فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

 

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
 

 

گل تنهای ترکمن (داستان)

 

فصلنامه ياپراق / سال ششم / شماره 22-21 / بهار و تابستان 1382

گل تنهای ترکمن

نوشتة‌ : عبدالرحمان مرادي
از : گوكجه (كلاله)
 

 

چند نكتة كوتاه :
دوست خوبم !
مي خواهم چند نكته را برايت بنويسم:
ـ شروع داستان خوب است.
ـ هر چند كه يك واقعه مي تواند دستماية داستان قرار بگيرد ،‌اما روايت يك واقعه با داستان نويسي تفاوت دارد .
ـ در يك داستان ، شخصيت اصلي بايستي برجسته باشد . در اين داستان ، علاوه بر كثرت شخصيت ها ، همه در يك سطح قرار دارند .
ـ‌ زاويه ديد قدري مغشوش است .
ـ غالبا در داستان كوتاه دست به انتخاب لحظات مي زنند . لحظاتي از يك زندگي . وقايع زيادي كه در اين داستان ذكر شده ، قالب يك داستان بلند را مي طلبد .
ـ نويسنده اي تواناست كه خواننده وقتي داستان را مي خواند ، حضور نويسنده را در بين سطور حس نكند .
ـ‌ نثر روايت قصه هم در جذابيت قصه نقش مهمي ايفا مي كند .
ـ‌ حرفهايي كه از زبان شخصيت ها در قصه مي آيد ، نشانگر شخصيت آنهاست . با دقت در نوشتن عباراتي از زبان شخصيت هاي قصه ، ديگر چندان نيازي به گفتن اين موضوع نيست كه مثلا مردي تندخو است ، دزد است و يا چاپلوس است. شيريني كار به اين است كه اين امر را مستقيما به خواننده تحميل نكنيم و با آوردن سخنانش و يا نشان دادن نكته اي كوچك ، اين قضاوت را به خود خواننده واگذار كنيم . نبايد همة شخصيت هاي قصه به شكلي واحد حرف بزنند .
ـ به نظر من ، هر فرد با مطالعة بيشتر داستان و دقت در شيوة بكار رفته در همان داستان ، مي تواند بسياري از مهارت‌هاي قصه نويسي را فرا بگيرد .
دوست تو :‌يوسف قوجق


متن داستان:
هوا سرد و باراني بود. هنوز جنگ شب و روز به پايان نرسيده بود، گويا آرام آرام شب در حال تسليم شدن روز بود. دل روستا در سكوت بي‌معنا به سر مي‌برد. گاهگاهي زوزه بادي سرد طلسم سكوت را در هم مي‌شكست. بي‌بي‌گل مثل هميشه از جا برمي‌خيزد با لباس يكسره و چارقدي رنگارنگ، آستين‌هايش را بالا مي‌زند. دستهايش چروك بسته است. چكمه بلند شوهرش را بر پا مي‌كند تا به آخور گوسفندان سر بزند. پاهايش در گِل فرو مي‌رود هر قدمش را با زحمت بلند مي‌كند او سختي را در بدنش پرورش داده و مي‌داند كه چگونه صراط مستقيم را ادامه دهد. گوسفندان را از آخور بيرون مي‌آورد. به خانه سرمي‌زند. پسر كوچكش مردقلي هنوز در خواب است بي‌بي‌گل دلش نمي‌آيد پسر مظلومش كه مثل فرشته‌اي خوابيده است، بيدار كند اما چه كند غير از مردقلي كسي نيست گوسفندان را به چرا ببرد. ‌بي‌بي‌گل دستهاي لرزان و خشكش را بر مردقلي نزديك مي‌كند و مي‌گويد پسرم پاشو، پاشو، دير شده.
مرد قلي غلتي مي‌خورد و مي‌گويد: 5 دقيقه بخوابم بيدار مي‌شوم.
گويا هنوز سختي ديروز از اندام نحيفش بيرون نرفته است. صداي كلفت و خشن پدر به گوشش مي‌رسد كه مي‌گويد: چقدر مي‌خوابي پاشو ببينم.
ديگر مرد قلي مجبور مي‌شود كه بيدار شود. دست و صورتش را با آب سرد مي‌شويد. نان و چاي خورده و كوله پشتي اش را برمي‌دارد و بجاي اينكه مثل همه بچه‌ها به مدرسه برود بسوي چراگاه گوسفندان مي‌رود با لباس كلفت و چند پينه خورده، با موهاي ژوليده و صورتي خشك و مبهوت زده.
امروز مردقلي جور ديگري است. در صورتش موجي از ترس به نظر مي‌رسد . رو به پدرش مي‌كند و مي‌گويد : پدرجان امروزه اجازه بده كه گوسفندان را به چرا نبرم.
گويا دل مردقلي خبر بدي از آينده مي‌داد. اما تنها جواب پدر ، نه بود . مرد قلي چوب قرمز رنگ درازش را برداشت. چكمه‌هاي سياه بلندش را پوشيد. چكمه‌ها تا بالاي زانويش مي‌رسيدند، با كلاه پشم آلود سفيد رنگ. سگهاي باوفايش را صدا مي زند و دل به دريا زده براي چراي گوسفندان مي‌رود. ساعاتي بعد مردقلي خسته و كوفته به چراگاه رسيد. هوا هم روشن شده بود. گوسفندان مشغول خوردن علف بودند و مرد قلي هم گاه با گلهاي شقايق بازي مي‌كرد و گاهي هم سر به سر سگش مي گذاشت. خسته شد. با خود گفت: حالا وقت خواندن آواز است.
چوب قرمز رنگش را به جاي دوتار برداشت و عين بخشيها شروع به خواندن كرد. صداي لرزانش در كوه مي‌پيچيد . هر جمله‌اش از ته دل او برمي‌خواست. او از سختيهايش ، از آينده‌اش ، از اسب ،‌ از زهره و طاهر مي‌خواند . آرزو داشت تا اسب آرزوهايش بيايد تا با آن بسوي سرزمين خوبيها سفر كند. سرزميني كه خوبيها و محبتها حاكم باشد.
گوسفندها ديگر علف نمي‌خوردند. سگ هم دورش چرخ مي زد . با گوشه‌ آستينش اشكهايش را پاك مي‌كند . گويا طبيعت هم دوست داشت صداي گرفته و مظلومانه مرد قلي را بشوند. ديگر ظهر شده بود. مردقلي كوله پشتي اش را باز كرد و شروع به حوردن غذايي كرد كه بي‌بي‌گل پخته بود . لقمه‌اي مي‌خورد و تكه ناني هم به سگش مي‌داد. دوست نداشت به تنهايي غذا بخورد.
مشغول خوردن غذايش بود. ماشين سياه رنگي در كنار جاده ايستاد. سه، چهار نفر با قد و قواره اي زمخت از آن پياده ‌شدند. نگاه كردن به صورتشان براي مردقلي ترس‌آور بود. ترس عميق وجودش را پر كرد و قلبش لرزيد. آخر چندي پيش گوسفندان دوستش را دزديده بودند و اين فكر در ذهنش او را اذيت مي‌كرد . فكر مي كرد كه اگر يكدفعه يكي از آنها گوسفندان را دنبال كرد چه بايد مي كرد ؟ ديگر آن فكر خطرناك به واقعيت پيوست. مردقلي قضيه را فهميد داد و فرياد زد ، اما كسي ناله‌هاي او را پاسخ نداد. خيلي‌ها كه با ماشين از جاده عبور مي‌كردند ، صحنه دزديدن گوسفندان را مي‌ديدند اما كسي توجه‌اي نمي كرد. گويا همه آنها كور بودند يا اينكه مردقلي چوپان دروغگو بود. وقتي ديد كسي به كمكش نمي‌آيد ، چوب قرمز رنگش را كه برايش دوتار تنهايي بود ،‌برداشت و با سرعت بدنبال يكي از دزدان رفت. محكم به پاي دزد كوبيد . اما دزد با چاقويي كه در دست داشت ،‌ مردقلي را دنبال كرد. مردقلي مي‌دانست كه اگر به دست آنها بيفتد معلوم نيست كه چه بلائي به سرش مي‌آيد. دوان دوان با چكمه‌هاي بلند بسوي خانه حركت كرد. او مي دانست كه به تنهايي نمي‌تواند با اين دزدان بي‌رحم مقابله كند.
نفس نفس به روستا رسيد. بايرام كه ماشيني داشت در خانه‌اش خوابيده بود. مردقلي سريعاً پيش بايرام رفت، قضيه را گفت. بايرام سراسيمه ماشينش را روشن كرد و راه افتاد .
وقتي به چراگاه رسيدند دزدان نبودند و گوسفندان هم پراكنده شده بودند. بايرام فهميد كه بايد با تمام سرعت بدنبال دزدان حركت كند. همين كار را هم كرد . چند دقيقه بعد به دزدان رسيد كه روي ماشينشان چند گوسفند مردقلي بود كه سروصداي آنها به گوش مي‌رسيد. گويا آنها هم مي‌دانستند كه عاقبت خوشي ندارند. بايرام نمي‌دانست كه تك و تنها چكار كند. مردقلي كه دو كلاس سواد داشت خودكار گرفت و شماره ماشينش را با دستهاي لرزانش نوشت.
از آن طرف ، گوسفندان مردقلي به روستا بر‌گشتند اما اين دفعه بدون او. وقتي بي‌بي‌گل گوسفندان را ديد ،‌ترسي عظيم در وجودش پيدا مي‌شود. با صداي لرزان رو به شوهرش گفت : مردقلي نيامده ! زود به دنبالش برو.
پدر مردقلي بسوي چراگاه ‌رفت اما آنجا مردقلي نبود. هوا هم در حال تاريك شدن بود و نم نم باران به آرامي مي‌باريد. پدر مردقلي دست خالي به خانه بر‌گشت. بي‌بي‌گل ديگر تحمل نكرد و داد و فرياد راه انداخت . گريه كرد. صداي او در همه جاي روستا پيچيد . همه جمع شدند و اضطرابي عميق در چهره مردم مشاهده مي‌شد. همه در مورد مرد قلي صحبت مي‌كردند. يكي ‌گفت: مردقلي را با چند گوسفندش دزديده‌اند.
ديگري ‌گفت : حتماً دست و پاي مردقلي را بسته‌اند و به آب انداخته‌اند و گوسفندهايش را دزديده‌اند.
اما هنوز حقيقت امر براي كسي روشن نبود.
نيمه‌شب شد . ديگر بجاي نم نم باران ، برف مي‌باريد. زن ديوانه روستا دست به سوي پروردگار بلند مي‌كند و دعا مي‌كند. دل هواي روستا گرفته بود كساني كه ماشين داشتند آوردند و مردم سوار ماشين شدند تا دزدان احتمالي را پيدا كنند. آه غم انگيز پسربچه‌اي كه از ته دلش برمي‌خيزد در تاريكي شب به سفيدي برف ديده مي‌شد. بيچاره بي‌بي‌گل از حال رفته بود. دسته‌اي از مردم در تاريكي شب به چراگاه رفتند تا شايد مردقلي را آنجا پيدا كنند.
بايرام با مرد قلي در تعقيب دزدان بودند اما هنوز كاري نتوانستند بكنند و ديگر نزديك شهر رسيده بودند. بايرام نمي‌دانست چه كند هزار فكر مي‌كرد كه يكدفعه يك ماشيني از جلويش پيدا شد بايرام سريع ماشين را كناري كشيد اما فايده‌اي نداشت و تصادف كردند. يك لحظه همه جا را سكوت فرا گرفت گويا همه مرده بودند. صداي از ماشين بايرام آمد مردقلي بود كه در گوشه‌اي از ماشين افتاده بود سزش كه خوني بود و بايرام هم دستش آسيب ديده بود. اما متأسفانه دزدان فرار كرده بودند.
از طرف ديگر در روستا اضطراب كمي بالا رفت آخر كسي از قضيه خبر نداشت. و همهمه مردم ديگر به فريادهاي مكرر تبديل شد. هر كسي چيزي مي‌گفت. نظري مي‌داد . موذن پير روستايمان با عصاي قديميش با كت دراز و عمامه‌اي بلند باريش سفيد لنگ لنگان هم از مردم سوال مي‌كرد و از حيرت چشمهايش در تاريكي برق مي‌زد شايد در ذهن موزن ما هم اين باشد كه مبادا مردقلي را كشته و به آب انداخته باشند و باز صدا و ناله‌هاي بي‌بي‌گل دل روستا را ناراحت مي‌كرد.
راستي اين دزدان بي‌انصاف كه حسي از انسانيت در وجودشان نيست چگونه به خود اجازه مي‌دهند كه گوسفندان كساني را بدزدند كه با آنها گذاري زندگي مي‌‌كنند.
پدربزرگ مردقلي هم با كمري قوس زده‌اش كه كت بلند و عمامه سفيد داشت دستهايش در جيبهاي بزرگش بود و فقط گوش مي‌كرد. گويا نمي‌توانست سخني بگويد، بغض گلويش را گرفته بود آخر او هم شبها براي مردقلي قصه زندگيش را مي‌گفت حالا اگر مردقلي نباشد چه كسي قصه زندگيش را گوش كند.
زمان مي‌گذشت و مي‌گذشت اما هنوز جاده بلند روستا بي‌صدا در انتظار خبري را مي‌كشيد كه روستا را خوشحال كند. واقعاً انتظار چقدر برايشان سخت بود و همه در غار تنهايي خويش فرو رفته بودند.
ماشينهاي كه بدنبال مردقلي مي‌گشتند بايرام و مردقلي را پيدا كردند و همه آنها خوشحال بودند از اين كه مرد قلي سالم هست بسوي روستا حركت كردند. اما هنوز خبر به روستا نرسيده بود و همه منتظر بودند از دور صداي مي‌آيد. ماشين آبي رنگ چراغ زنان بسوي روستا مي‌آيد. گويا خبر خوشي را مي‌خواهد بدهد. داخل ماشين مردقلي ديده مي‌شود ديگر همه خوشحال بودند.
مردقلي با لباس خيس و چهره‌اي پژمرده و اضطراب گويا وجودش يخ زده است. ساكت و ساكت بود. همه يكديگر را هل مي‌دادند تا مردقلي را ببينند. گونهاي مردقلي سرخ شده بود. موهايش ژوليده پيش بي‌بي‌گل مي‌رود. بي‌بي‌گل با چشمهاي گريان فقط مي‌گويد پسرم آمد، پسرم خوب است معلوم نيست گه چقدر بي‌بي‌گل خوشحال بود شايد جهنم دردناك برايش به بهشت پر از گل تبديل شده بود. ديگر شادي بود گريه‌ها و ناراحتيها ديگر جايش را به شادي و سرور داده بود. و زن ديوانه روستا هم از اين موضوع بسيار خوشحال مي‌شود. راستي واقعاً او ديوانه است.
چند روز بعد دزدان پيدا مي‌شوند. مردقلي باز مثل هميشه هر روز صبح كوله پشتيش را بر‌مي‌دارد و به سوي چراگاه مي‌رود انگار كه هيچ رخ نداده است و يك لحظه مي‌توان صفا صداقت اتحاد بين مردم روستا را احساس كرد.

 

 

فصلنامه ي ياپراق يك نشريه ي غيردولتي است و به هيچ گروه ، تشكيلات ، سازمان ، حزب و انجمني وابسته نيست

و افتخارش اين است كه به شكل مستقل ، در حيطه ي فرهنگ ، هنر و ادبيات تركمنها فعاليت مي نمايد.

 

© Ýaprak