فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

آخرين کلام لاهوتي / داستان


فصلنامه ياپراق / سال نهم / شماره 34-35 / تابستان و پائيز 1385

 

آخرين کلام لاهوتي

ص  27-24

 

قاسم نوربادوف

ترجمه ي: يعقوب رحيمي داشلي برون

 

ميرزا ابوالقاسم لاهوتي کرمانشاهي ، شاعر ، نويسنده ، مترجم و روزنامه نگار ايراني در سال 1264 شمسي در شهر کرمانشاه  به دنيا آمد و در سال 1336 در مسکو بدرود  حيات گفت .  وي پس از فراگيري علوم مقدماتي در زادگاهش به تهران آمد . او در جريان انقلاب مشروطه اوراق سياسي و شب نامه منتشر مي کرد و در صف فدايان خلق قرار داشت . لاهوتي در جواني به فراگيري علوم ديني پرداخت و به لباس روحانيت ملبس گشت .پس از چندي به تصوف روي آورد و سپس از لباس روحانيت خارج شد و در ژاندارمري مشغول به کار شد . وي در سال 1290به اتهام قتل يکي از زير دستانش به عثماني ( ترکيه ) گريخت و در آن جا به تدريس در مدرسه ي ايرانيان پرداخت . لاهوتي پس از چند سال به ايران بازگشت و روزنامه ي « بيستون» را منتشر کرد .پس از چندي مجددا به عثماني باز گشت و مجله ي ادبي « پارس » را در دوقسمت به زبان هاي فارسي و فرانسه در استانبول تاسيس و منتشر کرد .او درسال 1300 به ايران بازگشت و در ژاندارمري تبريز به خدمت مشغول شد. سپس در آن جا  زمينه ي  کودتايي را ترتيب داد و پس از شکست خوردن کودتا به روسيه گريخت و تا پايان عمر در آن جا به فعاليت‌هاي هنري در زمينه ي  ادبيات و زبان فارسي پرداخت .

لاهوتي  ، شاعر ي توانا بود ودر غرل‌‌سرايي مهارت داشت. در عين حال او را مي‌توان از پيشگامان شعر نو نيز به حساب آورد. لاهوتي از نخستين کساني بود که  قالب هاي شعري را درنورديد و به زباني ساده و روان شعر گفت. سرانجام لاهوتي درروسيه از دنيا رفت و در همان‌جا به خاک سپرده شد. از او مجموعه اي شامل قطعه ، غزل و تصنيف باقي مانده است . همچنين از آثارش مي توان  به «ادبيات سرخ» ،  «ايران‌نامه» ، «جنگ آدميزاد با ديو» ، «درافشان» ،  «لالي لاهوتي» و «ترجمه ي  شاهنامه ي فردوسي به زبان روسي» اشاره کرد

مريم شاه حسينی

 

آن روز حال لاهوتي نسبت به قبل ، اندکي بهتر بود. پرستار نيز اين موضوع را از غلتيدن اختياري لاهوتي روي تخت بيمارستان متوجه شد...  پرستار اين بار طبق عادت هميشگي ، بيمار خود را «رفيق لاهوتي» خطاب نکرد و او را «شاعر محترم» صدا کرد.

اين عبارت ، نيرويي مضاعف به شاعر بخشيد. چون او براي حفظ نام و اعتبار «ابوالقاسم لاهوتي شاعر» از همان دوران کودکي، غيرت و همّت خود را صرف کرده بود. او آن جا که لازم بود ، شعر را همچون سلاح به کار گرفته بود. اکنون اشعار او روح مردم را به اوج مي برد و در جشن ها و عروسي ها در قالب نغمه و ترانه به هر جا طنين مي افکند. هر کس که اين نغمه هاي سحر انگيز را مي شنيد ، چه شاعر را مي شناخت و چه نمي شناخت ، ناخودآگاه لب به تحسين او مي گشود. تو گويي کلمه ي «شاعر» براي اوست که آفريده شده. مردم او را انسان معمولي نمي دانستند، بلکه «جرعه نوش جام حق» مي پنداشتند.

پرستاري که در طول شب مراقبش بود ، امروز او را «شاعر» خطاب کرد. مگر نه اين است که اگر شاعر باشي مردم نيز به تو «شاعر» خواهند گفت ! اين روزها چنين است. جامعه به هر کسي که دو سطر را به هم پيوند دهد ، شاعر نمي گويد.

شاعر!!

او که تا اين هفتاد سالگي ، براي سربلندي لفظ «شاعر» غيرت و توانش را مضايقه نکرده بود، امروز اين کلمه ، تن رنجورش را جاني تازه بخشيد و نيرويي دوچندان به او داد.

لاهوتي بارها اين کلمه را از زبان همين خانم پرستار شنيد. او هر بار با شنيدن لفظ شاعر ، خود را نيرومند احساس مي کرد.

 پرستار نيز از زماني که دريافت او همان لاهوتي شاعر است، حس مي کرد معالجاتي که براي بيمار انجام مي دهد ، بيش از پيش مؤثر مي شود. او لاهوتي را به واسطه ي اشعارش، دورادور مي شناخت. اشعار لاهوتي بارها به زبان روسي منتشر شده بود.

پرستار اوقات فراغتش را معمولاً با مطالعه ي کتاب سپري مي کرد. از زماني که لاهوتي را در بستر بيمارستان ديد و پرستارش شد ، بيش ترين وقت خود را با لاهوتي – خودش يا شعرش – مي گذراند. آثار شعرا از جمله آثار لاهوتي زينت بخش کتابخانه ي شخصي او بود.

آثار لاهوتي باعث رونق قفسه هاي هر کتابخانه اي بود. کتاب هايش را با اشتياق تمام به زبان روسي چاپ و منتشر مي کردند. البته اين هم حاکي از آن بود که آثار لاهوتي ابتدا در دل ها جاي مي گرفت و پس از آن در قفسه ي کتابخانه ها.

آن گاه که سخن از شعر وشاعري به ميان آمد ، خانم پرستار پرسشي که مدّت ها ذهنش را مشغول کرده بود ، از لاهوتي پرسيد:

ـ من اشعار شما را به زبان روسي مي خوانم. آنها از فارسي تاجيکي به روسي ترجمه شده است. پس شما اشعارتان را به فارسي تاجيکي مي نويسيد؟

لاهوتي با تبسّم به او پاسخ داد:

ـ البتّه!

 پرستار دو باره گفت:

ـ من اشعار شما را به زبان روسي مي خوانم،بسيار تأثير گذار و هنرمندانه و روان است. مي گويند اگر به زبان اصلي خوانده شود ، سوزناک تر و مؤثّرتر است...

لاهوتي از او نپرسيد از کجا مي داند که زبان اصلي اشعارش روان و تأثيرگذار است. زيرا در گفت وگوهاي قبلي با شاعر، گفته بود که اهل مطالعه است. در مقدّمه ي همان کتاب ها ، غالباً خواننده با شرح حال شاعر آشنا مي گرديد و در باره ي ويژگي هاي شعر و شاعري سخن گفته مي شد. نويسندگان در مقدّمه ي آثار لاهوتي ، شعر او را چون آب ، صاف و روان توصيف مي کردند. شايد پرستار اين ديدگاه ها را پيش چشم مي آورد و به همين خاطر چنين نظري داشت.

لاهوتي لبخندي زد. ناخودآگاه به نوک سبيل پرپشت خود دستي کشيد ، اگرچه مي دانست اين کار نزد آن زن جوان ، زشت جلوه مي دهد. عادتش اين بود. او هر گاه که مي خواست با خيالي آسوده ، فکرش را به کسي بگويد، اين کاررا مي کرد. پرسيد:

ـ آيا مي خواهيد شعرم را از زبان خودم بشنويد؟

خانم پرستار خوشحال شد:

ـ البته که مي خواهم.

ـ پس بگذار اين شعر را برايت بخوانم. آن را دو روز پيش در همين بيمارستان سرودم...

پرستار با تعجّب پرسيد:

ـ با وجود کسالتي که داريد ، ذهن خود را به فعاليت واداشتيد و شعر سروديد؟ با اين حالي که داريد کار فکري و سرودن شعر براي شما خوب نيست.

ـ حالا که حالم خوب است. از زماني که شما مرا با لفظ "شاعر" خطاب کرديد، حالم بهتر از قبل شده. اگر گوش مي دهيد ، برايتان بخوانم؟

پرستار با تأني پرسيد:

ـ کو؟! کجاست؟

او فکر کرد شاعر کاغذي بيرون مي آورد. کوچک ترين حرکاتش را زير نظر داشت. لاهوتي بي هيچ حرکتي ، تنها ، نگاهش را به سويي دوخت. پرستار وقتي که ديد شاعر در فکر عميقي فرو رفته ، گمان کرد با حرفي که زده ، او را آزرده است. تلاش کرد از نگاه و چهره ي شاعر اين را بخواند.

شاعر در همان حال و هوا ، به آرامي شروع به خواندن شعر کرد. پرستار گمان کرد که شاعر ترانه اي را زير لب نجوا مي کند. دقّت که کرد ، متوجّه شد که شعر است. آن هم به زباني که تا آن روز نشنيده بود.

ذوق شعرخواني ، شاعر را به برخاستن از بستر بيماري واداشت. پرستار که دايم او را به استراحت در بستر توصيه مي کرد، اکنون گويا شاعر را نمي ديد و بهت زده ايستاده بود.

 تو گويي شعر لاهوتي او را جادو کرده بود. هنگام ورودش به آن اتاق ، داروهايي در دست داشت و با همان ها روي صندلي نشسته بود. اما اکنون هاج و واج مثل چوبي خشک ، ايستاده بود و نگاهش مي کرد. او شعر را ، هم از خود شاعر مي شنيد و هم از نسخه ي اصلي يعني به زبان مادري.

***********************

غروب بود که «سيسيليا بانو» نزد شاعر آمد. او همسر لاهوتي و از بهترين مترجمان آثارش بود. اشعار لاهوتي باعث آشنايي و پيوندش با شاعر شده و به آنها فرزندي بخشيده بود.

فراوان بودند کساني که مي خواستند شعر لاهوتي را ترجمه کنند، ولي هر مترجمي اشعار او را نمي توانست آن چنان که نوشته و سروده شده بود ، به زبان روسي برگرداند ، مگر افرادي همچون «گ.شانگلي» ، «ي.کوزلوفسکي» ، «اي.کاشه ژووا» ، «م.آکچورين» و «ت .اسفندياروا». همان طور که خود شاعر مي گفت خداوند بانو را براي ترجمه ي