که اين اثر تنها اعتراف يک روح زخمی و آشوب زده است که عاقبت طغيان می کند و پس از طغيان برای هميش&