|
• هواي زمستان
سوز بدي دارد •
فصلنامه ياپراق / سال هشتم / شماره 32 / زمستان
1384
يوسف
قوجق / مديرمسئول
ص
3
ن والقلم / هواي زمستان سوز
بدي دارد
يوسف قوجق
اسمش
را سيل نمي شد گذاشت. قيامت بود انگار. كوهي از آب و
سنگ و چوب بود كه آوار شده بود روي سرشان. نمي شد
حتي فهميد صداهايي كه از هر جا شنيده مي شد ، آخرين
ناله ي آنهايي بود كه توانسته بودند آنچه در رمق
دارند ، جمع كنند و داد بزنند و نوميدانه كمك
بخواهند ، يا اينكه صداي به هم خوردن سنگها و صخره
هايي بود كه سيل با خود از كوه آورده بود. سيل آمد و
همه چيز را با خود برد. روستاي بعد از سيل ، مثل
خانه اي مي ماند كه نيمه تمام رها شده
باشد.
***
از وقتي روزها كوتاه شده بود ، پريشان و نگران به
نظر مي رسيد. همه مي ديدند كه با چه وسواسي منتظر شب
است و تا شب برسد ، اطراف چادري كه هلال ماه رويش
بود ، مي گشت و با بيلچه ، خاك را از اطراف مي كند و
مي آورد ، كپه مي كرد اطراف چادر تا اگر باران ببارد
، آب به داخل چادر نيايد. از همانجا حتي چند جوي
كوچك شيب دار هم كنده بود. دخترش هم حتي اين را
شنيده بود كه غر زده بود به خودش كه چرا ديگر مثل
قبل نيست و ضعيف شده است.
مي گشت و هر جا سوراخي بود و فكر مي كرد ممكن است
باد سرد شب به داخل بيايد ، آنرا نشان زنش مي داد و
داد مي زد: «شب نزديك است. سريعتر اينجا را
بدوز.»
همة خانواده اين نگراني را غير از رفتار پدر ، از
نگاهي هم كه گاه به سمت آسمان مي كرد ، مي توانستند
بخوانند. شايد مي ترسيد كه باز باران ببارد و ناغافل
سيل بيايد. هر چند كه سيل ، چند گاو و گوسفندي كه
داشت ، با خود برده بود و اين بار اگر مي آمد ، چيزي
نبود كه با خودش ببرد ، اما باز هم نگران بود. شايد
نگران اين بود كه مثل همسايه شان پالتا ، نكند در
سيل بعدي نوه هايش را گم كند و مجبور شود وجب به وجب
مسير سيلاب را بگردد تا بلكه جسدشان را
بيابد.
دخترش مرتب مي گفت: «قالي ام جا مانده. مي روي
بياوري؟»
و او مي ماند چه جوابي بدهد. با آن سيلي كه آمده بود
، بعيد بود چيزي در خانه مانده باشد. اما دوست
نداشت دل دخترش را بشكند. چون مي دانست قالي جهيزيه
اش را مي گويد. ديده بود كه با چه شوقي آنرا بافته
است. جواب مي داد: «صبر كن. الان نمي شود از زير
آنهمه گل و لاي در بياورم.»
شب هم كه مي شد ، آرام و قرار نداشت. وقتي مي
خوابيدند ، هر چه لحاف ، پتو و لباس ضخيم پيدا مي
كرد ، مي انداخت روي پسر و دختر و زنش تا سوزي كه از
چادر به داخل مي خزد ، تنشان را نلرزاند. وقتي هم كه
از سنگين شدن لحاف ، اعتراضي مي شنيد ، با عصبانيت
مي گفت: «يكي را انتخاب كنيد. سنگيني لحاف را مي
خواهيد يا خاك سنگين گور را؟!»
با غيض مي گفت. مي گفت تا خشمي كه داشت ، بلكه كمي
فروكش كند و آرامتر شود.
مدرسه هم نبود تا سر بچه ها گرم شود. بچه ها براي
اينكه كاري براي انجام نداشتند ، يا مي دويدند دنبال
تانكر آب كه دو روز يكبار برايشان از شهر آب مي آورد
و بين شان تقسيم مي كرد ، يا اينكه جمع مي شدند گوشه
اي و با آبهاي لجني كه جمع شده بود ، بازي مي
كردند.
بالاخره
تصميمش را گرفت. همين فردا او بايد مي رفت. مي رفت
سري به خانه ي ويران خود مي زد تا بلكه نمدها و قالي
هاي تركمني دستباف دخترش را كه زحمات زيادي براي
بافت آنها كشيده بود ، پيدا مي كرد و مي آورد. اما
آن قالي ، همان قاليِ پيش از سيل بود؟ شايد بود ؛
شايد هم نبود. اما پدر يقين داشت كه همان
است
15 دي 1384

|