|
• هفت بند عشق /
داستان •
فصلنامه ياپراق / سال هشتم / شماره 32 / زمستان
1384
يوسف
قوجق
صفحه ي: 32
|
مقدمه :
سلام
دوستان
عشق را جايگاهي فراتر از آني مي دانم كه امروزه
روز مي دانند. هميشه آرزو داشته ام و دارم كه در
باره ي عشق بنويسم. عشقي كه به اعتقادم اگر در دل
كسي نباشد ، آن دل ، دلي مرده است. از همان آغاز
راه ، دوست داشته ام بهترين داستانم در بارة عشق
باشد اما ساحت عشق را بقدري پاك و مقامش را بقدري
بزرگ و محترم مي دانستم و مي دانم كه هيچوقت جرأت
نداشته ام و ندارم كه آنرا موضوع كارم قرار دهم.
اما اين آرزو را چون مرواريدي درخشان در دل داشته
ام و هنوز هم دارم. دوست دارم زماني بعدتر ، آنگاه
كه اين مرواريد در صدف دلم به خوبي آبديده شد ،
داستاني بنويسم كه در باره ي عشق باشد. عشقي نه از
جنس بلور كه سخت شكننده است ، كه از جنس نور باشد
كه مي تابد در دل هر كس كه آنرا دارد و مي تاباند
راه را براي هر آنكه خواهان رفتن
است.
اين داستان نيز دستگرمي آن حس است. اسمش را گذاشتم
«هفت بند عشق». چون بر اين نظرم كه براي رسيدن به
عشق ، هفت مرحله را بايد طي كرد. عدد هفت عددي است
كه بيشتر چيزها در آن خلاصه مي شود. عددي گويا ،
كثير و عدد سختي هاست. هفت خوان ، هفت روز هفته ،
هفت سين ، هفت برادر ، هفت شهر و ... . حتي ني
چوپانها هم ، هفت بند دارد.
برخي ها شايد فكر مي كنند داشتن بالاترين حس
انساني همچون عشق ، به شخصيت اجتماعي افراد بستگي
دارد اما من اين گونه فكر نمي كنم. فكر مي كنم
داشتن عواطف انساني مختص قشر خاصي از جامعه نيست.
اين گونه نيست كه هر كس تحصيلات عالي داشته باشد ،
مثلاً عشق را بهتر درك مي كند و معناي عشق را بهتر
از ديگران مي فهمد. عشق را با منزلت اجتماعي افراد
كاري نيست. سن هم نمي شناسد. در دل هر كس مي تواند
بيفتد. چوپان يا پزشك فرقي نمي كند. اين مصيبت
شيرين نصيب هر كس شود ، هفت بند او را در مي يابد.
در اين داستان ، عشق در دل چوپاني مي خزد كه جز
دلي پاك و بي غش ، هيچ ندارد. و نسيم آن عشق ، با
نفس گرم چوپان ، از دل او به بند بندِ ني مي خزد و
بدينسان آوايي سوزناك شنيده مي شود كه براي ديگران
ـ آنها طالب عشقند اما نمي يابند ـ بسيار خوشايند
است. بدينسان هنر موسيقي پديد مي آيد. هنري كه
آواي دوست دارد.
خشك سيمي ، خشك چوبي ، خشك پوست
از كجا مي آيد اين آواي دوست ؟
|
هفت
بند عشق
بند اول
از وقتي مختار به دنبال
دانستن روز تولدش مي گشت ، همه از جيك و پيك كارش سر
در آورده بودند. همه فهميده بودند او براي چه كاري
به دنبال روز تولدش ميگردد. ديگر همه مي دانستند كه
مختار عاشق جيران است و جيران هم بوي عشق را مثل بوي
همة گلبرگ هاي دنيا با دماغش حس كرده بود.
بند دوم
كسي نمي دانست مختار چرا
ناگهان تصميم به ازدواج گرفته بود. اما مختار
ميدانست. مي دانست كي اين تصميم را گرفته است.
جيران را هميشه در روستا مي ديد، اما از همان روزي
كه گوسفند مادر جيران زائيده بود و او رفته بود تا
بزغاله را به مادر جيران بدهد ، جيران را هم ديده
بود. ديده بود كه روسري اش را دور موهاي بافته اش
بسته و با عروسكش بازي مي كرد. مختار ابتدا نفهميده
بود او خود جيران است. فكر كرده بود اشتباه مي كند.
فكر كرده بود شايد يكي از دختربچه هاي روستاست كه به
آنجا آمده و دارد با عروسك بازي مي كند. اما وقتي
بزغاله را در حياط به زمين گذاشت ، ديده بود كه
جيران عروسك را گذاشته بود زمين و سريع دويده بود به
سمت بزغاله و بغلش كرده بود و نازش كرده بود. با شوق
گفته بود : «چه نازه اين . بزرگش ميكنم. مال من
است. به كسي نمي دهمش»
مختار برق چشمان جيران را
هم ديده بود. ديده بود حتي كه به مادر پيرش التماس
كرده بود كه آن بزغاله را به او بدهد تا بزرگش كند و
حتي شنيده بود كه جيران گفت : «نبايد بفروشيم. اين
بشود بچة من»
و مادرش تا حركات بچهگانة
او را ديده بود ، چيزي نگفته بود. تنها سري تكان
داده بود و رفته بود به داخل خانه تا براي مختار
چيزي بياورد. مختار هم تكيه داده بود به در و منتظر
مانده بود.
از سري كه مادر پير جيران
تكان داده بود ، او هم فهميده بود ميخواست چه
بگويد. حتم مثل مختار مي خواست بگويد كه ديگر از سن
و سال جيران گذشته كه اين گونه حركات بچهگانه از
خودش نشان بدهد. چهل سال ، سن كمي براي يك دختر
نبود ، اما حركات آنروز جيران به دختر بچه هاي كوچك
مي مانست.
آنروز چشم مختار به جيران
بود و از شدت شوقي كه او داشت ، حيران مانده بود. تا
اينكه جيران سرش را بلند كرده و پرسيده بود : «به
اين بزغاله چه بايد بدهم؟»
مختار تمام حواسش به
بزغاله بود و شادي زيادي كه در نگاه جيران برق مي
زد. جيران باز پرسيده بود : «مختار! پرسيدم چه بايد
بهش بدهم تا نميرد؟»
مختار فقط توانسته بود
بگويد : «شير»
جيران خنديده بود. خندهاي
كودكانه و از ته دل. بعد هم گفته بود : «نميگذارم
گرسنه بماند. بچة من است.»
وقتي انعام را از مادر پير
جيران گرفته بود و در خانه را بسته و خواسته بود از
آنجا دور شود ، حس كرده بود دلش سنگين شده. چيزي
غريب به دلش نشسته بود. چيزي شبيه نشستن يك قناري
روي برفها. دو قدم مي رفت جلو اما دلش يك قدم
برميگشت به عقب. برميگشت به سمت پادري خانه اي كه
جيران و مادر پيرش زندگي مي كردند.
بند سوم
از همان روز به بعد ، قلب
مختار جور ديگري در دلش مي تپيد. يك روز گذشت . دو
روز گذشت. روزهاي ديگر هم گذشت. اما از همان زمان ،
مختار نه روز مي شناخت و نه شب. مدام نگاه معصومانة
جيران را مي ديد كه از شوق داشتن بزغاله ، برق زده
بود. برقي كه شعله اش افتاده بود در دل مختار و
معلوم هم نبود به اين زوديها كم يا خاموش شود.
بند چهارم
مختار ديگر مثل هر روز نبود
كه وقتي گلة روستا را به دشت مي برد ، مي رفت به
گوشهاي و بي هيچ فكري و خيالي دراز مي كشيد و چرت
ميزد. حالا وقتي ني مي زد ، صداي نياش سوز داشت.
هميشه ني مي زد . اما پيشتر
، چون چوپان بود ني ميزد. هيچ هم نمي دانست ني را
براي چه مي زنند. اما حالا ديگر صداي ني او با صداي
ني كه قبلاً ميزد ، فرق داشت. جور ديگري مي زد. حتي
مردم روستا هم اين موضوع را فهميده بودند. فهميده
بودند كه صداي ني مختار فرق كرده است. اگر هم مستقيم
به او نمي گفتند ، مختار اين را از اشتياق زياد آنها
به شنيدن صداي ني و حرفهايشان مي فهميد. شبها كه گله
را به روستا مي برد و مي رفت به تنها مغازة روستا كه
مال «كل تاقان» بود ، همه از او ميخواستند كه ني
بزند. او هم مي زد. وقتي نواختن ني اش تمام مي شد ،
باز هم ميخواستند كه بزند. و او هم مي زد. با لذت
هم مي زد. با تمام وجود در ني مي دميد. به همين خاطر
، همة مردم روستا را شيفتة صداي ني اش كرده بود.
كار و بار مغازة كل تاقان
هم گرفته بود. شب ها تقريباً همة مردهاي روستا در
آنجا جمع مي شدند. جمع مي شدند تا از صداي ني او لذت
ببرند. همه حدس مي زدند كه بايد سري در اين ناله هاي
جديد ني مختار باشد.
هركس حدسي مي زد.
كسي مي گفت : « سن مختار
رسيده به 45 سالگي . 45 سال يعني پختگي .»
و كساني ديگر مي گفتند :
«خيلي ني زده و استاد شده. استعدادش تازه گل كرده.»
و بالاخره افرادي هم بودند
كه ميگفتند: « سوزي كه ني هفت بند مختار دارد ، سوز
عشق است. مختار عاشق شده.»
و به اين ترتيب ، رفته رفته
همه فهميدند چه سري در سوز ني هفت بند مختار خوابيده
است. فهميدند كه مختار عاشق جيران
است.
بند پنجم
مختار بايد كاري مي كرد.
دلي كه تا آنوقت براي كسي نتپيده بود ، ديگر براي
جيران مي تپيد. يك روز بالاخره دل به دريا زد. خودش
هم ندانست چرا آنروز زودتر از هميشه گله را به روستا
برد. هميشه آفتاب كه غروب مي كرد ، گله را وارد
روستا مي كرد. تا به آخر روستا برسد ، همه مي آمدند
و گوسفندان خود را تحويل مي گرفتند . اما آنروز هنوز
لحظاتي به غروب آفتاب مانده بود كه با گله وارد
روستا شده بود. از همان خانة اول ، همه را يكي يكي
صدا كرده بود و گوسفندان را تحويلشان داده بود.
هر چند كه همه مي دانستند
بي موقع است اما كسي به صرافت اين نيفتاده بود كه
بداند چرا مختار آن روز گله را زودتر از صحرا
برگردانده بود.
همه آمدند و گوسفندان
خودشان را تحويل گرفتند. تنها دو گوسفند مادر پير
جيران مانده بود. مختار آنها را هي كرد به سمت خانة
آنها.
وقتي كولون در را زد ، مثل
هميشه مادر پيرش در را باز كرد.
ـ بيبي دورسون !
گوسفندهايتان را آوردم.
از بس هول بود ، يادش رفت
سلام بدهد. گوسفندها را به داخل حياط راند و همانجا
دم در ايستاد. با آن حس و حالي كه داشت ، شرم مي كرد
تو چشم مادر پير جيران نگاه كند. سرش را خم كرده بود
پائين.
پيرزن انگار كه فهميده باشد
، با مهرباني گفت : «حتم خسته اي. بيا
تو.»
مختار رفت داخل و در را پشت
سرش بست. پيرزن داشت از مادر و پدر مختار ميگفت.
داشت مي گفت كه چقدر آدمهاي خوبي بودند. داشت از
خوبي هايشان مي گفت. آخر هر جمله هم آهي مي كشيد و
مرتب تكرار مي كرد : «خدا بيامرزدشان»
.
ـ هر دو روز يكبار با هم
قرار مي گذاشتيم. يك عالمه لباسهاي چرك را جمع
ميكرديم و با هم ميرفتيم لب جوي آب. مي شستيم و
خيس خيس مي گذاشتيم توي سبد و سبد را مي گذاشتيم روي
سر و مي آورديم خانه.
مختار مي دانست در بارة چه
كسي حرف مي زند اما بيشتر حواسش به حرفهايي بود كه
تا آنوقت صد بار مرور كرده بود و آنروز بايد به
پيرزن و جيران مي گفت. وقتي هم نشست روي ايوان و
تكيه به ديوار كاه گلي خانه كرد ، نمي دانست از كجا
بايد شروع كند. پيرزن كه يكريز داشت حرف مي زد ،
فهميد كه گوش نمي دهد. چون به سؤالي كه كرده بود ،
جوابي نشنيد.
ـ مختار!
ـ بله.
ـ پرسيدم شام كه نخوردهاي
؟
ـ نه. من اشتها ندارم.
بعد پرسيد: «راستي جيران را
نميبينم؟»
پيرزن انگار كه فهميده باشد
، لبخند كمرنگي زد. اما مختار نفهميد كه پيرزن چيزي
بو برده است. گفت: «بزغاله بزرگ مي
شود؟»
پيرزن گفت: «هم بزغاله بزرگ
مي شود و هم جيران»
آهي كشيد. ادامه داد: «
انگار نه انگار كه 40 سالش است. عقلش قد يك بچه است.
مثل دختربچه ها با بزغاله بازي مي كند. تر و خشكش مي
كند.»
مختار فكر كرد بهترين فرصت
است كه حرفش را بزند. پرسيد: « راستي؛ عروسي نمي
كند؟»
پيرزن باز هم لبخند كمرنگي
زد. گفت: « نه.»
گفت: « همه مي دانند. مگر
تو نمي داني كه نبايد ازدواج كند؟»
مختار هم مثل بقية مردم
روستا مي دانست كه جيران نبايد شوهر كند. از همان
روزي كه افتاده بود توي چاه ، طبيب گفته بود كه
نبايد ازدواج كند.
مختار گفت : «مي دانم.
ولي…»
پيرزن گفت: «كاشكي همان روز
قلم پاهام مي شكستند و من نمي رفتم از چاه زمينهاي
كدخدا آب بياورم. خيلي وروجك بود اين جيران. كاشكي
اين را با خودم نميبردم لب چاه.»
پيرزن داشت مرتب « اي كاش
اي كاش » مي كرد و خودش را سرزنش مي كرد.
مختار گفت: «اتفاق براي همه
مي افتد. اگر آن روز جيران را با خودت نبرده بودي ،
شايد اتفاق ديگري برايش مي افتاد.»
پيرزن گفت: « درسته. اما هر
اتفاقي هم كه مي افتاد ، از افتادن توي چاه كه بدتر
نبود. اگر نمي افتاد ، طبيب هم نمي گفت كه نبايد
ازدواج كند. آنوقت سالها پيش از اين ، او هم مي رفت
سر زندگي و من هم سر پيري دلم را با نوههايم خوش مي
كردم.»
مختار گفت: «طبيب كه نگفته
نبايد ازدواج كند. مگر اين را گفته؟»
پيرزن گفت: «طبيب همين را
گفت. گفت كه نبايد ازدواج كند و اگر هم كرد نبايد
بچه دار بشود.»
مختار گفت: «پس گفت مي
تواند ازدواج كند. بچه كه مهم نيست.»
پيرزن گفت: «همة مردها بچه
مي خواهند. آنهم از نوع پسر.»
مختار فكر كرد فرصتي كه به
دنبالش بود ، همين الان است. گفت:« همه
نه.»
پيرزن نفهميد و يا نشنيد
مختار چه گفت. شروع كرد به اينكه در بارة شوهر خدا
بيامرزش حرف بزند كه چقدر پسر مي خواست و آخر سر هم
خدا همان جيران را بهش داد.
مختار گفت : « پدر جيران و
خيلي از مردهاي اين روستا شايد به خاطر اين ازدواج
كنند كه بچه مي خواهند ، آنهم از نوع پسر. اما همه
اين جوري نيستند.»
گويا پيرزن هنوز هم سعي
نكرده بود بفهمد منظور مختار چيست و چرا اين گونه مي
گويد. داشت حرف خودش را مي زد. گفت: «همه دختر
دارند، ما هم داريم. خدا همين يكي را به من داد. اما
اين هم شد آئينة دق»
مختار پريد تو حرفش. گفت:
«اما من بچه نمي خواهم. پسر هم نمي
خواهم.»
پيرزن گفت:
«خب»
مختار گفت: «كاش كسي را
داشتم كه مي آمد خواستگاري.»
پيرزن به فكرش هم خطور نمي
كرد كه مختار دارد از جيران خواستگاري مي كند. گفت:
«من كه نمردم. فكر كن من مادرت هستم. تو نشانياش را
بگو تا بروم»
مختار گفت :
«جيران»!
فقط همين را گفت. حتي نگفت
كه جيران را مي خواهد. نگفت كه دلش پيش جيران است و
مي خواهد با او زندگي كند.
پيرزن تازه فهميد كه مختار
چه حرفي در دل دارد و چه مطلبي مي خواهد بگويد. اما
فكر كرد شايد اشتباه فهميده است. فقط پرسيد: « جيران
؟»
اين نخستين باري بود كه كسي
از جيرانش خواستگاري مي كرد. گفت :
«اما….»
مختار فهميد كه مي خواهد چه
بگويد. نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. گفت : «گف |