|
•
ذكر عارفان و اولياء
در شعر فراغي •
فصلنامه ياپراق / سال
اول /
شماره ي 1 / بهار 1377
صفحه ي :
45-41
خوجه سيد سيدمحمدي
گرايش به عرفان و تصوف در ديوان شعراي
كلاسيك تركمن مشهود است. شميم عطر عرفان از
وراي حرير لطيف اشعار مختومقلي فراغي،
بزرگمرد شعر و ادب تركمن، به مشام ميرسد.
و چنين مينماياند كه وي با مردان اقليم
عشق و عاشقان راستين آشنايي تام داشته است.
حدت ذهن و ذوق لطيف و لطف بيانش هر
نكتهسنجي را مجذوب خود ميكند.
با اين نيت كه «ارادتي نمايم و سعادتي
برم» ديوان وي را از آغاز تا انجام از نظر
گذارندم تا آنچه وي از فرهنگ قرآني و احاديث
نبوي و گنجينه غني شعر دري بهره جسته است
دريابم.
اشعار مختومقلي از لحاظ شكل و محتوا در ادبيات
تركمن ممتاز و بينظير است.
دلانگيزترين و دلنشينترين بخش اين اشعار
موضوعاتي تشكيل ميدهند كه از مفاهيم عالي و
عرفاني مايه ميگيرند. مختومقلي با ذكر حوادث
زندگي و اقوال مشايخ بزرگ عرفان
اسلامي نتايج اخلاقي و عرفاني ميگيرد. كه در
اين مقال به فرازهايي از احوال تني چند از
اين عرفا و اولياء اشاره ميكنيم:
* نسيمي:
سوال:
او كيم ايدي دابانيندان سويدولار
شاعر بولسانگ شوندان بيزه خبر بر
جواب:
نسيميني دابانيندان سويدولار
بيزدن سلام بولسون جواب شيلهدير
سوال: «كيست كه پوست تنش را كندند، اگر شاعر
هستي جواب آن را بده؟». جواب: «پوست تن
نسيمي را از پاي كندند، درود بر شما باد، پاسخ
اين است».
در لغتنامه دهخدا آمده است: «عماد الدين
متخلص به نسيمي از سادات شيراز و از شاعران
قرن نهم است. بنا به روايت مولف تذكره
روشن، صوفي مشرب و مستغرق بحار توحيد بود و
كلمات خلاف ظاهر از زبانش سر برميزد بنابر آن
وي را به فتواي ملايان شيراز در سنه 837
بردار كشيدند.
مير فرخ گيلاني بدين مناسبت گفته:
نسيمي چون وزيد از جانب دوست
نسيمي را برون آورد از پوست1
-1
لغتنامه دهخدا، ذيل نسيمي.
در كتاب «سيري در اشعار تركي...» درباره
نسيمي چنين آمده: «سيد علي عمادالدين نسيمي
پيرو فضل الله استرآبادي و يكي از رهبران
جنبش حروفيه در ايران در قرن نهم بوده است.
وي در ادبيات تركي ايران صاحب مكتب و در شعر
عرفاني پيرو مولاناست. صبغه فلسفي غزليات
عرفاني وي، آثار او را در تاريخ شعر تركي
ممتاز ساخته است. كليات ديوان وي بارها در
ايران و در خارج از ايران چاپ شده است و
نسخ خطي متعددي از آثارش در كتابخانههاي
كشورمان محفوظ است.
نسيمي:
گوزي اعما اولانين نور تجلا نه بيلير
بو سوزون شرحيني بينايه سور، اعمانه بيلير؟
ليلينين بيلديگيني مجنونه سور، مجنونه
عاقلين عقلي قاچاق بيلديگي ليلانه بيلير2؟»
-1
محمدزاده، حسين، سيري در اشعار تركي مكتب
مولويه، انتشارات ققنوس، تهران 1369، ص 209.
* منصور حلاج:
مختومقلي از انساني سخن ميگويد كه دار عشق
را مردانه بوسيد و به دار شد.وي حلاج را مرد
حق ميداند. به طور حتم مختومقلي به سرگذشت
حلاج نگاه عارفانهاي داشته است. چند بيتي
كه در زير ذكر ميشود نشانهاي از اين واقعيت
است:
منصور اناالحقي دييدي داره آسيلدي
مغرب شاهينينگ قيزي بير كنعانه چاتيلدي
(ص
181)
ترجمه: «منصور حلاج با گفتن «اناالحق» بر
سردار رفت. دختر شاه مغرب (زليخا) به وصلت
يوسف كنعاني در آمد».
حلاج: «ابوالغيث حسين بن منصور حلاج (مقتول
به 309 ه'.ق) عارف و صوفي معروف پايان قرن
سوم هجري است. حلاج تأليفات و آثار فراوان
از خود به جا گذاشت. او سخناني شگفتانگيز
ميگفت كه در اصطلاحات صوفيه به «شطيحات»
موسوم است برخي به استناد پارهاي از همين
كلمات، به خدايي او قايل شدهاند كه ميگفت:
«ليس في جبتي سوي الله» (در خرقه من جز خدا
كسي نيست) و «انا الحق» (من حق هستم) و «أنا
مغرق قوم نوح و مهلك عاد و ثمود» (من غرقه
كننده قوم نوح و هلاك كننده عاد و ثمودم»3.
-3
ياحقي، محمدجعفر، فرهنگ اساطير و اشارات
داستاني در ادبيات فارسي، انتشارات سروش،
تهران، 1369، ص 174.
مختومقلي، در شعر خود با عنوان «عشقدان
ايچمك» براي رسيدن به محبوب و نوشيدن از
شراب عشق يار، حاضر است هر مشقتي را تحمل كند
همان گونه كه منصور حلاج در راه وصال به
دوست و در راه عقيدهاش متحمل شد و در مقابل
قشريون متشرعه رنج و زجر فراواني كشيد و جانش
را فدا نمود. چنانكه گويد:
منصور بلاسينه بولسام گرفتار
گيدهرم سن ساري، سويرهييپ حاميم
(ص 149)
ترجمه: «اگر به آسيب و بلاي منصور گرفتار
شوم با كشيدن پوست جدا شده از تنم، به سوي
تو خواهم شتافت».
مختومقلي از داستان «اناالحق» گفتن منصور
حلاج براي بيان مضامين لطيف عالي و عرفاني
خويش (همچون ديگر شعرا و سخنوران بهره گرفته
است:
لازم اولدي اوقيماق انا الحق و من الحق
مي ايچيپ ميخانهدان مستانه بولدوم ايمدي4
-4فراغي،
مختومقلي، سايلانان اثرلر، عبدالرحمن
ملكآمانف و ديگران، انتشارات علم، عشقآباد،
1988.
(ص 155)
ترجمه: «اكنون زمان آن فرا رسيده و بايد
خواند: انا الحق و من الحق. اينك با خوردن
شراب عشق، سرمست شدهام».
«حسين بن منصور
كه معتقد به حلول بود و افكار و عقايد خود را
آشكارا بيان ميكرد و چون با طبع زمان مناسب
نبود او را در بغداد به حبس انداختند و پس از
محاكمه طولاني كه در حضور حامد بن عباس وزير
المقتدر بالله خليفه عباسي صورت گرفت در سال
309 قتلش را واجب دانستند و پس از آنكه وي را
هزار ضربه شلاق زدند دست و پايش را قطع كردند
و پس از قتل بدنش را به آتش سوختند. (براي
آشنايي بيشتر با شرح حال او رك. طبري ج 13،
ص 45 ذيل وقايع سال 309 و ابن اثير، ج 8، ص
43 و ابوالفدا، ج 2، ص 70 و طبقات الصوفيه، ص
307 و تذكره الاوليا، ج 2، ص 135 و
نفحات الانس، ص 154)»5
-5
عطار نيشابوري، فريدالدين، اسرار نامه، تصحيح
سيد صادق گوهرين، چاپ دوم، انتشارات زوار،
تهران، 1361، بخش توضيحات، ص 286.
* شيخ صنعان:
شيخ صنعان:
«نام بزرگي كه
هفتصد مريد داشت و شيخ فريدالدين عطار هم از
مريدان اوست. گويند كه از بد دعاي حضرت غوث
الاعظم بر دختر ترسا عاشق شده از اسلام در
گذشت. مگر به آخر هدايت غيبي دست او گرفت»6.
-6
غياث اللغات، ذيل شيخ صنعان.
مختومقلي:
شيخ صنعان دك اوزين قايغا اولانسام
شبلي كيبي توز توپراغه بولانسام
يدي كعبه، يدي كرت دولانسام
يا رب خبر بيلرينمي يار سندين
ترجمه: «چون شيخ صنعان در غم و اندوه فرو
روم و يا چون شبلي آواره بيابانها گردم. هفت
كعبه را هفت بار طواف نمايم و هفت فلك را
سير كنم. پروردگارا آيا توانم به معرفت دست
يابم».
* شبلي:
و مختومقلي در مسمط «بيلمزمينگ» از شبلي
ميگويد:
جوشغون بريپ عشق اودي،قايناپ قايناپ
قيزديغيم
گوزوم ياشين مرجاندك، دوزوم دوزوم دوزدوگيم
شبلي كيبي بير داغي، ايندرديگيم
بيلمزمينگ
(ص
430)
ترجمه: «آيا نميداني كه آتش عشق مرا به
جوشش و شوق آورده، اشك چشمانم را همانند
دانههاي مرجان به رشته كشاندهام و چون
شبلي در عشق حق كوهها را فرو آوردهام».
شبلي:
عارف مشهور قرن سوم و چهارم هجري كه از
دوستان و معتقدان حسين بن منصور حلاج بود و
از 427 تا 334 ه'.ق. زيسته است7. در تذكره الاوليا آمده است:
-7
سعدي، مصلحالدين، بوستان، تصحيح غلامحسين
يوسفي، به نقل از بخش توضيحات، چاپ دوم،
انتشارات خوارزمي، 1368، ص 282.
«ابوبكر شبلي،
رحمهالله عليه، از كبار و اجله مشايخ بود...
رموز و عبادات و رياضات و كرامات او بيش از
آن است كه در حد و حصر و احصا آيد...، تا
ناگاه آوازي شنود كه تا كي گرد اسم گردي؟
اگر مرد طالبي، قدم در طلب مسمي زن. اين
سخن بر جان او كار كرد چنانكه يكبارگي قرار و
آرام ازو برفت چندان عشق قوت گرفت و شور
غالب گشت كه برفت و خويشتن را به دجله
انداخت. دجله موجي برآورد و او را بر كنار
افكند، بعد از آن خويشتن را در آتش افكند، آتش
درو عمل نكرد... خويشتن از سركوهي فرو گردانيد،
باد او را برگرفت و برزمين نشاند».8
-8
عطار نيشابوري،شيخ فريدالدين، تذكره الاوليا،
نسخه نيكلسون چاپ ليدن، چاپ اول، انتشارات
منوچهري، تهران 1370، ص 537.
* اويس قرني:
اويس قرني:
«ابن عامر بن جزء
بن مالك از طايفه بني مراد يكي از پارسايان
و از تابعيان است. اصل وي از يمن است. او
زندگاني حضرت رسول را درك نكرد و به درك
صحبت آن حضرت موفق نگرديد و بر عمر بن خطاب
وارد شد و در جنگ صفين با حضرت علي بن
ابيطالب بود و بيشتر برآنند كه وي در همين
واقعه كشته شد و به سال 37 هجري برابر 657
ميلادي».9
-9
لغتنامه دهخدا، ذيل اويس.
مختومقلي:
حقني ذكرين آيتادور، سلطان ويس دك اوليا
كيم كه موندا ستم اتسه آندا بولار روسيا
(ص
189)
ترجمه: «چون سلطان ويس هماره در ذكر خدا
باش. هر آن كس كه در دنيا ستم روا دارد در
آن عالم، روسياه شود».
* بايزيد بسطامي:
بايزيد:
طيفور بن عيسي بن سروشان بسطامي، ملقب به
سلطان العارفين، صوفي مشهور قرن سوم،اهل
بسطام بود وي در همانجا در خانقاه خودش مدفون
گرديد.
در تذكرهالاوليا، عطار گويد: «قطب عالم بود و
مرجع اوتاد و رياضات و كرامات و حالات و
كمالات او را اندازه نبود و در اسرار و حقايق
نظري نافذ و جدي بليغ داشت و دايم در مقام
قرب و هيبت بود و فرقه انس و محبت بود و
پيوسته در مجاهده و دل در مشاهده داشت و
روايات او در احاديث عالي بود و پيش ازو كس
را در معاني طريقت چندان استنباط نبود كه او
را».10
-10
تذكره الاوليا عطار، ص 139.
مختومقلي در مخمس «شوندهدير» نام چند تن از
انبيا و عرفا از جمله بايزيد بسطامي و اويس
قرني را ذكر ميكند:
بايزيد، سلطان ويس خرقاني گيگن اونده بار
بير نيچه مجنون كيبي چاك گريبان اونده بار
(ص 629)
ترجمه: «در ملك عشق خرقه پوشاني چون بايزيد
و سلطان اويس و گروهي مجنون صفت و گريبان
چاك وجود دارند».
* خواجه بهاءالدين نقشبند، زنگيبابا، ميركلال11
-11
كلال در زبان بخارايي به معني كوزهگر است.
(ريحانه الادب، ج 1، ص 183)
شاعر تركمن در غزلي با رديف «گورسم» تلميحي
دارد به آرزوي ديدار سه تن از عرفا:
دهستانينگ بايرينده بادي صباني گورسم
بهاءالدين، مير كلال، زنگي باباني گورسم
(ص 220)
ترجمه: «آرزو دارم زماني در صحراي دهستان
نسيم صبا را نظارهگر باشم و بهاءالدين و
ميركلال و زنگي بابا را ملاقات نمايم».
الف ـ ميركلال:
امير كلال بن حمزه كاملترين احفاد محمد بابا
سماسي است كه در قريه سوخار (دو فرسنگي
بخارا) ولايت يافته است. وي در آغاز، كشتي
ميگرفته... و پيشهاش كوزهگري بوده است
گويند روزي هنگام كشتي شيخ محمد باباي سماسي
در ميان اصحاب، به تماشايش ايستاده بود
ناگاه نگاه امير كلال بر وي افتاده و چنان
مجذوب او شده كه تاب از دست داده و به
دنبال شيخ روان شده است... و در شمار مريدان
و شاگردانش قرار گرفته است».12
-12
جامي، مولانا |