آشنايي با طريقت نقشبنديه
صفحه ی
18
دكتر خليل ابراهيم صاًري اوغلي
نقشبنديه طريقتي است منسوب به خواجه بهاءالدين محمد
نقشبند بخارايي(791-718 ه'.ق). ولي بهاءالدين را بنيانگذار
و مؤسس اين طريقت نميتوان شمرد. طريقه او به حقيقت
دنباله طريقه خواجگان است. طريقه و سلوكي كه
خواجهيوسف همداني و خواجه عبدالخالق غجدواني(متوفي 575)
بنياننهاده بودند. خواجه بهاءالدين كه خود از جانشينان
عبدالخالق تعليم يافته بودمحيي و مصلح طريقت خواجگان
شد. و طريقت نقشبندي آميختهاي شد از تعاًليمعبدالخالق
غجدواني و بهاءالدين بخارايي.
طريقه نقشبندي در اندك مدتي در ماوراءالنهر و خراسان
رواج يافت. و پس ازبهاءالدين خلفاي او خواجه علاءالدين
عطار(متوفي 802) و محمد پارسا(متوفي822) و يعقوب
چرخي(متوفي 851) بر مسند ارشاد نشستند كه در ترويج
اينطريقت سهمي داشتند. و بعد از اينان خواجه عبيدالله
احرار(895-806) آمد كهمشهورترين و متنفذترين مشايخ عصر
تيموري است. و در عهد او اين طريقت بهذروه نفوذ و شهرت
و رواج رسيد.
تصوف نقشبندي، سنتي معتدل و ميانهروست. پيروي از سنت و
حفظ آدابشريعت و دوري از بدعت اساس اين طريقت است. در
آن نه خلوت است نه عزلت و نهذكر جهر و نه سماع(1).
آنچه در تعاًليم نقشبندي بيش از همه تكرار شده است
يكياتباع سنت است و حفظ شريعت و ديگر توجه به حق است
و نفي خواطر. بنا بهنوشته نويسندگان اين طايفه طريقه
نقشبنديه همان طريقه صحابه كرام- رضياعنهم- است با
رعاًيت اين اصل كه نه چيزي بر آن شيوه بيفزايند و نه
چيزي از آنبكاهند. از جمله جامي در نفحاتالانس مينويسد:
«طريقه ايشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت
احكام شريعت و اتباعسنن سيدالمرسلين و دوام عبوديت كه
عبارت است از دوام آگاهي به حق سبحانهبيمزاحمت شعور
به وجود غيري»(2)
مكتب نقشبندي چلهنشيني و خلوتگزيني را با اصول «خلوت
در انجمن، سفردر وطن» طرد كرد. صوفي نقشبندي بايد به ظاهر
با خلق باشد و به باطن با حق بامردم درآميزد و از
بيكارگي و ياوگي بپرهيزد. سخن عبدالخالق غجدواني است كه
«درخلوت را در بند و در خدمت را بگشاي»(3) و از بهاءالدين
نقشبند پرسيدند: «درطريقه شما ذكر جهر و خلوت و سماع
ميباشد؟ فرمودند كه نميباشد. پس گفتند كهبناي طريقت شما
بر چيست؟ فرمودند: خلوت در انجمن به ظاهر با خلق هستند
وبه باطن با حق(4) و نيز همو گفته است كه: «طريقه ما
صحبت است و در خلوتشهرت آفت. خيريت در جمعيت است و
جمعيت در صحبت به شرط نفي بودن دريكديگر»(5).
همين آساني و سادگي و اعتدال سلوك نقشبندي يكي از علل
رواج آن شد. آنچنان كه اين طريقه از ايالت چيني
هانسوتاقازان و قفقاز و قسطنطنيه و از هندوستانتا مصر و
شام و از بلخ و بخارا تا بصره و بغداد و از توران تا
ايران در همه بلاد اسلامي
انتشار يافت.و در طول دو قرن يكي از بزرگترين و پر
نفوذترين طرايق صوفيهشد.
ميانهروي نقشبنديان و التزام آنان به شريعت سبب شد كه
بسياري از عاًلماندين بدين طريقه بگرايند و به حلقه
نقشبنديان در آيند. و فاصلهاي ميان طريقت وشريعت نبينند.
آن چنان كه كسي چون ابن حجر هيتمي(974-909) درباره
اينطريقه گفته است.
«الطريقه العليه السالمه من كدورات جهله الصوفيه هي
الطريقهالنقشبنديه»(6).
با اين همه اين طريقت در تاريخ خود جرياني واحد و همسان
نداشته است. وباگذشت زمان مانند اكثر مكتبها و مذهبها
بساطت آن از ميان رفت و رنگهايي گوناگونيافت.
ابتدا طريقه نقشبندي در بخارا در ميان مردم متوسطالحال
شهري و نيزپارهاي از روستاهاي اطراف آن راه يافت. در
دورههاي بعدي طبقات ممتاز جامعه ازاميران و محتشمان و
ملاكان و روحانيون مقتدر به جرگه نقشبنديان در آمدند.
وگرنهدر آغاز صوفيان نقشبندي بيشتر از بازاريان و
پيشهوران بودند چنانكه خود بهاءالدينپيشه نقشبندي داشته
است. پدر سعدالدين كاشغري بازرگان بود و به سفرهايتجاري
ميرفت(7). نياي عبيدالله احرار نيز «اكثر اوقات به
زراعت و گاهي به تجارتمشغول بود»(8). در كتب مناقب و
تراجم نقشبندي از جمله رشحات عينالحيات وانيسالطالبين
ميبينيم كه صوفيان نقشبندي بيشتر از مردم پيشهور و
بازاريبودهاند .
بهاءالدين نقشبندي و مشايخ پيش از او- مشايخ سلسله
خواجگان- بهدور ازماجراهاي سياسي و اجتماعي، ساده و
زاهدانه ميزيستند و براي امرار معاًش پيشهو كاري داشتند.
خواجه محمود انجير فغنوي «به كسب گلكاري ميپرداخته و از
آنممر وجه معاًش ميساخته»(9). و خواجه علي رامتيني به
صنعت بافندگي اشتغالداشته است(10). و سيد امير كلال،
كوزهگري ميكرده(11) و فرزندش امير شاه «ازصحرا نمك
ميآورده و ميفروخته و از آن راه معاًش
ميگذرانيده»(12).
ولي ديري نگذشت كه مشايخ نقشبندي بر خلاف پيشينيان
صاًحب نقشيشدند در كارهاي جهاني. عزت و حرمت يافتند و
صاًحب دستگاه شدند. مانند خواجهناصرالدين عبيدالله احرار
كه متنفذترين مشايخ نقشبندي در عصر تيموري بود وبنابه
نوشته جامي «كوكبه فقرش» «نوبت شاهنشهي» ميزد(13).
چنانچه قبلا نيز اشاره شد طريقه بهاءالدين نقشبند در آغاز
در بخارا و اطرافشرواج يافت. و بخارا نخستين مركز
نقشبنديان شد. جامي در تحفهالاحرار ضمنمنقبت خواجه
بهاءالدين گويد:
«سكه كه در يثرب و بطحا زدندنوبت آخر به بخارا زدند»(14)
ولي به توسط خلفا و جانشينان بهاءالدين اين طريقه در
شهرهاي ديگرخراسان و ماوراءالنهر راه يافت و پس از چندي
يك دو شهر ديگر مركز نقشبنديانشد.
سعدالدين كاشغري و عبدالرحمان جامي طريقه نقشبندي را در
عاًصمه هراتبيش از پيش رواج دادند و هرات يكي از مراكز
تجمع نقشبنديان شد. در سمرقند اگرچه در زمان خواجه
نظامالدين خاموش، نقشبنديان اندك نبودند ولي پس از
مهاجرتخواجه عبيدالله احرار بدانجا نقشبنديان سمرقندي
بسيار شدند و سمرقند در عهدسلطنت سلطان ابوسعيد و سلطان
احمد تيموري به صورت مجمع و مركز صوفياننقشبندي در آمد.
وجه تسميه كلمه نقشبند:
كلمه نقشبند صفت مركب فاعلي است به معني نقشبندنده،
كسي كه نقشميبندد، مصور، نقاش، رسام، صورتگر، نگارگر،
زردوز، گلدوز و غير آن. تركيبات آن نيززياد است: نقشبند
ازل، نقشبند حوادث، نقشبند وجود(15)، نظامي گويد:
«همه را در نگارخانه جودقدرت اوست نقشبند وجود»(16)
موارد استعمال اين كلمه در ابيات فارسي بسيار است.
ولي در وجه تسميه كلمه نقشبند اقوال مختلف است:
عدهاي قليل گفتهاند كه نقشبند نام دهي است در يك
فرسخي بخارا و چونخواجه بهاءالدين محمد از آن قريه است
لذا به نقشبندي معروف شده مانند سلسلهتصوف چشتيه كه
مروج آن سلسله خواجه احمد بوده و چون از قراء چشت كه
ازقراء اطراف هرات است برخاسته، از اين جهت آن طريقه
به نام وي چشتيه شهرتيافته است(17). ولي اين نظر
درست نيست زيرا گذشته از اينكه مولد و مدفنخواجه
بهاءالدين به عقيده اجماع محققان و صاًحبان تذكرهها
قريه قصر عاًرفان دريك فرسخي بخارا است، اصولا دهي
بهنام نقشبند در اطراف بخارا وجود نداشتهاست.
قول ديگر آن است كه ميگويند خواجه بهاءالدين محمد از
كثرت ذكر بهمرتبهاي رسيده كه ذكر تحليل در قلب وي
نقش بسته بود لاجرم مشهور به نقشبندگرديد چنانكه يكي از
بزرگان ايشان به اين موضوع اشاره كرده است:
«اي برادر در طريق نقشبندذكر حق را در دل خود نقش
بند»(18)
و قول خواجه محمد پارسا در تأييد اين نظر است كه فرموده:
مداومت بر ذكر بهجايي ميرسد كه حقيقت ذكر با جوهر دل
يكي ميشود و در آن حال ذاكر به واسطهاستيلاي مذكور
ميان دل و حقيقت ذكر هيچ تفرقه و تميز نتواند كرد، چه
دل او را بهمذكور وجهي ارتباط شده كه غير مذكور در دل و
انديشه او گنجايي ندارد.(19)
و بعضي گفتهاند كه مدار طريقت ايشان به ذكر خفي و
مراقبه است. و در اين دوچيز جد و جهد تمام به ظهور رسانند
و تمام عمر خود را بر اين دو چيز مصروفگردانند تا به قول
خواجه اولياء كبير اشتغال و استغراق ذكر به مرتبهاي رسد
كه اگربه بازار در آيد هيچ سخن و آواز نشنود به سبب
استيلاي ذكر بر حقيقت ذكر، يعنيهمه آوازها و حكايات مردم
ذكر نمايد و سخني كه خود گويد ذكر شود.(20)
صاًحب كتاب انوارالقدسيه نيز در توجيه كلمه نقشبند و وجه
تسميه آن چنيننوشته است:
اين طايفه
(نقشبنديه) كه تا زمان خواجه بهاءالدين محمد معروف و
موسوم بهخواجگان يا خواجگانيه بوده است. از آن زمان تا
عهد خواجه ناصرالدين عبيداللهاحرار مسمي به نقشبنديه
شدهاند يعني منسوب به نقشبند كه معناي آننقشبندنده،
نقشي كه بسته شود و آن صورت كمال حقيقي است به قلب
مريد و بايددانست كه از ابتدا تا زمان خواجه بهاءالدين
نقشبند ذكر اين سلسله در حال انفراد وتنهايي ذكر خفيه و
در حال اجتماع به صورت جهر و علانيه بوده است. ولي
خواجهبهاءالدين نقشبند به استناد اينكه در عاًلم سير و
سلوك از روحانيت و باطن خواجهعبدالخالق غجدواني
شيخالمشايخ اين سلسله مأمور به ذكر خفي شده لذا به
امرباطني او كه مرشد و پيشواي روحاني اوست به پيروان و
اصحاب خود دستور داد كهچه در حال انفراد و چه در حال
اجتماع
بايد به ذكر خفيه مشغول شوند و ذكر جهر وعلانيه را ترك
كنند، زيرا ذكر به اين نحو حال مراقبه به خود ميگيرد و
در قلب مريدتأثير بليغ ميكند چه ذكر خفيه چون بند است و
تأثير آن در قلب سالك و مريد چوننقش كه در اثر ممارست و
دوام و استغراق در ذكر كمكم در قلب مريد نقش
ميبندد،همچنان مهر يا خاتمي كه بر صفحهاي از موم و
مانند آن بزنند، چگونه نقشميگيرد و آن نقش بر صفحه
باقي ميماند و محو نميشود، ذكر به اين صورت هممانند
همان مهر يا خاتم است كه در صفحه پاك و روشن قلب مريد
كه چون آيينهپاك تابناك است نقشي جاودان و محو نشدني
ايجاد ميكند.(21)
ولي چنانكه قبلا نيز گفتهايم گويا بهاءالدين پيشه
نقشبندي داشته و اين نام ازآن شغل وي گرفته شده است.
سلسله مشايخ:
بهاءالدين نقشبند سلسله نامه و كرسينامه را بيثمر
ميشمرد و ميگفت: «ازسلسله كسي به جايي نرسد». در حقيقت
بهاءالدين اويسي بود(22) و از آنصوفيان كه تن به سلسله
در نداده و طريقه او طريقه جذبه است «كسي از ايشانسؤال
كرد كه درويشي شما را موروث است يا مكتسب؟ ايشان
فرمودند: به حكمجذبه من جذبات الحق توازي عمل الثقلين
به اين سعاًدت مشرف شدم»(23). و دراين طريق جذبه بر
عكس طريق سلوك كه «ارواح مقدسه واسطهاند در وصول
فيضرباني» هيچ واسطه در ميان نيست(24). در ميان
نقشبنديان گذشته از تربيت مريديو مرادي كه در طرايق
ديگر نيز متداول است تربيتي ديگر نيز هست كه آن را
«تربيتروحاني» نامند. بدين گونه كه سالك به روحانيت
شيخي از مشايخ سلف توجهمينمايد و درو مستغرق ميشود و
همين توجه و نسبت روحاني خود سبب پيوند وارتباطي ميشود
در بين سالك با آن شيخ بي هيچ همزماني. و نقشبنديان
كساني راكه از روحانيت مشايخ تربيت مييابند «اويسي»
مينامند(25). و خواجه بهاءالديناگر چه تلقين ذكر از سيد
امير كلال يافته بود وليكن به حقيقت اويسي بود و
ازروحانيت خواجه عبدالخالق غجدواني بهرهمند بود.
ولي عليرغم اين نقشبنديان نيز مانند ديگر صوفيان براي
خود سلسله نامهايدارند، و در نسبت توصيف بهاءالدين
نقشبند را از طريق همان سيدامير كلال و خواجهغجدواني به
ابوبكر صديق ميرسانند. بدين گونه:
بهاءالدين نقشبند نسبت طريقت از سيد امير كلال (متوفي
771) دارد او ازمحمد باباي سماسي (متوفي 755) و او از
خواجه علي رامتيني معروف به حضرتعزيزان (متوفي 715) و
او از محمود انجير فغنوي (متوفي 685) و او از عاًرف ريوگري
(متوفي 647) و او از عبدالخالق غجدواني (متوفي 575) البته
خواجهبهاءالدين به واسطه نسبت روحاني مستقيماً نيز با
عبدالخالق خواجه يوسفهمداني و او از ابوعلي فارمدي
(متوفي 447) و او از ابوالحسنخرقاني (متوفي 425) و او از
بايزيد بسطامي و او از جعفر صاًدق(148-80) و او از قاسم بن
محمدبن ابيبكر(متوفي 101) و او از سلمان فارسي(متوفي 33)
و او از ابوبكر صديق (متوفي 13) و او از رسول الله(26).
در اين سلسله درميان بهاءالدين نقشبند و پيامبر 15 واسطه
است. و اگروسايط بين بهاءالدين و عبدالخالق غجدواني را
حذف كنيم و نسبت روحاني را بشمارآريم در ميان بهاءالدين
و پيغامبر بيش از ده واسطه نيست.
در اين سلسله گذشته از بهاءالدين و عبدالخالق نسبت سه
كس ديگر نيزروحاني است. يكي نسبت ابوالحسن خرقاني
(متوفي 425) و بايزيد بسطامي(2611-88) است دو ديگر نسبت
بايزيد بسطامي و امام صاًدق استسه ديگر نسبت قاسم بن
محمد بن ابيبكر(متوفي101) و سلمان فارسي (متوفي33) است.
و اين سلسله را صديقيه يا طيفوريه مينامند.
نقشبنديان غير
از اين سلسله به سلسله معروفيه نيز معترفند.
سسلسلهمعروفيه سلسلهاي است كه اكثر طرايق صوفيه منتسب
بدانند(27). و آن از طريقمعروف كرخي (متوفي 200) به
امام علي بن ابيطالب ميرسد از دو راه: يكي ازطريق
علي بن موسيالرضا و ديگر ائمه كه اين را «سلسله الذهب»
مينامند و ديگر ازطريق داود طائي وحبيب عجمي و حسن
بصري. و البته اين سلسله الذهب در يكياز حلقات با
سلسله طيفوريه (صدقيه) پيوندي هم دارد و آن امام صاًدق
است كهنسبتش هم به قاسم بن محمد بن ابي بكر (جد
مادريش) ميرسد و هم به پدرشمحمد بن عليباقر. نقشبنديان
با وجود اعتراف و اقرار به اين سه سلسله، نخستينآن را
«سلسله صديقيه» برگزيدهاند و در اجازات و توسلات و اذكار
و ختمها از آناستفاده ميكنند و بر آنند كه اين سلسله از
سلسله
معروفيه برتر است يكي به علتكوتاهي و قلت وسايط و ديگر
به سبب شمول آن بر نسبتهاي روحاني. چه نقشبنديهنسبت
روحاني را افضل و اقوي از نسبت جسماني ميشمرند.
نام اين سلسله در قرون مختلف:
صاًحب كتاب انوارالقدسيه به نقل از كتاب بهجهالسنيه
مينويسد كه القاب واسامي اين سلسله به اختلاف قرون و
اعصاًر تغيير ميكند و در هر دوره و زماني بهنام يكي از
مشايخ بزرگ نامگذاري شده است به اين شرح:
1- از عهد ابوبكر صديق خليفه اول كه مبدأ و اساس اين
سلسله شناخته شدهاست تا زمان سلطان العاًرفين طيفور بن
عيسي بن آدم ابويزيد بسطامي در قرن سومهجري بهنام
صديقيه است.
2- از زمان طيفور بن عيسي بن آدم بايزيد بسطامي تا زمان
خواجه عبدالخالقغجدواني به اعتبار نام بايزيد بسطامي
طيفوريه نام دارد.
3- از عهد شيخ المشايخ خواجه عبدالخالق غجدواني كه سر
حلقه سلسلهخواجگان است تا عهد خواجه بهاءالدين محمد
نقشبند بخارايي خواجگان وخواجگانيه نام دادهاند .
4- از زمان خواجه بهاءالدين محمد نقشبند تا عهد خواجه
ناصرالدين عبيداللهاحرار كه نيمه دوم قرن نهم است به
نام نقشبنديه معروفR