فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 
افسانه  

فصلنامه ياپراق / سال 1383 / شماره ي 26-23

(ويژه نامه فرهنگ و ادبيات عاميانه)

صفحه 102

يارتي قولاق / نيمگوش (افسانه تركمني)

ترجمه: شاهمراد چاريف

روزي بود ، روزگاري بود. در روزگار قديم ، كشاورزي  با زنش زندگي مي كرد. زن كشاورز ، حامله بود. يكروز كشاورز وقتي براي آرد كردن گندم به آسياب رفت ، فرزندش به دنيا آمد . بچه اي كه تازه به دنيا آمد ، قدش به اندازة نيمة گوش بود و به همين خاطر نام او را نيمگوش گذاشتند.

                نيمگوش تا از مادر زاده شد ، زبان باز كرد و پرسيد :

                ـ مادر ؛ مادر ! پدرم كجا رفت ؟

                زن كشاورز با ديدن بچه اي كه تازه دنيا آمده بود و حرف مي زد ، يكه اي خورد و پاسخ داد : « پدرت براي آرد كردن گندم به آسياب رفت .»

                نيمگوش شال و كلاه كرد كه برود . به مادرش گفت : « من هم مي خواهم به آسياب بروم. »

                مادرش گفت : «آهان ؛ براي آوردن آردها از آسياب به خانه ، حتماً به وسيله نياز دارد. شترمان در طويله خوابيده است . برو سوار شتر شو و برو ! »

                نيمگوش به طويله رفت و افسار شتر را از چوب باز كرد ؛ از گردن پر پشت شتر چسبيد و بالا رفت و وارد گوش او شد.

                وقتي شتر به سمت آسياب حركت كرد ، عده اي از پسراني كه كنار راه مشغول به بازي بودند ، گفتند :

ـ نگاه كنيد يك شتر بدون صاحب دارد مي آيد.

و جلوي شتر را گرفتند.

نيمگوش عصباني شد و گفت :

ـ اي بدجنس ها ، شتر را ول كنيد! 

بچه ها به اطراف نگاه كردند ، ولي كسي را نديدند.

ـ جالبه ؛ اين صدا از كجا مي آيد ؟

و شتر را رها كرده ، از ترس  فرار كردند.

نيمگوش به همراه شتر ، به آسياب رسيد و پدر خود را صدا كرد. چون پدر نيمگوش نمي دانست كه صاحب پسري شده است ، پاسخي نداد. نيمگوش باز هم پدرش را صدا كرد و گفت  : «آهاي پدر ، پدر!»

پدر كه خبر نداشت بعد از رفتن او به آسياب ، پسرش به دنيا آمده و بلافاصله شروع به صحبت نموده ، گفت :

ـ جالبه ، من كه پسري نداشتم ، ولي يكي دارد مرا صدا مي كند!

و از آسياب بيرون آمد .

نيمگوش دوباره گفت : «پدر! نزديكتر بيا»

و پيش خود گفت وقتي پدرم نزديكتر آمد بهتر است او را بترسانم.

با اين فكر از گوش شتر پايين آمد و زير بوته كوچكي قائم شد . در همان لحظه شتر بوته اي كه نيمگوش زير آن قائم شده بود ، به دهن گرفت و بدون اينكه آن را بجود ، قورتش داد. پدر نيمگوش نگاه كرد و ديد كه غير از شتر هيچ كس آن اطراف نيست .

گفت: «پسرم! ، پسرم! »

نيمگوش از داخل شكم شتر گفت : «پدر! ، من در داخل شكم شتر هستم . شتر مرا خورد!» 

پدر نيمگوش آردش را بار شتر كرد و به خانه خود برگشت.

زنش به سمتش دويد و از او پرسيد : «پسرم را هم آورده اي ؟»

پدر نيمگوش گفت: «پسرمان را شتر خورده است.»

مادر نيمگوش از نارحتي شروع به گريه كرد . سپس زن و شوهر براي يافتن نيمگوش ، شتر را كشتند و روده هاي او را يكي يكي گشتند . در همان حال ، قسمتي از روده را با گفتن اين عبارت كه : «حتماً اينجا هم نيست!» به كناري انداختند. ولي نيمگوش در داخل آن روده بود. آنها از اين كه نتوانسته بودند پسرشان را پيدا كنند، بسيار نارحت شدند.

آن شب گرگي گرسنه به محلي كه شتر را ذبح كرده بودند ، آمد و آن قسمت از روده را خورد. بعد هم براي خوردن گوسفند هاي يك چوپان نزديك گله رفت. نيمگوش با دانستن نيت گرگ ، شروع به سر و صدا كرد.

ـ آهاي چوپان! گوسفندت را مي دزدند . گوسفندت رفت!

چوپان ضمن گفتن اين مطلب كه « گرگ را فراري بده! يك گوسفند مال تو!» ؛ سگ هاي خود را به سمت گرگ تحريك كرد .

نيمگوش نيز با «هاي ، هاي» گفتن هاي خود از داخل شكم گرگ ، غوغايي به پا كرد. گرگ نه تنها نتوانست گوسفند را بخورد ، بلكه توانست به زور خود را نجات بدهد.

گرگ كه شديداً گرسنه بود ، به سمت گله چوپان ديگري راه افتاد . وقتي نزديك گله شد ، نيمگوش باز هم شروع به سر و صدا كرد :

-آهاي چوپان! نگو نشنيدم! گوسفندها از دست رفت! گرگ به گله زد!

چوپان ضمن گفتن اين مطلب كه «يك گوسفند به تو مي دهم كه گرگ را فراري بدهي» ؛ سگ بزرگ خود را به سمت گرگ فرستاد .

نيمگوش نيز با هاي و هوي ، سر و صداي بلندي از داخل گرگ راه انداخت . گرگ اين بار هم به زور خود را از سگ بزرگ اين چوپان نجات داد.

به اين ترتيب گرگ چند بار ديگر به گله هاي ديگر نزديك شد ولي هر بار نتوانست گوسفندي بدزدد .

گرگ بالاخره متوجه شد كه مشكل در داخل شكمش است و به اين فكر افتاد كه چگونه مي تواند خود را از اين بلا نجات دهد. گرگ فكر كرد و فكر كرد و بالاخره تصميم گرفت به نزد روباهي طبيب برود .

او به روباه گفت : « دوست خوبم ؛  بلايي در داخل شكم من است . وقتي از گرسنگي به گله اي نزديك مي شوم ، يكي از داخل شكمم سر و صدا مي كند و مي گويد كه آهاي چوپان ، آهاي ! گوسفندت را گرگ زد ! . پنج روز است كه اين وضيعت ادامه دارد. خواهشم اين است كه علاجي براي اين مشكلم پيدا كني. »

روباه گفت : « اگر براي بلايي كه در داخل شكمت است علاجي پيدا كنم ، يك گوسفند به من مي دهي؟ »

گرگ گفت : «اي دوستم! يك گوسفند كه سهل است ، دو گوسفند به تو خواهم داد . تو فقط از اين دردسر نجاتم بده!» 

روباه گفت : «از حلوا حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود. پس قولي كه به من دادي ، كتبأ بنويس و تأييد كن .»

گرگ چنين نمود. روباه به گرگ گفت : «اي دوستم ! شكمت را با آش رقيق سير كن و چند بار از سر بالايي بالا برو . به اين ترتيب آن بلايي كه در داخل شكمت است ، خواهد افتاد. »

نيمگوش كه داشت به مشورت هاي روباه گوش مي داد ، از داخل شكم گرگ گفت: «اي روباه نادان ! اگر اين گرگ آشي براي خوردن پيدا مي كرد ، به اين روز نمي افتاد.»

گرگ كه داشت مرتب اشك مي ريخت ، گفت: « دوست من روباه! مي بيني كه روزگار من چگونه است. واي به حال من! » .

روباه با ديدن اشك هاي گرگ گفت : «دوست من!  بلايي كه دچار آن هستي بسيار سخت است ، اما تو ظهر به باغ انگور برو و در آنجا از انگورهايي كه هنوز نرسيده‌اند و كال هستند به مقدار زيادي بخور!  به چيزي هم كه در داخل شكمت است ، هر چقدر سروصدا بكند ، توجهي نكن! چون اگر ظهر برويد ، هيچ نگهبان و يا سگي در باغ نخواهد بود اگر هم اين صداها را شنيدند ، تو توجهي نداشته باش و تا زماني كه نزديك نشده اند ، فرار نكن و سعي كني انگور زيادي را بخوري.»

وقتي گرگ به باغ انگور رسيد و شروع به خوردن انگور كرد ، نيمگوش با صداي بلندي داد زد : « آهاي صاحب انگور! دزد انگورت را تمام كرد ؛ همه اش را خورد.»

گرگ تا رسيدن صاحب انگور چند خوشه انگور خورد . صاحب انگو يواشكي به گرگ نزديك شد و با چوپ به جانش افتاد. گرگ وقتي داشت از شدت اين ضربه ها به بالا مي پريد، نيمگوش از شكمش به بيرون افتاد .  

نيمگوش وقتي از شكم گرگ بيرون افتاد ، مدتي در زير بوته‌اي انگور خوابيد. بعد به داخل سبد انگور صاحب باغ افتاد . صاحب باغ به سمت خانه اش راه افتاد .صاحب باغ در بين راه شروع به خواندن ترانه اي نمود . هر ترانه اي مي خواند ، نيمگوش مي گفت :

-          جان ، جان ، آفرين! 

صاحب باغ ترسيد و خواندن ترانه را فراموش كرد و با شتاب خود را به خانه اش  رساند . نيمگوش از سبد به بيرون آمد و زير جوالي كه در داخل خانه بود ،‌ رفت و در آنجا دراز كشيد .

صاحب باغ انگور به زنش گفت : «من در راه كه مي آمدم ، جن ديدم.»

زنش با دو پتو روي او را پوشاند .همسايه ها نيز با شنيدن اين خبر كه فلاني جن ديده است ، به عيادت آمدند .

همان شب سه - چهار نفر مهمان به خانه صاحب باغ انگور آمدند . آنها افرادي بودند كه فقرا را غارت مي كردند . از وسايلي كه آنها غارت مي كردند ، صاحب انگور نيز سهمي برمي داشت .

دزدها تا نصف شب از چگونگي دزديهاي خود به همديگر تعريف مي كردند و به اين ترتيب نمي گذاشتند نيمگوش بخوابد . وقتي آنها به خواب رفتند ، نيمگوش بلند شد و بالاي سر آنها رفت و ريش هاي آنها را به همديگر گره زد و ريش صاحب انگور را كه شريك اين دزدها بود ، به موي زنش گره زد. بعد از مدتي يكي از دزدها بلند شد و خواست بيرون برود . دوستش از جا بلند شد و به او گفت : ريش من را ول كن ؛ با ريش من شوخي نكن!

با سر و صداي اينها ، آن يكي هم بيدار شد و گفت : «با ريش من چه كار داريد؟ ول كنيد!

به اين ترتيب آنها شلوغ كردند و به جان هم افتادند. با بلند شدن اين سر و صدا ، زن و شوهر نيز از خواب بيدار شدند ؛ شوهر به زنش گفت : «خانم ! ريش من را ول كن!»

با بلند شدن سر و صداها ، همسايه ها آمدند و آنها را از همديگر جدا كردند . نيمگوش دوباره زير جوال قايم شد و در آنجا خوابيد . اما دزدها ديگر نمي توانستند بخوابند ، به همديگر گفتند : « اين خانه ديگر جاي ما نيست . بايد زودتر از اينجا قرار كنيم.»

به اين ترتيب آنها قبل از سپيدة صبح از آن خانه گريختند. بعد از اينكه مهمانان رفتند ، زن رو به شوهرش گفت : «ما اگر اين جن را از خانه خود بيرون نكنيم ، ديگر راحتي نخواهيم داشت . چطور است ملا بياوريم تا دعا بخواند؟»

شوهرش قبول كرد. وقتي زن به سمت خانه ملا راه افتاد ، نيمگوش سوار گردن او شد و زير روسري او مخفي شد .

زن پيش ملا رفت و گفت : « آقا ملا! جني وارد خانه ما شده و ما را اذيت مي كند. به ما كمك كن!» .

ملا كه سوادي نداشت و به دروغ خود را ملا معرفي كرده بود ،‌ زير چشمي به بسته‌اي كه آن زن به عنوان هديه برايش آورده بود ،‌نگاه كرد و گفت: « بله ، جن خيلي بد است . بنابرين بايد خيلي دعا بخوانم . »

ملا شروع به خواندن دعا كرد. نيمگوش يواشكي از گردن زن پايين آمد و سوار كلاه ملا شد . ملا به دروغ شروع به خواندن ورد نمود و نيمگوش نيز حرف هاي او را تكرار مي كرد.

ملا كه كلافه شده بود ، داد زد: «اين چه بلايي است ؟ اين ديگر نمي گذارد من بخوانم . بيا ؛ من به تو دو تا دعا مي نويسم . يكي براي تو و ديگري براي شوهرت .»

ملا بقچة هديه را از زن گرفت و او را بدرقه كرد . نيمگوش همچنان بر روي كلاه او نشسته بود.

همان شب زن ملا براي خود و ملا جوجه پلو و براي خدمتكاران حليم كدو پخت. نيمگوش وقتي اين را ديد ، با خودش گفت : «كار را خدمتكاران مي كنند ولي پلو را اينها مي خورند ؛ من انتقام آنها را خواهم گرفت»

شب شد و ملا و زنش خوابيدند.  نيمگوش كلاه ملا را بر سر زن و روسري زن را بر سر ملا گذاشت . زن و شوهر وقتي صبح بيدار شدند ، با تعجب به همديگر نگاه كردند.

ملا به زنش گفت : «چرا اينطوري نگاهم مي كني؟»

زنش گفت : من به روسري كه بر سر تو است نگاه مي كنم .

-من هم به كلاه تو نگاه مي كنم !

كار زن و شوهر به كتك كاري نرسيده بود كه يك اسب سوار از روستاي همسايه آمد و ملا را براي مراسم عقد دعوت نمود .

ملا كلاهش را برداشت و براي رفتن آماده شد. نيمگوش نيز بين كلاه ملا نشسته بود و به اطراف نگاه مي كرد . ملا وقتي با الاغش به محل عروسي نزديك شد ، نيمگوش از كلاه ملا به پايين آمد و الاغ را غلغلك داد. خر به بالا پريد و ملا را مثل پر به زمين انداخت.

نيمگوش به سمت محل عروسي راه افتاد و وقتي به عروسي نزديك شد، ديد كه مراسم عروسي در خانة مردي ثروتمند برپاست و عروس هم تنها دختر خانواده اي است و دوست ندارد عروس فرد ثروتمند شود .

نيمگوش از بين ستون هاي خانه به داخل آن نگاه كرد و ديد كه دختري كه قرار است عروس شود ، در داخل آن خانه نشسته است . در اتاق ديگر نيز ريش سفيدان با ملا سرشان گرم صحبت بود .

نيمگوش چوبي را بر مي دارد و آن را به دختراني كه در اطراف عروس نشسته بودند ، زد. دخترها از اين كار ناراحت شدند و ضمن اينكه اين كار را به گردن همديگر مي اندازند ، از خانه بيرون مي روند . به اين ترتيب عروس تنها در داخل خانه ماند .

بعد از ظهر ملا براي خواندن خطبه عقد ، ضمن تعيين دو نفر بعنوان ‹پياداقاضي› (شاهد) ، كار را آغاز كرد. ملا با همراهان خود پيش عروس كه همه جايش را پوشانده است ، آمد و از عروس پرسيد :

ـ عروس ! وكالت نكاح خود را به كدام يكي از ما مي دهيد ؟

عروس سكوت كرده بود و فقط در دلش گريه مي كرد. ملا اين سوال را چند بار تكرار كرد ولي هيچ پاسخي نشنيد. آن وقت نيمگوش گفت:

ـ بخاطر آن پسر كچل و آب دماغي تان اجازه عقد نكاح را به هيچ كس نخواهم داد .

همراهان ملا از تعجب دهنشان باز ماند. آن وقت زني وارد آن اتاق شد و شروع كرد به التماس كردن از دختر . عروس مانده بود كه از اين وضعيت گريه كند و يا بخندد. صدايش را در نمي آورد . نيمگوش باز هم از طرف عروس حرف زد و گفت:

_ حرف من يكي است ، اصلأ نمي شود ؛ من جواب خودم را دادم و ديگر سؤالتان را تكرار نكنيد .

زنهايي كه اطرف عروس نشسته بودند از عروس دور شدند و گفتند:

_ واي! اين عروس مثل اينكه ديوانه شده است!

ملا هم از همان جايي كه نشسته بود ، گفت:

_ عروس! اين كاري كه مي كني كار بدي است ؛ خجالت بكش!

آن وقت نيمگوش باز هم از طرف دختر گفت :

_ من اصلأ مخالف خواندن عقد نكاح از طرف آدمي مثل تو هستم!

ملا تعجب كرد و كلافه شد. مردم گفتند: حالا كه آفتاب غروب كرده و اين روز سعد تمام شد ؛ عقد نكاح را بايد به فردا موكول نماييم.

تعدادي از زنان در آنجا مي مانند تا نتيجه اين كار را ببينند. آن وقت نيمگوش به بالاي آلاچيق رفت .فرد ثروتمند كه صاحب عروسي مي باشد از ملا پرسيد :

_ ما بايد چه كار كنيم ؟

ملا گفت: امروز نشد عقد بخوانيم ؛ بگذار داماد به پيش عروس برود و سر خود را نشان دهد.

نيمگوش كه داشت اين حرفها را مي شنويد از بالاي آْچيق رو به عروس كرد و داد زد:

_ آهاي عروس! مرد ثروتمند پسر كچل خود را پنهان كرده و حالا مي خواهد پسر ديگرش را كه سر پر مويي دارد به تو نشان دهد.

همة مردم با حيرت به بالاي آلاچيق نگاه كردند ولي هيچ كس را نديدند . آنها با گفتن اينكه اين صدا صداي كيست ، شروع كردند به ترسيدن .

مرد ثروتمند كه ديد بساط عروسي به هم خورده و همه دارند جشن را ترك مي كنند ، گفت :

_ اگر كسي باشد كه ما را از اين بلا نجات دهد . هر چيزي بخواهد به او خواهم داد

نيمگوش از آن بالا پرسيد:

_ اگر ده گوسفند هم بخواهد به