•
فصلنامه ياپراق / سال
پنجم /
شماره ي
19 /
پائيز 1381
آخرين ديدار / ص 4

عبدالقهار صوفيراد
اين
بار عزم راسخ تو بود براي كوچ كه بهار بلوفها را
ميآفريد، صحبت از درمان درد بيعلاج تو بود و كمكهاي
مالي…
و ما كه تكرار تبسمهاي تو را در حقيقيترين بهار آرزو
ميكرديم، به ديدارت شتافته بوديم، چه دير و اندوهزا
و اسفانگيز. دريغ و صد افسوس!
در اتاقي تنگ و دلگزا آرميده بودي، نفسهايت ديگر
بيرمق بودند. پيكرت چه قدر نحيف و لاغر به نظر ميآمد
زير آن ملافهي سفيد.
من با
چه تصوري آمده بودم تا ببينمت. دو هفته پيشتر تلفني
صداي آشنايت را شنيده بودم ولي هرگز فكر نميكردم كه
اينگونه آن بيماري هولناك تو را از پا انداخته باشد.
از در اتاقِ…
بيمارستان كه وارد شدم لحظهاي چشمهايم را باور
نكردم. منگ بودم. اما نه، خودَت بودي آه، نازمحمد
نازنين. فكر ميكردم مثل هميشه چهرهات گل بيندازد اما
افسوس كه لبخند و تبسم هميشگي از لبانت رخت بر بسته
بود. با زبان بيزباني گفتم؛ تصميمت را گرفتهاي برادر
براي رفتن؟! بغض آنقدر گلويم را فشرد تا تركيد. به
سالن بيمارستان دويدم تا تو را نرنجانم.
آمده بودم تا با تو حرف بزنم، اما، اما افسوس ديگر
ياراي سخن گفتن در تو نمانده بود. حس كردم فاصلهاي به
وسعت يك دنيا بين ما افتاده است. و گويي رباعيهايت با
آهنگ صداي دلنشينت آرزوهايت را براي ايل در فضاي صحرا
طنينانداز بود.
كورسويي از اميد برايم نمانده بود براي اين كه يكبار
ديگر بنشينيم دورِ هم، آرزوي نشستي صميمانه با تو رنگ
ميباخت در دلم؛ و چشمهايت گوياترين رباعيها را
برايم ميسرود. آخرين ديدار با پايان وقت ملاقاتِ
بيمارستان به سر رسيد ناباورانه و نااميد تو را تنها
گذاشتيم.
با خود گفتم زندگي ادامه خواهد داشت براي بسياري، براي
نازمحمد آيا چنين خواهد بود؟ افسوس آن شب آمده بود تا
تو را با خود ببرد. فرداي آن شبِ مغموم، صحرا سياهپوش
شد. تو رفتي اما يادت جاودانه خواهد بود اي فرزند ايل.
بهشت برين جايگاهت باد! آمين. 29/6/1381