|
•
كتاب (داستان بلند)
فصلنامه ياپراق / سال نهم /
شماره 33 / بهار 1385
كتاب
(داستان
بلند ضميمه
به فصلنامه)
نويسنده:
نومراد ساريخانف (نويسنده ي فقيد
تركمنستان)
مترجم:
يوسف قوجق
|
ناشر: انتشارات "تركمنستان" (عشق
آباد)
سال نشر:
1969 |
ـ شما اين را می گوييد.
بگذاريد من خارج از اين موضوع ، در باره ی چيز ديگری
به شما بگويم. زماني پيش از اين ، کار و بارم شده
بود گشتن اوبه ها. تمام صحرای قره قوم را گشتم.
ادبيات شفاهی جمع آوری می کردم. در حين گشت و گذار ،
در گوشه ای از صحرا به اوبه ای رسيدم. شما که می
دانيد مردم اوبه کنجکاو هستند. به ميزبانم گفتم که
به چه کاری مشغولم. صاحب آن خانه گفت: «فکر می کنم
کسی را که به دنبالش هستيد ، پيرمردی باشد که در
جنوب اين اوبه زندگی می کند. کتابی دارد. شايد به
درد کارتان بخورد. هر کس آن را ديده ، پسنديده. خودم
نيز آن را گوش داده ام. کتاب نيست ، طلاست!»
بعد هم گفت: «ولی فکر نمی کنم به آسانی بتوانی آن را
از پيرمرد بگيری. نشسته است و می گويد: "کتابی که می
گويند ، اين است.»
از حرف هايی که او می زد ، شصتم خبردار شد که پيرمرد
چه انس و الفتی با آن کتاب دارد و گرفتنش از او کاری
دشوار است.
درست است. ارزش کتاب را همه می دانند. من اين را
بارها و بارها ديده ام. حتی آنها که سوادی ندارند و
نمی دانند داخل کتاب چه چيزی وجود دارد ، با آوردن
بهانه هايی شبيه به اين که "توان خواندن ندارم
اما فلان جان ، بزرگ و باسواد خواهد شد و برايم
خواهد خواند ، آن را نمي دهند. بهانه های مختلفي
پيدا می کنند. زمانی به خوبی پی به اين موضوع می بری
که کارت همين باشد.
من با توجه به تجارب زيادی که در اين زمينه داشتم ،
به نزد پيرمردی رفتم که نشانی اش را داده بودند. او
را در خانه اش يافتم. مردی بود درشت اندام با محاسن
سفيدی که چانه اش را می پوشاند. با احترام استقبالم
کرد. مردی بود کنجکاو ، از آنهايی که با ديدن آمدنت
، نشستنت و طرز صحبت کردنت می خواستند تو را از همان
ابتدا بشناسند. گفت: «بفرما بنشين جوان!» و مرا به
روی تشکی که پهن بود ، نشاند و سوال بارانم کرد:
«جوان! از کجا آمده ای؟ اهل کجايی؟ از کدام ايل و
تباری؟ به چه کاری مشغولی؟ ...»
من به همان ترتيبی که پرسيده بود ، جواب دادم و در
انتها گفتم: «من سر و کارم با کتاب است!»
ديدم دستی به محاسنش کشيد. گفت: «اين خيلی خوبه مرد
جوان!» و نگاه به من کرد. ديدم چشمانش تيز شد. جوری
نگاهم می کرد که انگار از صورتم داشت مطلبی را می
خواند. بعد ديدم زنش را که يک بار بيرون بود و بار
ديگر در خانه ، صدا کرد و گفت: «کتاب کجاست. بده به
من! »
زن بی آن که چيزی بگويد ، دستش را کاملا به داخل
خورجين قالی که بر چوب آلاچيق آويزان بود ، فرو کرد
و بقچه ای کهنه بيرون آورد. کتابی از آن در آورد و
آن را دو دستی به پيرمرد داد. پيرمرد همان طور که
کتاب در دستش بود ، با همان چشمان نافذی که داشت ،
بار ديگر به صورتم نگاه کرد و گفت: «جوان! که گفتی
سر و کارت با کتاب است! پس هر دوی ما به يک کار
مشغوليم. اگر راست گفته باشی ، آن وقت خواهی فهميد
اينی که دارم چه جور کتابی است. من تو را با ارزشی
که روی اين کتاب می گذاری ، خواهم شناخت. بگير و
نگاهی به آن بينداز! آيا تا به حال جاهايی که رفته
ای ، کتابی ديده ای که بتواند با اين برابری کند؟
اين يک چيز ديگر است. هر کلمه از اين کتاب ، با شتری
برابری می کند!»
کتابی قطور بود. با جلدي از پارچه و گل های قرمزی که
ديگر رنگ و رويی نداشت. داخل کتاب با جوهر قرمز
پررنگي، رنگ شده بود. خطی هم که با دست نوشته شده
بود ، کاملاً خوانا بود. حتم ، کسی که آن را نوشته
بود ، زمانی عشق نوشتن آن را پيدا کرده و با اخلاصی
تمام ، کلمه به کلمه ی آن را با دقت نگاشته بود.
کافی بود نگاهی به آن بيندازی. خود به خود می خواندی
و می خواندی. زياد خوانده شده بود. لبه ی صفحات،
پاره پاره بود و بر هر صفحه ، رد انگشتان مانده بود.
معلوم بود که سال های متمادی دست به دست گشته و
مطالعه شده بود.
من سريع تمام صفحات آن را ورق زدم. همانی بود که من
شب و روز بی خوابی کشيده و برای يافتنش همه جا را
زير و رو کرده بودم. آنچه را که روستا به روستا رفته
و از دم در هزاران خانه دست خالی برگشته بودم و
معلوم هم نبود از دم در چند هزار خانه ی ديگر بايد
دست خالی برمي گشتم ، می توانستم در همين کتاب
بيابم. به اين اطمينان داشتم. اکنون در مقابل چشمانم
بود. اين اثر چيزی ديگر و پيرمرد که مالک اين اثر
بود ، کسی ديگر بود. سعی کردم تا جايی که می توانم
خوشحالی آن لحظه ی خودم را از پيرمرد پنهان کنم. اما
پيرمرد گويا بدون من هم می دانست که آن کتاب ، چيز
خوب و نايابی است. بی دليل نبود که گفته بود: «هر
کلمه از اين با شتری برابری می کند». او بر خودش می
باليد که مالک چنين چيز گران بهايی است. شايد هم به
همين دليل بود که به محض رفتنم به آن جا ، کتاب را
به دستم داده بود تا ببينم.
برای اين که ببينم از آن خبر دارد يا نه ، بخش هايی
از آن کتاب را برايش خواندم. ديدم دو برابر بيشتر از
آنچه من برايش خواندم ، برايم از حفظ خواند و گفت:
«ديدی مرد جوان! ديدی هر کلمه ی اين با شتری برابری
می کند؟»
و به من نگاه کرد. بعد با همان حراراتی که داشت ،
غزلی ديگر از حفظ خواند. به گمانم همانی بود که دلش
را به جوش می آورد. چون گفت: «ديدی؟ اين اثر، چيزی
ديگر است.»
و گفت:
«هر چه بيشتر بخوانی ، بيشتر مجذوبش می شوی.»
و گفت:
«به حق هم هر کلمه از اين ، به شتری می
ارزد.»
با خودم گفتم: «اثر خوبی است و آنچه پيرمرد می گفت ،
حقيقت دارد. من شيفته ی اين شده ام. به قدری که دوست
ندارم آن را زمين بگذارم. هر طور که شده بايد
اين را از دست پيرمرد بگيرم. اما شترانی را که قيمت هر کلمه از آن است ،
از کجا می توانی بيابی؟ حالا فرض کنيم شترها را هم
پيدا کنی ، چه طور رويت خواهد شد به پيرمرد
بگويی «اين را به من بده» ؟ او که گفت «اگر قيمتش
بيارزد ، می فروشم.» چه طور می توانی آن را بپردازی
؟ يا اين که نزدش می نشينی و سياست بازی می کنی و
اگر آخر سر بخواهی به او بگويی که کتابت را به من
بده ، آيا می توانی سياستی را که در پيش گرفته ای ،
توجيه کنی؟!» او از کتاب، چنان تعريف مي کند وآن را
به عرش مي رساند و مدام هم می گويد که خودش و تمام
مردم روستا دوستش دارند و هيچ وقت آن را از دست
نخواهد داد، که فرصتی نمی دهد تا اين موضوع را مطرح
کنی ! حيرانم از اين همه اخلاصی که دارد.
در فکرم. به ياد می آورم زمانی را که من شبيه به اين
آثار خوب را از کسان ديگر می گرفتم. هر چه باشد ،
آنها اين گونه نبودند. اما اين پيرمرد
؛ آخ
تو نگو ، که با اين کتابش بی آن که فرصت اظهار نظر
بدهد ، مدام تعريفش را می کرد. همان جا که نشسته
بودم ، مدام سعی می کردم خودم را نسبت به اين کتاب ،
بی اهميت نشان بدهم و حرفش را به جايی ديگر سوق دهم.
اما او در باره ی توسعه ی دامداری خود و اين که بايد
به کناره ی آمودريا کوچ کنند و در آن جا به زراعت
بپردازند ، به اختصار سخن می گفت و باز هم برمی گشت
به آن اثر. حرف هم پيدا می کرد. از مردم روستا می
گفت که کتابش را می برند و مطالعه می کنند و چه
ارزشی به آن کتاب می دهند. به گمانش آن کتاب ، کتابی
منحصر به فرد در جهان است. دانسته می گويد: «اين
همين است. همتايی ندارد. تنها همين هست که من دارم.»
او چنان به اين امر باور دارد که نمی توان حد و
اندازه ای برای آن تصور کرد. شايد به همين خاطر است
که دوست ندارد روزی آن کتاب را از دست بدهد.
بالاخره بی آن که بتوانم حرفم را به او بگويم ، از
کنارش بلند شدم. اما به او گفتم که هنور قصد ندارم
از آن روستا بروم. به خودم گفتم: «بگذار پيش ميزبانم
بروم. بلکه آنها بتوانند برای گرفتن آن کتاب کمکی
کنند.»
برگشتم خانه ی ميزبانم و گفتم کاری نتوانسته ام از
پيش ببرم. بعد پرسيدم: «چگونه می توان رگ خواب آن
پيرمرد را پيدا کرد؟ من که نتوانستم. تصور هم نمی
کنم بتوان کتاب را از او خريداری کرد و يا حتی از آن
رونويسی نمود.»
آنها گفتند: «جوان! ما نمی توانيم به او بگوييم
«کتابت را بفروش». اگر لازمش داری ، بايد خودت راهش
را پيدا کنی... ما پيش از اين هم به تو گفته بوديم
که گرفتن آن از پير مرد کار دشواری است. او چنين
فردی است....»
در هر صورت ، من کسی نبودم که از آن پيرمرد دست
بکشم. آن شب باز هم پيش او رفتم. او اين بار نيز
همچون قبل ، با گشاده رويی مرا به حضور پذيرفت. گفت:
«جوان! خيلی خوش آمدی. بفرماييد روی تشک! با ديدن
اين کتاب ، نمی توانی از من دوری کنی. نه تنها تو ،
بلکه ديگران هم همين طور هستند.»
بعد هم
از همان جوال ، همان بقچه را بيرون آورد و همان اثر
را از همان بقچه در آورد و به دستم داد. گفت: «اگر
علاقه مندی ، بخوان جوان! هر کلمه از اين ، به
دنيايی می ارزد.»
گفتم:
«همين طور است.» ؟
بعد با
تظاهر به بی ميلی ، باز هم صفحاتش را ورق زدم و آرام
و با تأنی ، شروع کردم به اين که تمايلم را نسبت به
خريد آن کتاب بيان نمايم.
ـ «ولمراد آقا! چند سال است که اين به دست شما
افتاده؟»
ـ« جوان!
چهل سال است که دارمش.»
ـ«
که اين طور! شما در اين همه سال توانسته ايد آنچه را
در اين کتاب هست ، حفظ کنيد و می دانيد.»
ـ می
دانم. حتم دارم که می دانم. آن هم چه دانستنی ، که
می توانم همه را با تمام توضيحاتش در يک نشست بيان
كنم. تمامی آنچه در اين است ، در قلبم نوشته شده
است.
گفتم:
«پس ديگر نيازی به اين نداريد.»
پيرمرد
طوری به من نگاه کرد که گويی می گفت: «تو چيزی را از
من مخفی می کنی. چه می خواهی بگويی؟ به چه منظوری
اين جا آمده ای؟»
از
نگاهی که به من می کرد ، مضطرب شدم و آنچه در دل
داشتم به زبان آوردم. گفتم: «شما با هر قيمتی
که در نظر داريد ، اين را به من
بفروشيد.»
پيرمرد
انگار که از اوج آسمان رها شده باشد و افتاده باشد
زمين ، چشمانش می خواست از حدقه بيرون بپرد. زنش نيز
انگار از آسمان به زمين افتاده باشد ، هاج و واج
ماند. يقه ی پيراهنش را با دست هايش گرفت و مثل سنگ
به زمين نشست. حس کردم از سوال من حتی ستون های
آلاچيق هم به خود لرزيدند. الياف های پشمی آويزان به
نوک ستون های آلاچيق و حتی سچک های توبره و بالش ها
نيز در جايی که بودند ، به خود لرزيدند. من نيز حتی
نفهميدم چرا حيرت کرده بودم از آنچه پيش آمده
بود.
کمی بعد
، پيرمرد به خود آمد. کتاب را از دستم قاپيد و به
سمت زنش دراز کرد. گفت: «بيا! اين را بگير و در همان
جای قبلی اش بگذار!»
بعد هم با
چشمانی که ابروان پرپشتش به هم می رسيد ، به من نگاه
کرد و گفت: «اين را هرگز از دست نخواهيم
داد.»
و گفت:
«جوان! همين الان بود که به تو گفتم. هر چند می
گويند چيزی نيست که فروشی نباشد ، اما بايد عاقل می
بودی و اين را از ما نمی خواستی! اگر خواهان اين
هستی ، ابتدا بايد مرا راضی کنی. گمان هم نمی کنم
بتوانی مرا راضی کنی. اگر هم راضی شوم ، پسرم و زنم
راضی نخواهند شد. مردم روستايم كه جای خود دارد.
آنها هم راضی نخواهند شد. ما اين را از دست نخواهيم
داد. آن سال ها که محتاج تکه ای نان هم بوديم ، حتی
زمانی که نمی توانستيم يک کلمه از اين را بخوانيم ،
به فکر نيفتاديم اين را بفروشيم. حالا که اصلاً. تو
که همين الان آن را خواندی و دانستي که هر کلمه از
اين به يک شتر می ارزد. اگر بگويم اين کتاب چگونه به
دستمان رسيده ، آن وقت فکر نمی کنم چنين تقاضايی
کنی. بهتر است برايت بگويم . هر چند که تا به امروز
حتی برای نزديک ترين همسايه هايمان نيز تعريف نکرده
ايم. من و اين پيرزن تنها کسانی هستيم که از اين
جريان خبر داريم. البته اين كه به كسي نگفته ايم ،
دلايل موجهی دارد. اگر مردم می شنيدند که من اين
کتاب را به چه قيمتی به دست آورده ام ، آن وقت چو می افتاد بين مردم و
به مثلی تبديل می شد و می گفتند:« مانند ولمراد و
خريد کتابش!» به همين خاطر من به کسی نگفته ام. هر
چند که الان هم می گويند: کتاب ولمراد به دنيايی می
ارزد. اما...
گفتم:
«بگو»
و نشان
دادم که کنجکاو شده ام.
گفتم:
«بگو! من سراپا گوشم. ديگر نمی توانم صبر کنم و تو
هيچ نگويی.»
به گمانم
پيرمرد خوشحال بود که مرا به آن حال و روز انداخته
است. مغرورانه لبخندی زد. بعد هم گفت: «بگويم برايت
که ...»
و شانه
اش را کج کرد و صورتش را بالا گرفت. انگار با اين
حرکت ، می خواست گذشته ای دور را به ياد بياورد.
اندکی مکث کرد. شايد داشت آنچه را که می خواست تعريف
کند ، در ذهنش مرتب می کرد. بعد اين گونه تعريف کرد:
ـ « من
الآن درست در شصت و پنج سالگی هستم. اگر مشتاق
شنيدنش هستي ، جوان ، می خواهم حرف هايم را از چهل
سال پيش آغاز کنم. امسال چهلمين سالی است که اين
کتاب به دستم رسيده است. سالی که می گويند سال سرما
و يخبندان بود ، همان سال بود. در آن سال ها من
چوپانی می کردم. تو نگاه به اين نکن که من الان در
پوستين هم به زور جا می گيرم و راحت نشسته ام. بيشتر
عمرم را در صحرا با گله گذرانده ام. تا آن روز چيزی
به نام کتاب نديده بودم و اگر چيزی در اين باره
شنيده بودم ، فکرش را نمی کردم اين گونه باشد. اين
چنين شد:
من با
عيال و دو شتر، جزوی از ايل بودم و برای تهيه ي
آذوقه ي زمستان ، با دو ـ سه کيسه ي بزرگ ذغال ،
برای کسب درآمد به «آرکاج» رفتم. به خاطر اين که
خانه ی آشنايی نداشتم ، مهمان خانه ای شدم که ذغالم
را خريده بود. خانه ی مجللی داشت. نفهميدم شب را
چگونه در آن جا سپری نمودم. با شادی و سرور گذشت.
وقتی
تاريکی داشت همه جای آسمان را فرا می گرفت ، مردم
روستا در خانه ی شش اتاقه ی او گرد آمدند. در بين
آنها مردی ريش بزی با لباس متناسب و تميزي كه داشت ،
بيش |