فصلنامه ي فرهنگي ، ادبي و اجتماعي تركمنهاي ايران

در باره ي فصلنامه


صفحه ي اصلي

در باره ي فصلنامه

در باره ي هيأت تحريريه

 

آرشيو


جديدترين شماره

شماره هاي پيشين

 

ارتباطات


دفتر يادداشت

 تماس با ما

وبسايت ها

 

 

روزي يك ضرب المثل



 
   

 

 داستان


فصلنامه ياپراق / سال اول / شماره ي 1 / بهار 1377

صفحه ي : 73-69

 بچه‌هاي آغزلي‌ اوبه

عبدالرحمان اونق

 

 

غرق‌ در فكر مسابقه‌ي‌  فردا بودم‌ كه‌ مادر صدايم كرد: كوراوغلي‌ پسرم‌، اين‌ دوروبرها چند سطل‌ آب‌ بپاش‌.

- الان‌؟

- مي‌بيني‌ كه‌، همه‌ جا گرد و خاك‌ است‌.

قبل‌ از آمدن‌ تابستان‌، نگراني‌ ما از گرد و خاكي‌ بودكه‌ سراسر روستا را مي‌پوشاند و با اندك‌ نسيمي‌ به‌هوا برمي‌خاست‌. بنابر اين‌ چاره‌اي‌ نداشتيم‌ جز اينكه‌عصرها، نزديك‌ غروب‌ دور تا دور خانه‌هايمان‌ رآبپاشي‌ كنيم‌. اين‌ كار براي‌ يك‌ روز كافي‌ بود و بازعصر روز بعد اين‌ كار تكرار مي‌شد. البته‌ رودخانه‌ي‌ گرگان‌ درست‌ از پشت‌ روستايمان‌ مي‌گذشت‌ و براي‌آوردن‌ آب‌ نگراني‌ زيادي‌ نداشتيم‌. ولي‌ آن‌ روز بادنسبتاً تندي‌ از صبح‌ شروع‌ به‌ وزيدن‌ كرد و خيلي‌زود خاكها خشك‌ شدند و تا ظهر ديگر كاملا به‌ هوبرخاستند...

مادرم‌ سطلها را آماده‌ كرده‌ بود. راستش‌ كمي‌خوشحال‌ بودم‌ كه‌ آبپاشي‌ را زود شروع‌ مي‌كردم‌.  چون‌ عصر با بچه‌ها قرار گذاشته‌ بوديم‌ كه‌ درميدان‌روستا قاچالجي‌1تمرين‌ كنيم‌ تا فردا در مسابقه‌اي‌ كه‌ با يوقارقي‌ اوباچي‌ها2داشتيم‌راحت‌تر بازي‌ كنيم‌. تابستانها بيشتر وقت‌ ما با مسابقه‌ مي‌گذشت‌ و هميشه‌ هم‌ قبل‌ از مسابقه‌رجزخوانيهايمان‌ شروع‌ مي‌شد. ما از تيم‌ خودمان تعريف‌ مي‌كرديم‌ و آنها از تيم‌ خودشان‌. البته‌ فوتبال‌آنها از ما قويتر بود. بيشتر آنها مي‌بردند. اما درقاچالجي‌ بيشتر ما مي‌برديم‌. براي‌ اينكه‌ سرعت‌بچه‌هاي‌ ما زياد بود. از چند روز پيش‌ كه‌ در فوتبال‌باخته‌ بوديم‌ و آنها خجالتمان‌ داده‌ بودند،رجزخوانيهاي‌ ما هم‌ شروع‌ شده‌ بود، «اگر مي‌توانيدبا ما قاچالجي‌ بازي‌ كنيد. ما در قاچالجي‌ چنان‌هستيم‌ و چنين‌ و شماها هميشه‌ از ما مي‌ترسيد.حتي‌ بزرگترهاي‌ شما هم‌ اين‌ را مي‌دانند».

و خيلي‌ چيزهاي‌ ديگر كه‌ حرص‌ سردسته‌شان‌ را درمي‌آورديم‌. قرار گذاشته‌ بوديم‌ كه‌ فردا عصر درميدان‌ روستا مسابقه‌ بدهيم‌. بنابر اين‌ بايستي‌ قبل‌ ازعصر كار را تمام‌ مي‌كرديم‌ تا تمرين‌ را زود شروع‌كنيم‌. دو تا سطل‌ كوچك‌ را هم‌ براي‌ هوزجان‌ آماده‌كردم‌ و گفتم‌: «مادر، هوزجان‌ كجا رفته‌؟»

- فرستادمش‌ مغازه‌، الان‌ كه‌ آمد مي‌فرستم‌ برود.

بعد گفت‌: «ببين‌، اول‌ پشت‌ خانه‌ را آب‌ بپاش‌».

- چشم‌.

البته‌ تا هوزجان‌ با دو سطل‌ كوچك‌ آب‌ بياورد، من‌دوبار مي‌رفتم‌ و برمي‌گشتم‌. آخر هوزجان‌ هم‌كوچك‌ بود و هم‌ ضعيف‌، تازه‌ يك‌ پايش‌ هم‌ عيب‌داشت‌. بنابر اين‌ زياد برايش‌ سخت‌ نمي‌گرفتم‌. ولي‌با وجود اين‌ اگر به‌ موقع‌ نمي‌آمد، حرصم‌ مي‌گرفت‌،سرش‌ داد مي‌زدم‌ و گاهي‌ هم‌ كتكش‌ مي‌زدم‌. آن‌روز از آن‌ روزها بود. من‌ دوبار رفتم‌ و برگشتم‌، ولي‌او هنوز نيامده‌ بود. مغازه‌ رفتن‌ كه‌ اين‌ همه‌ وقت‌نمي‌گيرد، پس‌ چرا دير كرد؟ اينها را هم‌ كه‌ ببرم‌،مي‌روم‌ دنبالش‌. هنوز سطلها را پر نكرده‌ بودم‌ كه‌هوزجان‌ آمد و به‌ دنبالش‌ چندتا از بچه‌هاي‌ تيم‌ هم‌آمدند. تعجب‌ كردم‌. چون‌ آنها هم‌ سطل‌ داشتند.

- چه‌ شده‌ بچه‌ها، چرا آمديد قايا3؟

هوزجان‌ گفت‌: «آمده‌اند كمكتان‌ كنند تا زودتر تمام‌كنيم‌ و برويم‌ تمرين‌».

خوشحال‌ شدم‌. آخر من‌ سردسته‌ي‌  بچه‌ها بودم‌. آنهبدون‌ من‌ نمي‌توانستند بروند تمرين‌. بنابر اين‌ قابل‌قبول‌ بود كه‌ به‌ كمك‌ بيايند. اما تا به‌ حال‌ هيچ‌ وقت‌نشده‌ بود كه‌ آنها به‌ من‌ كمك‌ كنند. تازه‌ درست‌ هم‌نبود. بايد مي‌رفتند اطراف‌ خانه‌ي‌  خودشان‌ رآبپاشي‌ مي‌كردند. وقتي‌ كه‌ تعداد ما زياد شد، كارههم‌ راحت‌تر و سريعتر پيش‌ رفت‌. هر بار با هشت‌سطل‌ آب‌، خيلي‌ زود آبپاشي‌ پشت‌ خانه‌ را تمام‌مي‌كرديم‌. چيزي‌ كه‌ بيشتر ناراحتم‌ مي‌كرد اين‌ بودكه‌ آنها طور ديگري‌ نگاهم‌ مي‌كردند و با پچ‌پچ‌حرفهايي‌ به‌ هم‌ مي‌زدند. بالاخره‌ طاقتم‌ تمام‌ شد.

- چيه‌ بچه‌ها، چرا اين‌ طوري‌ نگاهم‌ مي‌كنيد؟

- هيچي‌، مگر چطوري‌ نگاهت‌ مي‌كنيم‌؟

- خوب‌، نمي‌توانم‌ بگويم‌ چطور، ولي‌ يك‌ طوري‌.

هوزجان‌ با اينكه‌ كوچك‌ بود، كله‌اش‌ خوب‌ كارمي‌كرد. گفت‌: «نگران‌ بازي‌ فردا هستند، آخر حتمبايد ببريم‌. اگر ببازيم‌ آبرويمان‌ مي‌رود، مگر نه‌؟»

راست‌ مي‌گفت‌. به‌ خصوص‌ من‌ كه‌ خيلي‌ رجزخواني‌كرده‌ بودم‌. هر طوري‌ شده‌ بايد مي‌برديم‌، تازه‌ بعضي‌بزرگنرها هم‌ شنيده‌ بودند و مي‌خواستند بيايند تماشا.

گفتم‌: «الان‌ مي‌رويم‌ تمرين‌. تازه‌، نگراني‌ ندارد، مكه‌ هميشه‌ آنها را مي‌برديم‌، اين‌ دفعه‌ هم‌ برد بماست‌».

حقيقتش‌ خودم‌ هم‌ نگران‌ بودم‌. مخصوصاً وقتي‌بزرگترها هم‌ بيايند. ولي‌ براي‌ اينكه‌ روحيه‌شان‌ رحفظ كنند، نگرانيم‌ را نشان‌ ندادم‌.

ظهر تابستاني‌ در آغزلي‌ اوبه‌ خيلي‌ گرم‌ مي‌شد. تآبپاشي‌ تمام‌ شود، عرق‌ تنمان‌ درآمد. «يوسف‌پناه‌»كه‌ چاق‌تر از ديگر بچه‌ها بود، تمام‌ لباسش‌ خيس‌عرق‌ شده‌ بود. ديگران‌ هم‌ كمتر از او نبودند.

قادير، يوسف‌، مخدداده‌، جليل‌، پيخم‌، عابي‌، نوري‌...واقعاً به‌ بچه‌ها افتخار مي‌كردم‌. گاهي‌ كه‌ در بازي‌مي‌باختيم‌ و آنها سرشان‌ را مي‌انداختند پايين‌،نمي‌دانستم‌ چگونه‌ دلداريشان‌ بدهم‌. ولي‌ همين‌ كه‌در سايه‌ي‌  درختهاي‌ گز كنار ميدان‌ مي‌نشستيم‌، آنهخودشان‌ از من‌ دلجويي‌ مي‌كردند و قول‌ مي‌دادند كه‌دفعه‌ي‌  ديگر حتماً ببرند و انگار كه‌ باني‌ اصلي‌باخت‌، خوشان‌ هستند و من‌ هيچ‌ گناهي‌ ندارم‌. همين‌رفتار آنها باعث‌ شده‌ بود كه‌ من‌ هم‌ در تمرين‌ و بازي‌مصمم‌تر باشم‌.

- بچه‌ها اين‌ سطل‌ را هم‌ كه‌ ببريم‌ تمام‌ مي‌شود. بعدمي‌رويم‌ شنا و كمي‌ خودمان‌ را خنك‌ مي‌كنيم‌.

انتظار داشتم‌ كه‌ آنها هورا بكشند و شادي‌ كنند. ولي‌نگاهي‌ به‌ همديگر كردند، چيزي‌ به‌ هوزجان‌ گفتند وهوزجان‌ نيز به‌ نمايندگي‌ آنها گفت‌: «اگر بعد ازتمرين‌ شنا كنيم‌ بهتر نيست‌؟»

- ولي‌ آخر، در اين‌ گرما، برويم‌ آن‌جا چه‌كار؟

- زير سايه‌ي‌  درخت‌ گز مي‌نشينيم‌ و صحبت‌مي‌كنيم‌. هوا كه‌ كمي‌ خنك‌ شد، تمرين‌ شروع‌مي‌شود.

- عجيب‌ است‌، چرا امروز شما اين‌ طوري‌ شديد؟

وقتي‌ گفتم‌ نه‌، يعني‌ نه‌.

آن‌ قدر محكم‌ گفتم‌ كه‌ كسي‌ چيزي‌ نگفت‌. اماازحركاتشان‌ فهميدم‌ كه‌ دلخورند. حالا ديگر برايم‌مسلم‌ شده‌ بود كه‌ خبرهايي‌ است‌، و گر نه‌ آنها هيچ‌وقت‌ اين‌ طوري‌ نبودند. با خود گفتم‌: «بالاخره‌ معلوم‌مي‌شود».

آخرين‌ سطل‌ را كه‌ برديم‌، مادر از بچه‌ها تشكر كرد وگفت‌: «اگر شماها نيامده‌ بوديد، كوراوغلي‌ تدوساعت‌ ديگر هم‌ نمي‌توانست‌ تمام‌ بكند».

بعد مثل‌ اينكه‌ چيزي‌ يادش‌ آمده‌ باشد گفت‌:«راستي‌، كوراوغلي‌،الان‌ دوستت‌...»

يكدفعه‌ صداي‌ بچه‌ها درآمد: «آقي‌ اجكه‌»4

مادرم‌ هاج‌ و واج‌ ماند و با تعجب‌ گفت‌: «چيه‌ چه‌خبرتان‌ است‌؟»

هوزجان‌ درحالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد من‌ نفهمم‌،اشاراتي‌ با دست‌ و صورتش‌ مي‌كرد.

مادر باز با تعجب‌ گفت‌: «چي‌ داري‌، با خودت‌ ادا واطوار درمي‌اوري‌، شماها كه‌ مرا زهره‌ ترك‌ كرديد.من‌ فقط خواستم‌ بگويم‌ كه‌...»

باز صداي‌ بچه‌ها درآمد و هوزجان‌ بيشتر از همه‌:«خوب‌ پس‌ برويم‌ شنا» و هوراكنان‌ راه‌ افتاد و بقيه‌بچه‌ها هم‌ دوره‌ام‌ كردند و سعي‌ كردند مرا با خودشان‌ببرند.

حالا ديگر برايم‌ آشكار شده‌ بود كه‌ خبرهايي‌ است‌،گفتم‌: «خوب‌ مادر... كدام‌ دوستم‌».

مادر نگاهي‌ به‌ بچه‌ها و به‌ من‌ انداخت‌ و در حالي‌ كه‌مي‌خنديد گفت‌: «عجب‌ بچه‌هايي‌ هستيدها... فقطمي‌خواستم‌ بگويم‌ همان‌ دوستت‌ كه‌ از شهر مي‌آمد».

ـ بهروز را مي‌گويي‌، كي‌ آمد؟

ـ نيم‌ ساعتي‌ مي‌شود، «قربان‌ تاج‌ دايزا» مي‌گفت‌فردا مي‌روند.

ـ چرا اين‌ قدر زود؟

و يك‌ آفتابه‌ آب‌ سرد را رويم‌ ريختم‌.

چند سالي‌ بود كه‌ بهروز تعطيلات‌ تابستان‌ مي‌آمد.اما آن‌ سال‌ دير كرده‌ بود. اوايل‌ زياد تحويلم‌نمي‌گرفت‌. ولي‌ يواش‌ يواش‌ خودم‌ را به‌ او تحميل‌كردم‌ و پارسال‌ ديگر كاملا با هم‌ دوست‌ شده‌ بوديم‌.يك‌ هفته‌ تمام‌ با هم‌ بوديم‌ و با هم‌ بازي‌ مي‌كرديم‌.بچه‌هاي‌ محل‌ از اين‌ رفتار خوششان‌ نمي‌آمد.مي‌دانستند كه‌ من‌ نمي‌گذارم‌ بهروز با آنها دوست‌شود. به‌ خاطر همين‌ از من‌ مي‌رنجيدند. علاقه‌خاصي‌ به‌ او پيدا كرده‌ بودم‌. هركاري‌ مي‌خواست‌برايش‌ انجام‌ مي‌دادم‌ تا فقط دوست‌ من‌ باشد نه‌ كس‌ديگر. با آن‌ لباسهاي‌ تر و تميز و موهاي‌ صافش‌ كه‌ بهر نسيم‌ تكان‌ مي‌خوردند.

لباسهاي‌ تازه‌ام‌ را تنم‌ كردم‌ و رفتم‌ جلو آينه‌. با خودم‌فكر كردم‌ «اي‌ كاش‌ موهايم‌ را نتراشيده‌ بودم‌، چه‌بدقواره‌ شده‌ام‌. به‌ شهر كه‌ رفتم‌، موهايم‌ را بلندمي‌كنم‌ و هر روز مي‌شويمش‌ تا مثل‌ موهاي‌ بهروزبشود».

با عجله‌ بيرون‌ آمدم‌. «قربان‌تاج‌ دايزا» ماهي‌ سرخ‌مي‌كرد. تا من‌ را ديد گفت‌: «كوراوغلي‌، آمدي‌دوستت‌ را ببيني‌؟ فعلا بگذار چيزي‌ بخورند، بعد...»

چشمي‌ گفتم‌ و رفتم‌ زير درخت‌ توتي‌ كه‌ جلوي‌خانه‌شان‌ بود. قربان‌تاج‌ دايزا دوستم‌ داشت‌. اصلخود او باعث‌ شده‌ بود كه‌ من‌ با بهروز دوست‌ شوم‌ وچند وقتي‌ بود كه‌ سراغش‌ را از او مي‌گرفتم‌.

حقيقتش‌ را بخواهيد خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ در فكرش‌بودم‌. بچه‌هاي‌ تيم‌ هم‌ اين‌ را مي‌دانستند كه‌ هر وقت‌بهروز مي‌آمد من‌ از آنها مي‌بريدم‌ و همه‌اش‌ با اوبودم‌. به‌ خاطر همين‌ هم‌ مي‌خواستند من‌ را زودتر به‌تمرين‌ ببرند تا او را نبينم‌.

ولي‌ خوب‌ بالاخره‌ آمد.يعني‌ چطور شده‌. واي‌ چقدرخوشحالم‌. الان‌ مي‌آيد بيرون‌ و با آن‌ زبان‌ شيرينش‌مي‌گويد «سلام‌ كوراوغلي‌، حالت‌ خوب‌ است‌؟»

ـ بله‌ بهروزجان‌. شما چطوريد. خيلي‌ دلم‌ برايت‌تنگ‌ شده‌ بود.

و بعد دست‌ همديگر را مي‌گيريم‌ و مي‌رويم‌.دستهايش‌ نرم‌ و سفيدند و مدام‌ مي‌خندد. گاهي‌ كه‌در رودخانه‌ تنها مي‌شوم‌، تمرين‌ مي‌كنم‌ كه‌ مثل‌بهروز بخندم‌. آخر يك‌ جوري‌ مي‌خنديد كه‌ آدم‌كيف‌ مي‌كرد. شايد همه‌ي‌  شهريها اين‌ طوري‌مي‌خنديدند. ولي‌ هيچ‌ وقت‌ نتوانسته‌ بودم‌ مثل‌ اوبخندم‌. لباسهايي‌ هم‌ كه‌ مي‌پوشيد، مثل‌ لباسهاي‌ منبود. يك‌ جور ديگري‌ بود. بارها آرزو كردم‌ كه‌ وقتي‌رفتم‌ شهر، عين‌ شلوار و پيراهني‌ را كه‌ بهروز داردبخرم‌.

با صداي‌ مهربان‌ قربان‌تاج‌ دايزا از عالم‌ خيال‌ بيرون‌آمدم‌: «كوراوغلي‌، پسرم‌، مواظبشان‌ باش‌ كه‌ از قايپايين‌ نروند. شايد ليز بخورند و لباسهايشان‌ كثيف‌شود».

خود بهروز بود. قدش‌ كمي‌ بلند شده‌ بود. موها ولباسهايش‌ مثل‌ هميشه‌ تميز بود. بلند شدم‌ و بخوشحالي‌، در حالي‌ كه‌ هيجان‌زده‌ بودم‌ گفتم‌: «سلام‌بهروز».

نگاهي‌ به‌ من‌ انداخت‌. بعد رو به‌ قربان‌تاج‌ دايزا كردو گفت‌: «اين‌ پسر هماني‌ است‌ كه‌ پارسال‌ با او بازي‌مي‌كردم‌؟»

ـ بله‌، بهروزجان‌. اين‌ كوراوغلي‌ است‌ كه‌ از اول‌تابستان‌ مدام‌ سراغ‌ تو را مي‌گرفت‌.

- چرا؟

- خوب‌ دوستت‌ است‌ ديگر. مگر تو به‌ كوراوغلي‌فكر نمي‌كردي‌؟

بهروز جوابي‌ نداد و با سردي‌ به‌ من‌ دست‌ داد و گفت‌:«از پارسال‌ فرق‌ كردي‌. پارسال‌ اين‌ طوري‌ نبودي‌».

با خود فكر كردم‌ حتماً از پارسال‌ تا حالا قيافه‌ام‌بدريخت‌ شده‌ كه‌ او زياد تحويلم‌ نگرفت‌. يك‌جوري‌ شدم‌. انتظار نداشتم‌ او با من‌ اين‌ طوري‌ رفتاركند. مثل‌ اينكه‌ آن‌ يك‌ هفته‌اي‌ را كه‌ باهم‌ بوديم‌،فراموش‌ كرده‌. ولي‌ من‌ هيچ‌ وقت‌ آن‌ لحظات‌ رفراموش‌ نكرده‌ بودم‌. چرا او نبايد من‌ را بشناسد. تمام‌آن‌ چيزهايي‌ كه‌ در ذهنم‌ از او درست‌ كرده‌ بودم‌، آب‌شد و فرو ريخت‌. قيافه‌ي‌  تازه‌ او را پيش‌ چشمهايم‌مي‌ديدم‌. اما به‌ رويم‌ نياوردم‌ و با خنده‌ گفتم‌:«مي‌خواهي‌ برويم‌ كنار رودخانه‌؟»

- بله‌. ولي‌ بگذار خواهرم‌ بيايد.

بعد با صداي‌ بلند گفت‌: «سهيلا، سهيلا، بيا ديگر».

و دختري‌ به‌ سن‌ و سال‌ هوزجان‌ از اتاق‌ بيرون‌ آمد.سهيلا نيز مثل‌ بهروز بود. سفيد و زيبا.

- كجا؟

- قبلا از رودخانه‌ برايت‌ گفته‌ بودم‌.

- آه‌ بله‌، ماهيهاي‌ كوچكي‌ هم‌ دارد؟

بهروز نگاهي‌ به‌ من‌ كرد:

- بله‌. مي‌خواهيد نشانتان‌ بدهم‌؟

- بله‌، چه‌ خوب‌.

و راه‌ افتاديم‌. صداي‌ بچه‌هايي‌ كه‌ شنا مي‌كردندمي‌آمد. راهم‌ را عوض‌ كردم‌ كه‌ با آنها روبرو نشوم‌.

سهيلا گفت‌: «چه‌ خبر است‌؟»

- شنا مي‌كنند.

سهيلا با هيجان‌ گفت‌: «»شنا؟ آخ‌ جان‌. مي‌خواهم‌ببينمشان‌.

بهروز گفت‌: «باشد بابا. مي‌رويم‌. چرا فريادمي‌زني‌»

يك‌ جوري‌ شدم‌ و گفتم‌: «مگر شما نمي‌خواهيدماهيهاي‌ كوچك‌ را ببينيد»

سهيلا گفت‌: «چرا مي‌خواهم‌».

- ولي‌ ماهيهاي‌ كوچك‌ در جاهاي‌ خلوت‌ جمع‌مي‌شوند. اينجا خيلي‌ شلوغ‌ است‌.

- پس‌ اول‌ شنا را تماشا مي‌كنيم‌، بعد مي‌رويم‌ ديدن‌ماهيها.

حرفي‌ براي‌ گفتن‌ نداشتم‌. بچه‌هاي‌ روستايمان‌، حتي‌خيلي‌ كوچكترها هم‌ توي‌ رودخانه‌ وول‌ مي‌خوردند.بهروز و سهيلا با شور و هيجان‌، شنا كردن‌ آنها رتماشا مي‌كردند و با هر حركت‌ آنها لذت‌ مي‌بردند. به‌خصوص‌ آنهايي‌ كه‌ از بالاي‌ قايا خودشان‌ را به‌ آب‌مي‌انداختند، نظر آنها را به‌ خود جلب‌ كرده‌ بودند.سهيلا هيجان‌زده‌تر بود. بچه‌ها هم‌ كه‌ مي‌ديدندبهروز و خواهرش‌ علاقه‌ نشان‌ مي‌دهند،شيرين‌كاريهايشان‌ را بيشتر مي‌كردند و انواع‌ واقسام‌ حركات‌ را از خود نشان‌ مي‌دادند. حسادت‌تمام‌ وجودم‌ را فرا گرفته‌ بود. آنها  را از دست‌ رفته‌مي‌پنداشتم‌. هيچ‌ تو&#