•
فصلنامه ياپراق / شماره
ی31-30 /
سال 1384
حكايت ما و قانون خانه ي ما
صفحه 3
يوسف قوجق
حق داشت اعتراض كند. خودم ديدم. ديدم كه به بچه هاي
ديگرش 200 تومان داد اما به او نداد. وقتي به آنهاي
ديگر داد ، حتي نيم نگاهي هم به او نكرد. فكر هم نكرد
كه او هم از جنس همانهايي هست كه خودش ساخته است. حتم
فكر هم نمي كرد برگردد و چيزي بگويد. اما من ديدم. با
همين چشمان خودم ديدم. ديدم كه رفت جلو و به پدرش گفت:
«به من هم بده!»
پدر گفت: «تو چه مي خواهي؟»
گفت: «پول!»
فقط همين را گفت. بعد ديدم كه اشاره كرد به ديگر
برادرانش كه آنطرفتر بودند و چه ذوقي هم مي كردند.
پدر گفت: «مشق هايت را نوشته اي مگر؟»
سري تكان دارد كه يعني «بله» . بعد هم رفت و دفترش را
آورد و نشانش داد. گفت: «نوشتم.»
و صفحات دفترش را كه كاهي بود ، يك يك باز كرد و نشانش
داد.
ديدم حتي نگاه به آنچه نوشته بود ، نكرد. گفت: «مرتب
ننوشته اي. هر روز بايد مي نوشتي. مثل آنها كه مي
نوشتند.»
و اشاره به دفترهايي كرد كه گوشة اتاق تلنبار بودند.
آنها را بارها ديده بود. مي دانست كه برادرانش چه
نوشته اند. گفت: «من هر روز نمي نوشتم. اما نوشته هايم
با آنها فرق دارد.»
گفت: «همان جملة اولي درست است. هر روز نمي نوشتي. اگر
مي نوشتي تو هم مثل آنهاي ديگر بودي براي من. پول هم
به تو مي دادم. مثل ديگر برادرانت.»
گفت: «اما...»
پريد توي حرفش. گفت: «اما و اگر ندارد. من كه مشكلي
ندارم. اگر مي نوشتي تو هم مي گرفتي.»
بعد هم انگار كه مچ گرفته باشد ، گفت: «همين ديروز بود
كه آمدي پيش من و گفتي نوشته اي. 5 روز قبل را چكار مي
كردي؟»
و اشاره به فرزندان ديگرش كرد و گفت: «آنهاي ديگر ، هر
12 روز را آمدند. دفترهاشان را آوردند و نشانم دادند.
اما تو توي اين 12 روز ، يادم مي آيد كه تنها دو يا سه
روز آمدي و مشق هايت را نشان دادي. يك روز مي نويسي و
5 روز نمي نويسي. بعد هم مي آيي و مي گويي پول بدهم.
پول بدهم كه چه بكني؟»
پسر پرسيد: «آنهاي ديگر چه مي كنند با آن پول؟»
گفت: «مي روند و دفتري و خودكاري ديگر مي خرند.»
پسر گفت: «خب. چه فرقي دارد. من هم مي خواهم بخرم آنچه
آنها مي خرند.»
لبخند معناداري زد. پرسيد: «از اين دفترها؟»
و اشاره به دفتري كرد كه دست پسرش بود.
جواب داد: «دفتر من از همان اول ، كاهي بود.»
بعد هم گفت: «مهم شكل دفتر نيست. نوشته هاي داخلش شرط
است به گمانم.»
پدر گفت: «اما قانون در خانة ما اين را نمي گويد.»
و پسر خوب مي دانست. مي دانست كه قانون چه مي گويد. مي
دانست كه شرط گرفتن پول از پدر در خانه ، نگارش هر روز
است ، نه آنچه نوشته مي شود. مي دانست كه در آن خانه ،
كميت شرط است نه كيفيت. اما او نمي توانست. نمي توانست
هر چه پيدا مي كند ، رونويسي نمايد. از همان آغاز ،
فكر كرده بود بايد آنچه مي نويسد ، عميق باشد.
گفت: «نمي توانم.»
فقط همين را گفت. نه كمتر و نه بيشتر.
به گمانم پدر نفهميد پسر چه مي خواهد بگويد. فكر كرد
شايد پسر توان نوشتن ندارد. حتي نخواست فكر كند كه در
اين «نمي توانم» ، حرفهاي زيادي خوابيده است. گفت:
«خب. اگر نمي تواني هر روز بنويسي و ترتيب را رعايت
كني ، حق هم نداري چيزي از من بخواهي. نه كاغذ و نه
چيز ديگر. هيچ چيز!»
پسر فكر كرد چه بايد بگويد. فكر مي كرد پدر در خانه ،
همه چيز را مي داند. فكر مي كرد و حتم داشت كه پدر مي
داند و مي خواند همة دفترها را ، و مي داند كه او چه
خوب و عميق مي نويسد. مي داند كه مثل برادران ديگرش
نيست كه تنها به فكر پر كردن صفحات دفترند و مواظب
ترتيب روزهايي هستند كه بايد دفتر را به پدر نشان
دهند.
گفت: «اما من هم زحمت كشيده ام.»
اين را به سختي گفت. هيچ دوست نداشت ضعيف نشان دهد.
ضعيف نبود. توان هر كاري را داشت. توان اين را داشت كه
مثل ديگر برادرانش ، تند و تند بنويسد و تحويل دهد.
اما از همان اول ، به قلم به گونه اي ديگر مي نگريست.
عقيده داشت به قلم و به آنچه روي كاغذ نوشته مي شود.
سعي مي كرد آن را با چيزي ديگر آلوده نكند.
باز هم گفت: «من هم زحمت كشيده ام!»
فكر كرد كه پدر ، جمله قبل را نشنيده است. اما شنيده
بود. چون گفت: «گفتي 200 تومان ؛ اما آنهاي ديگر 100
تومان گرفتند. با اين ترتيبي كه در نوشتن داري ، بايد
50 تومان بدهم. 30 تومان هم جريمة دو بار تأخيري كه
داشتي. بيا اين هم 20 تومان!»
پسر ماند با 20 توماني كه از پدر مي گرفت ، چه بايد
بكند. پول دفتر كاهي هم حتي بيشتر از اين مي شد. فكر
كرد با اين 20 تومان ، دفتر بگيرد يا خودكار. گفت:
«مهم نيست. همين كه خوب و با تأمل مشق هايم را مي
نويسم و مي دانم كه چه مي نويسم ، كفايت مي كند.»
اين را بلند نگفت كه پدر بشنود. برادرانش هم حتي
نشنيدند. چون توي دلش گفته بود. اما شنيدم كه اين را
هم گفت. گفت: «ممنون پدر. انتظاري غير از اين هم
نداشتم.»
و بعد هم ديدم كه رفت تا با آن 20 تومان ، دفتري بخرد
و اگر چيزي ته آن ماند ، خودكاري بخرد كه حتم نمي
ماند.
