يك كلاه و اين همه مهمان!
در شبي تاريك و سرد
،
مرد تركمن به خانه اش مي رفت كه ناگهان باد تندي وزيد
و كلاه او را از سرش برداشت. كلاه مرد تركمن مثل شب
،
سياه بود. بنابراين مرد نتوانست در تاريكي كلاهش را
پيدا كند. او با خودش گفت: فردا كلاهم را پيدا مي كنم.
روز بعد ، مرد تركمن به دنبال كلاهش همه جا را جستجو
كرد. اما كلاهش را پيدا نكرد.
باد ، كلاه را ميان شاخه هاي درختي گذاشته بود.
گنجشكي كلاه را ديد و گفت: به به چه لانه خوبي! تا شب
صبر مي كنم
.
اگر لانه صاحب نداشت من آن را لانه خودم مي كنم.
گنجشك به كلاه نگاه مي كرد كه سر و كله ملخي پيدا شد.
ملخ از سرما مي لرزيد. گفت: واي چه سرده
.
كاشكي يك لانه داشتم، يك جاي گرم و نرم داشتم.
گنجشك گفت: من بي لانه ام. اما…
چشم ملخ به كلاه افتاد. جلوتر رفت و پرسيد: چه لانه
قشنگي! اين لانه مال كيه؟
گنجشك جواب داد: من هم همين را مي خواهم بدانم. اگر تا
شب كسي سراغش نيامد لانه من و تو مي شود. باشد؟
ملخ كه هم سردش بود هم خوشحال شده بود
،
گفت: واي چه فكر خوبي! چه لانه گرم ونرمي!
كمي ديگر گذشت. سنجاب كوچكي از راه رسيد. گنجشك و ملخ
فكر كردند صاحب لانه پيدا شده است
،
اما
سنجاب هم صاحب لانه نبود. از گنجشك و ملخ پرسيد: توي
اين سرما اينجا چه كار مي كنيد؟
گنجشك ماجراي لانه سياه بي صاحب را تعريف كرد. ملخ
گفت: اگر تا شب صاحب لانه پيدا نشد، لانه مال من و تو
و گنجشك!
سنجاب كوچك توي كلاه را نگاه كرد و گفت: واي چه لانه
قشنگي، چه جاي گرم و نرمي!
مورچه اي صداي آنها را شنيد، خودش را از تنه درخت بالا
كشيد و گفت: از كدام لانه قشنگ حرف مي زنيد؟ جاي گرم و
نرم كجاست؟
بقيه، لانه بي صاحب را به او نشان دادند و گفتند اگر
تا شب كسي نيامد، لانه مال هر چهار نفر آنهاست.
هوا كم كم تاريك شد و كسي نيامد. گنجشك با خوشحالي توي
كلاه پريد و گفت: بفرماييد! اينجا لانه ماست. خانه گرم
و نرم ماست!
ملخ هم كه تمام روز از سرما لرزيده بود توي لانه پريد
و لاي پشم هاي آن خودش را گرم كرد. سنجاب و مورچه هم
توي لانه رفتند و در جايي گرم و راحت و نرم خوابيدند.
صبح روز بعد ، مرد تركمن كلاهش را لابلاي شاخه هاي
درخت ديد. خوشحال شد. از درخت بالا رفت تا آن را
بردارد.
وقتي به بالاي درخت رسيد، نگاهش به گنجشك و ملخ و
مورچه و سنجاب افتاد. گفت: واي كلاه من چقدر صاحب پيدا
كرده!
گنجشك
بيدار شد و ترسيد و پر زد و روي شاخه درخت نشست. ملخ
هم بال زد و دور شد. سنجاب فرار كرد. و مورچه خودش را
لاي درزهاي كلاه قايم كرد.
مرد
تركمن گفت: اگر كلاه سر من باشد فقط سر يك نفر را گرم
مي كند اما اگر اينجا روي درخت باشد چهار نفر را گرم
مي كند.
مرد
تركمن از درخت پايين رفت و از آنجا دور شد. گنجشك و
سنجاب و ملخ به داخل كلاه برگشتند و خوشحالي كردند
وگفتند: واي چه لانه گرم و نرمي. چه مرد نازنيني!
و جشن گرفتند و شادي كردند
