فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

گفتگو با يوسف قوجق


فصلنامه ياپراق / سال دهم / شماره 38/ تابستان 1386

 

تقويت شناخت هويت قومی ،

رکن اصلی وحدت بين اقوام است

گفتگو با يوسف قوجق

ص 43-34

وجود اقوام مختلف در ايران و تفاوت های فرهنگی موجود بين آنها باعث شده است تا ديگران آن را بستری مناسب برای ايجاد تفرقه در درون نظام بدانند و سعی نمايند به اشکال مختلف به آن دامن بزنند. در اين ميان ، برخی از رسانه های مغرض و معاند نيز سعی می کنند با بزرگنمايی اين تفاوت ها ، اين امر را به چالش بکشند. بی دليل نيست که مقام معظم رهبری سال جاری را سال وحدت ملی و انسجام اسلامی اعلام کردند.
تفاوت های فرهنگی اقوام ساکن ايران موضوعی است که حتی باعث ايجاد بحث و گفتگو در محافل ادبی ، فرهنگی ، اجتماعی و حتی سياسی شده است. گفتگويی که چندی پيش مجله ی «ياران امين» (نشريه جوانان و نوجوانان) ؛ شماره 16-15 (دی ، بهمن 1385) و 17 (اسفند 1385) در دو قسمت با آقای قوجق انجام داده ، به اين موضوع اختصاص داشت که متن کامل اين گفتگو در اين شماره از فصلنامه به چاپ می رسد.

 

 
سؤال: از خودتان شروع مي کنيم. آقاي قوجق يک معرفي کوتاه مثل همه ي گفتگوها .
پاسخ: نام خانوادگی من قوجق است. شايد خيلی ها معنای اين عبارت را ندانند. قوجق نام تيره ای از طايفه يموت است. ترکمن ها طوايف زيادی دارند که البته همگی نيز اصل و نسب شان به يک جا بر می گردد و در حقيقت تمامی طوايف به يک خانواده بر می گردند. در باره ی روز دقيق تولدم ، می خواهم برای نخستين بار مطلبی بگويم که شايد برای شما و خيلی ها تازگی داشته باشد. بسياری از ترکمن ها در آن سال هايی که من به دنيا آمدم ، با اداره ی ثبت احوال بيگانه بودند. خيلی ها را می شناسم که اصلاً شناسنامه ای نداشتند و يا تا چند سالگی و تا ضرورتی ايجاب نکند ، شناسنامه نمی گرفتند. من فکر می کنم اين خصلت عشاير و ايلات بود. به هر حال ، اگر از بسياری روستايی ها که در سال های 40 و قبل از آن به دنيا آمده اند ، بپرسيد ، شايد روز دقيق تولد خودشان را ندانند. من هم يکی از آنها هستم. در يکی از روزهای خدا به دنيا آمده ام. اما مادرم می گويد آن زمان ، موسم برداشت خيار بوده است. يکم خرداد 1347 آن چيزی است که در شناسنامه ام نوشته شده است. در سال 1365 وارد دانشگاه شدم و در سال 1370 از دانشگاه علامه طباطبايی تهران در رشته ادبيات فارسی فارغ التحصيل شدم. در مجله نهال اانقلاب (ارگان نيروی مقاومت بسيج) خدمت سربازی را سپری نمودم و بعد از آن در واحد انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان (در تهران) فعاليت کردم. در 14 مهر 1376 موفق به اخذ مجوز فصلنامه ی «ياپراق» شدم.
به لحاظ تاريخ صدور مجوز ، اين نخستين نشريه ی ترکمن ها بود که مجوز گرفت. نخستين شماره ی آن را در فروردين 1377 چاپ نمودم و اکنون 9 سال است که اين فصلنامه گاه منظم و گاه غيرمنظم در زمينه ی فرهنگ و ادبيات ترکمن چاپ و منتشر می شود.
همسرم غيرترکمن است ؛ با اين وجود ، من تداوم فعاليت های فرهنگی و مطبوعاتی خودم در زمينه ی ادبيات و فرهنگ ترکمن را مديون او هستم. دو پسر دارم به نام های دايان (که در شناسنامه ، نامش بنيامين است) و آيدين. دايان کلاس سوم راهنمايی و آيدين اول ابتدايی است.
 
سؤال: از دوران کودکي و نوجواني تان برايمان بگوييد. از سال هاي مدرسه و درس و شلوغي هاي سر کلاس.
پاسخ: بگذاريد در باره ی نام خودم نيز مطالبی را بگويم که ربطی هم به فرهنگ ترکمن ها دارد. عمويی دارم به نام «تاقان». مادرم می گويد وقتی به دنيا آمدم ، عمويم داشته در خانه اش داستان حضرت يوسف را از قرآن می خوانده. وقتی خبر به او می رسد ، می گويد اسمش را بگذاريد «يوسف». در بين ترکمن ها معمولاً رسم بر اين است که نام پسر بعد از اسم يوسف را «احمد» می گذارند. يعنی هر خانواده ای که پسری به نام «يوسف» دارد ، حتماً پسر کوچکتری هم به نام «احمد» دارد. خانواده ی ما هم از اين امر مستثنی نيست. برادر کوچکتر از خودم اسمش احمد است. شايد دليل اين نامگذاری ها وجود داستان منظوم «يوسف ـ احمد» بين ترکمن ها باشد. بين ترکمن ها نام يوسف ، نام احمد را در ذهن متبادر می کند. تو گويی اين دو اسم در بين آن ها لازم و ملزوم يکديگرند.
در باره ی زادگاهم بگويم. من زاده ی روستا هستم. روستايی که نامش اوخلی است. پدرم و اهالی روستا می گويند زمانی آن جا جنگل بوده است. يادم می آيد که ما در کودکی و نوجوانی و حتی تا اين اواخر ، آن جا را به جای اوخلی ، «جنگل» می ناميديم. البته نام «اوخلی» هم به اين موضوع بی ارتباط نيست. اوخلی در زبان ترکمنی يعنی جايی که تير و تيرکمان هست.
کودکی من در روستا ، پر از خاطره بود. الاغ سوار می شديم. از ترس سگ های روستا ، پاهايمان را داخل خورجين روی پالان الاغ قايم می کرديم. می رفتيم و علف و يونجه می چيديم. به پدر و مادرمان در چيدن پنبه کمک می کرديم. قوزه های نارس را توی جوال می ريختيم و می آورديم خانه و می ريختيم وسط و هر کدام از يک سمت ، شروع می کرديم به باز کردن قوزه ها و درآوردن الياف داخل آن. در درست کردن پِل برای کشيدن جوی آب بين کرت های مزرعه به پدر کمک می کرديم. سر مزرعه به نوبت کشيک می داديم. با پر شدن آب در يک کرت ، مسير آب را عوض می کرديم. همان جا نيز وقت می کرديم و با بچه ها قايم باشک بازی می کرديم و در بين پنبه زاری که ساقه هايش تا بالای سرمان می رسيد ، قايم می شديم. وقتی گرسنه مان می شد ، گوجه و خيار از بين پنبه زار می چيديم و می خورديم. خربزه های رسيده را می کنديم و به خربزه های کال آب می داديم. خربزه ها و هندوانه ها را داخل آبی که با موتور از دل زمين پمپاژ می شد و آب بسيار سردی داشت ، می گذاشتيم تا خنک شود و تا آن خنک شود ، با لباس و بی لباس می ايستاديم جلوی آب سردی که با شدت از داخل لوله های لاستيکی به بيرون می ريخت.
اکنون وقتی بچه های خودم و ديگران را می بينم که در خانه های قوطی کبريتی زندگی می کنند و هر چه می بينند ماشين و شلوغی خيابان هاست و جايی هم ندارند بدوند و تفريح کنند ، دلم می گيرد.
 
سؤال: بچه درس خواني بوديد؟ نکند شما هم رياضياتتان مثل همه اهل ادب ضعيف بود؟
پاسخ: تا دوره ی دبيرستان ، رياضيات من تعريفی نداشت و به قول معروف نمره ی ناپلئونی می گرفتم. اما نمی دانم چرا در دبيرستان ، درس رياضی ام بهتر شد. رشته ی من در دبيرستان ، «اقتصاد اجتماعی» بود و در چند سال اول دبيرستان ، درس رياضيات و آمار داشتيم. معلم خوبی داشتيم به نام ابراهيمی. وقتی ديد رياضی من خوب است ، خيلی تلاش کرد به رشته ی «علوم تجربی» تغيير رشته بدهم اما هم خودم تمايل چندانی نداشتم و هم از آينده ترس داشتم. فکر می کردم توان تحصيل در رشته ای غير از ادب و فرهنگ را نداشته باشم.
 
سؤال: شما متولد روستا هستيد. چي شد که به شهر کوچ کرديد؟
پاسخ: کلاس دوم دبستان بودم که به سختی مريض شدم. پدرم کشاورز بود و موسم ، موسمی نبود که پولی داشته باشد. رفت و از يکی از زمينداران بزرگ آن منطقه که حاجی صمد می گفتند ، پولی قرض کرد و هزينه ی دوا و دکتر نمود. موسم برداشت محصول که شد ، پدرم پول آن زميندار را برگرداند اما او آن پول را بهره ی آن پولی دانست که به پدرم قرض داده بود. پدرم سال بعد نيز نتوانست اصل آن پول را برگرداند. اين شد که مجبور شديم آن زمين را به همان زميندار نزول خوار بدهيم و به شهر گنبد کوچ کنيم. پدرم به عنوان کارگر در شرکت ايران گاز مشغول به کار شد. کپسول های گاز را می برد دم خانه ها. کار بسيار شاقی بود. از بس کپسول های گاز پر و خالی را روی شانه هايش حمل می کرد ، کمر و شانه اش درد می کرد. الان هم که بازنشسته شده ، هميشه تمام بدنش درد می کند. نحيف و ضعيف شده است اما آن سال ها هيچ وقت نمی ديديم شکايتی نمايد و دردش را بگويد. اما الان...
سؤال: شما در منطقه اي متولد شده ايد که سرزمين و فرهنگ ويژه اي دارد. ما را با اين مردم و با اين فرهنگ بيشتر آشنا کنيد. از ترکمن بگوييد و از ترکمن صحرا.
پاسخ: دوست خوبم. سخت است که خودت ترکمن باشی و در باره ی ترکمن ها بگويی. حس می کنی در باره ی خودت داری تعريف می کنی. به همين دليل مطالبی که می خواهم بگويم ، شايد يک هزارم آن چيزی باشد که بايد در توصيف مردم ترکمن گفت تا حق مطلب ادا شود. می خواهم اين را بگويم که اگر ديگران از نزديک با ترکمن ها آشنا شوند ، شيفته ی آن ها خواهند شد. ترکمن ها مردمی سخت کوش ، خونگرم و صادق هستند. نگاه تيزبينانه ای می خواهد تا غنای فرهنگ و آداب و رسوم اين مردم را دريابد.
بگذاريد به عنوان نمونه ، حجابی که زن ترکمن دارد ، چه قبل از پيروزی انقلاب اسلامی و چه بعد از آن ، هيچ فرقی نکرده است. حجاب در بين زنان ترکمن ، يک ارزش فرهنگی است.

سؤال: همه ي فرهنگ هاي مختلف از ترک و بلوچ و ترکمن و کرد و ... همه ايراني هستيم ولي انگار از هم دوريم با هم رفت و آمد فرهنگي زيادي نداريم. علتش چيست و چگونه مي شود گفتگوي فرهنگي و نزديکي فرهنگي بين فرهنگ ها و اقوام مختلف ايراني ايجاد کرد؟
  پاسخ: همچنان که زيبايی طبيعت در داشتن تنوع رنگ ها و زاويه هايش است ، زيبايی يک کشور نيز به تنوع فرهنگ ها ، گويش ها و آداب و رسومش است. ايران به داشتن چهار فصلش جذاب است. در زمانی واحد می توان هر چهار فصل را در کشور مشاهده نمود. وجود اقوام در اين کشور نيز يکی ديگر از جذابيت هاست. همچنان که همه ی گل ها شبيه به هم نيست و هر ذائقه ای گلی با رنگ و بوی متفاوت را می پسندد ، تنوع اقوام نيز در ايران همين رنگ و بو را دارند. اقوام ايرانی رنگين کمانی را می مانند که هر بيننده ای را به وجد می آورد. همه در خاک ايران زندگی می کنند و در فضايی نفس می ک